فرخی سیستانی › در مدح سلطان محمد بن محمود غزن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوی
دوش تا اول سپیدهٔ بام / می همی‌خوردمی به رطل و به جام
با سماعی که از حلاوت بود / مرغ را پایدام و دل را دام
با بتانی که می ندانم گفت / که از ایشان هوای من به کدام
همه با جعدهای مشکین بوی / همه با زلفهای غالیه فام
گرهی را نشانده بودم پیش / برنهاده به دست جام مدام
گرهی را به پای تا همه شب / کار می را همی‌دهنده نظام
ز ایستاده به رشک سرو سهی / وز نشسته به درد ماه تمام
حال ازینگونه بود در همه شب / زین کس آگه نبود، تا گه بام
چون چنین بود پس چرا گفتم / قصهٔ خویش پیش شاه انام
شاه گیتی محمد محمود / زینت ملک و مفخر ایام
آنکه دولت بدو گرفت قرار / آنکه گیتی بدو گرفت قوام
دولت او را به ملک داده نوید / و آمده تازه روی و خوش به خرام
همه امیدها به دوست قوی / خاصه امید آنکه جوید نام
میر ما را خوییست، چون خوی که؟ / چون خوی مصطفی علیه سلام
در عطا دادن و سخاست مقیم / در کریمی و مردمیست مدام
از بخیلی چنان کند پرهیز / که خردمند پارسا ز حرام
تا بود ممکن و تواند کرد / نکند جز به کار خیر قیام
سالی از خویشتن خجل باشد / گر کسی را به حق دهد دشنام
خشم ز انسان فرو خورد که خورد / مردم گرسنه شراب و طعام
گر مثل خصم را بیازارد / خویشتن را خجل کند به ملام
عاشق مردمی و نیکخوییست / دشمن فعل زشت و خوی لئام
تازه‌رویی و رادمردی و شرم / بازیابی ازو به هر هنگام
گر تکلف کند، که این نکند / باز ازین راه برگذارد گام
هر کجا گرم گشت، با خوی او / رادمردی برون دمد ز مسام
هیچ مرد تمام و پخته نگفت / که ازو هیچ کاری آمد خام
لاجرم هر چه در جهان فراخ / شیرمردست و رادمرد تمام
همه چون من فدای میر منند / همه از بهر او زنند حسام
جاودان شاد باد و در همه وقت / ناصرش ذوالجلال و الاکرام
کاخ او پر بتان آهو چشم / باغ او پر بتان کبک خرام
در همه شغلها که دست برد / نیکش آغاز و نیکتر انجام
عید قربان بر او مبارک باد / هم بر آنسان که بود عید صیام