قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی
ای دل ناشکیب مژده بیار / کامد آن شمسهٔ بتان تتار
آمد آن سرو جلوه کرده به ناز / آمد آن گلبن خمیده ز بار
آمد آن بلبل چمیده به باغ / آمد آن آهوی چریده بهار
آمد آن غمگسار جان و روان / آمد آن آشنای بوس و کنار
آمد آن ماه با هزار ادب / آمد آن روی با هزار نگار
آمد آن مشکبوی مشکین مو / آمد آن خوبروی ماه عذار
گر نژند از فراق بودی تو / خویشتن را کنون نژند مدار
زین بهنگامتر نباشد وقت / زین دلارامتر نباشد یار
عشق را باز تازه باید کرد / عاشقی را بساز دیگر بار
اندر این عشق نو غزلها گوی / پس به گوش خدایگان بگذار
آفتاب خدایگان که بدوی / چون گل افروختهست روی تبار
میر عادل محمد محمود / پشت دین محمد مختار
آنکه گیتی به روی او بیند / خسرو شاهبند شیرشکار
آنکه دولت چو بندگان مطیع / خدمت او کند به لیل و نهار
بهتر از خدمت مبارک او / نیست اندر جهان سراسر کار
خدمت او امیدوارترست / از دعاهای عابدان بسیار
هر چه باید ز آلت ملکان / همه دادستش ایزد دادار
گر که سرمایهٔ مهی هنرست / هنرش را پدید نیست شمار
ور بزرگی به فضل خواهد بود / فضل او را پدید نیست کنار
روز چوگان زدن ستاره شود / گوی او بر سپهر دایره وار
و اندر آماجگاه راه کند / تیر او اندر آهنین دیوار
نامهٔ نانوشته برخواند / خاطر پاک او به روز هزار
گویی آن خاطر زدودهٔ او / یابد اندر ضمیر هر کس بار
زآنچه امسال کرد خواهد خصم / رایش آگاه گشته باشد پار
هر چه بر عالمان بود مشکل / زو بپرسی به دم کند تکرار
دولت او برو بر آسان کرد / هر چه بر مردمان بود دشوار
گویی او از کتابهای جهان / برگزیدهست نکتهٔ اسرار
چون نسیم از سر زبان دارد / فقه و تفسیر و مسند و اخبار
گرچه گیتی بجمله در کف اوست / ور چه آکنده گنجهاش به مار
همتش برتر از تواناییست / دادنش بیشتر ز دستگزار
ابر و دریا سخی بوند بطبع / دستش از هر دو ننگ دارد و عار
در خزان از رزان نریزد برگ / نیم از آن، کز دو دست او دینار
پادشه اینچنین سزد که دهند / پادشاهان به فضل او اقرار
مملکت را ملک چنین باید / تا بود کار ملک راست چو تار
آفرین بر یمین دولت باد / آن بلنداختر بزرگ آثار
کز همه خسروان عصر جز او / کس ندارد پسر بدین کردار
ای ملکزادهٔ فریشته خو / ای به تو شادمان دل احرار
گفتگوی تو بر زبان دارند / پیشبینان زیرک و هشیار
هر که فردای خویش را نگرید / چنگ در دامن تو زد ستوار
فر شاهی خدای ما به تو داد / گر نه مردم بداند این مقدار
ماه و خورشید را قران باشد / هر گهی با پدر کنی دیدار
همچنین باش سالهای دراز / دل سلطان گرفته بر تو قرار
کار تو با سعادت و اقبال / وز تن و جان خویش برخوردار
دیدن شاه بر تو فرخ باد / همچو بر شاه دیدنت هموار