قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در صفت داغگاه امیر ابوالمظفر فخرالدوله احمدبنمحمدوالیچغانیان
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار / پرنیان هفترنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بیقیاس / بید را چون پر طوطی برگ روید بیشمار
دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد / حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین / باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله / نسترن لؤلؤی لالا دارد اندر گوشوار
تا برآمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل / پنجههای دست مردم سر فرو کرد از چنار
باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نمای / آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار
راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند / باغهای پرنگار از داغگاه شهریار
داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود / کاندرو از نیکویی حیران بماند روزگار
سبزه اندر سبزه بینی، چون سپهر اندر سپهر / خیمه اندر خیمه بینی، چون حصار اندر حصار
سبزهها با بانگ رود مطربان چربدست / خیمهها با بانگ نوش ساقیان میگسار
هر کجا خیمهست خفته عاشقی با دوست مست / هر کجا سبزهست شادان یاری از دیدار یار
عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب / مطربان رود و سرود و میکشان خواب و خمار
روی هامون سبز چون گردون ناپیدا کران / روی صحرا ساده چون دریا ناپیدا کنار
اندر آن دریا سماری وان سماری جانور / وندر آن گردون ستاره وان ستاره بی مدار
هر کجا کهسار باشد آن سماری کوه بر / هر کجا خورشید باشد آن ستاره سایهدار
معجزه باشد ستاره ساکن و خورشید پوش / نادره باشد سماری که بر و صحرا گذار
بر در پردهسرای خسرو پیروزبخت / از پی داغ آتشی افروخته خورشیدوار
برکشیده آتشی چون مطرف دیبای زرد / گرم چون طبع جوان و زرد چون زر عیار
داغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ / هر یکی چون نار دانه گشته اندر زیر نار
ریدکان خواب نادیده مصاف اندر مصاف / مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار
خسرو فرخ سیر بر بارهٔ دریا گذر / با کمند شصت خم در دشت چون اسفندیار
اژدها کردار پیچان در کف رادش کمند / چون عصای موسی اندر دست موسی گشته مار
همچو زلف نیکوان مورد گیسو تابخورد / همچو عهد دوستان سالخورده استوار
کوه کوبان را یگان اندر کشیده زیر داغ / بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار
گردن هر مرکبی چون گردن قمری بطوق / از کمند شهریار شهرگیر شهردار
هر کره کاندر کمند شصت بازی درفکند / گشت داغش بر سرین و شانه و رویش نگار
هرچه زینسو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد / شاعران را با لگام و زایران را با فسار
فخر دولت بوالمظفر شاه با پیوستگان / شادمان و شادخوار و کامران و کامگار
روز یک نیمه، کمند و مرکبان تیز تک / نیم دیگر مطربان و بادهٔ نوشین گوار
زیرها چون بیدلان مبتلی نالنده سخت / رودها چون عاشقان تنگدل گرینده زار
خسرو اندر خیمه و بر گرد او گرد آمده / یوز را صید غزال و باز را مرغ شکار
اینچنین بزم از همه شاهان کرا اندر خورست / نامهٔ شاهان بخوان و کتب پیشینان بیار
ای جهان آرای شاهی کز تو خواهد روز رزم / پیل آشفته امان و شیر شرزه زینهار
کار زاری کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت / سربسر کاریز خون گشت آن مصاف کار زار
مرغزاری کاندرو یک ره گذر باشد ترا / چشمهٔ حیوان شود هر چشمهای زان مرغزار
کوکنار از بس فزع داوری بیخوابی شود / گر برافتد سایهٔ شمشیر تو بر کوکنار
گر نسیم جود تو بر روی دریا بروزد / آفتاب از روی دریا زر برانگیزد بخار
ور سموم خشم تو برابر و باران درفتد / از تف آن ابر آتش گردد و باران شرار
ور خیال تیغ تو اندر بیابان بگذرد / از بیابان تا به حشر الماس برخیزد غبار
چون تو از بهر تماشا بر زمینی بگذری / هر بنایی زان زمین گردد بنای افتخار
تیغ و جام و باز و تخت از تو بزرگی یافتند / روز رزم و روز بزم و روز صید و روز بار
روز میدان گر ترا نقاش چین بیند به رزم / خیره گردد، شیر بنگارد همی جای سوار
گرد کردن زر و سیم اندر خزینه نزد تو / ناپسندیدهتر از خون قنینه است و قمار
دوستان و دشمنان را از تو روز رزم و بزم / شانزده چیزست بهره، وقت کام و وقت کار
نام و ننگ و فخر و عار و عز و ذل و نوش و زهر / شادی و غم، سعد و نحس و تاج و بند و تخت و دار
افسر زرین فرستد آفتاب از بهر تو / همچنان کز آسمان آمد علی را ذوالفقار
کردگار از ملک گیتی بی نیازست ای ملک / ملک تو بود اندرین گیتی مراد کردگار
گر نه از بهر عدوی تو ببایستی همی / فخر تو از روی گیتی برگرفتی نام عار
ور بخواهی برکنی از بن سزا باشد عدو / اختیار از تست چونان کن که خواهی اختیار
شاعران را تو زجدان یادگاری، زین قبل / هر که بیتی شعر گوید نزد تو یابد قرار
تا طرازندهٔ مدیح تو دقیقی درگذشت / ز آفرین تو دل آکنده چنان کز دانه نار
تا به وقت این زمانه مر ورا مدت نماند / زین سبب چون بنگری امروز تا روز شمار
هر نباتی کز سر گور دقیقی بردمد / گر بپرسی ز آفرین تو سخن گوید هزار
تا نگردد باد خاک و ماه مهر و روز شب / تا نگردد سنگ موم و سیم زر و لاله خار
تا کواکب را همی فارغ نبیند کس ز سیر / تا طبایع را همی افزون نیابند از چهار
بر همه شادی تو بادی شادخوار و شادمان / بر همه کامی تو بادی کامران و کامگار
بزم تو از ساقیان سرو قد چون بوستان / قصر تو از لعبتان قندلب چون قندهار