فرخی سیستانی › در مدح امیر ایاز اویماق منظور| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح امیر ایاز اویماق منظور و محبوب سلطان محمود
غم نادیدن آن ماه دیدار / مرا در خوابگه ریزد همی خار
شب تاری همه کس خواب یابد / من از تیمار او تا روز بیدار
گهی گویم: رخت کی بینم ای دوست / گهی گویم: لبت کی بوسم ای یار!
ز گریانی که هستم، مرغ و ماهی / همی‌گریند بر من همچو من زار
مرا گویی چرا گریی ز اندوه / مرا گویی چرا نالی ز تیمار
نه وقت بازگشتن سوی معشوق / نه جز با رازداران روی گفتار
هر آنک امسال آمد پیش من گفت / نه آنی خود که من دیدم ترا پار
ز کوژی پشت من چون پشت پیران / ز سستی پای من چون پای بیمار
خروشم چون خروش رعد بهمن / سرشکم چون سرشک ابر آذار
تن مسکین من بگداخت چون موم / دل غمگین من بشکافت چون نار
تن چون موی من چون تابداین رنج / دل بیچاره چون بردارد این بار
ز دل برداشت خواهم بار اندوه / چو نزد میر میران یافتم بار
امیر جنگجوی ایاز اویماق / دل و بازوی خسرو روز پیکار
سواری کز در میدان در آید / به حیرت درفتد دلهای نظار
یکی گوید که آن سرویست بر کوه / دگر گوید گلی تازه‌ست بر بار
زنان پارسا از شوی گردند / به کابین دیدن او را خریدار
دلیران از نهیبش روز کوشش / همی‌لرزند چون برگ سپیدار
اگر بر سنگ خارا بر زند تیر / به سنگ اندر نشاند تا به سوفار
برون پراند از نخجیر ناوک / من این صد بار دیدستم نه یکبار
نه بر خیره بدو دل داد محمود / دل محمود را بازی مپندار
جز او در پیش سلطان نیز کس بود / جز او سلطان غلامان داشت بسیار
اگر چون میر یک تن بود از ایشان / نه چندان بد مر او را گرم بازار
خداوند جهان مسعود محمود / که او را زر همی‌بخشد به خروار
جز او را از همه میران کرا داد / به یک بخشش چهل خروار دینار
ندادندیش چندین گر نبودی / به چندین و به صد چندین سزاوار
به جای قدر میر و همت شاه / تو این را خواردار و اندک انگار
به جایی برد خواهد خسرو او را / که سالاران بدو گردند سالار
بدو بخشید مال خطهٔ بست / خراج خطهٔ مکران و قزدار
کجا گردد فراموش آنچه او کرد / ز بهر خدمت شاه جهاندار
میان لشکر عاصی نگه داشت / وفا و عهد آن خورشید احرار
به روز روشن از غزنین برون رفت / همی‌زد با جهانی تا شب تار
نماز شام را چندان نخوابید / که دشت از کشته شد با پشته هموار
گروهی را از آن شیران جنگی / بکشت و مابقی را داد زنهار
جز او هرگز که کرده‌ست این به گیتی / بخوان شهنامه و تاریخ و اخبار
خدایا ناصر او باش و از قدر / سر رایاتش از خورشید بگذار
جهان از بد سکالانش تهی کن / چنان کز دلقک بی‌شرم طرار