قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف سپاهسالار
گل بخندید و باغ شد پدرام / ای خوشا این جهان بدین هنگام
چون بنا گوش نیکوان شد باغ / از گل سیب و از گل بادام
همچو لوح زمردین گشته ست / دشت همچون صحیفهای ز رخام
باغ پر خیمههای دیبا گشت / زندوافان درون شده به خیام
گل سوری به دست باد بهار / سوی باده همیدهد پیغام
که ترا با من ار مناظره ایست / من به باغ آمدم به باغ خرام
تا کی از راه مطربان شنوم / که ترا می همیدهد دشنام
گاه گوید که رنگ تو نه درست / گاه گوید که بوی تو نه تمام
خام گفتی سخن، ولیکن تو / نیستی پخته، چون بگویی خام
تو مرا رنگ و بوی وام مده / گر ز تو رنگ و بوی خواهم وام
خوشی و رنگ و بوی هیچ مگیر / نه من ای می حلالم و تو حرام
تو چه گویی، کنون چه گوید می / گوید: ای سرخ گل! فرو آرام
با کسی خویشتن قیاس مکن / که ترا سوی او بود فرجام
خویشتن را مده به باد که باد / ندهد مر ترا ز دور مقام
من بمانم مدام و آنکه نهاد / نام من زین قبل نهاد مدام
دست رامش به من شده ست قوی / کار شادی به من گرفته قوام
من به بیجاده مانم اندر خم / من به یاقوت مانم اندر جام
این شرف بس بود مرا که مرا / بار باشد بر امیر مدام
میر یوسف که با دل و کف او / تنگ و زفتست نام بحر و غمام
از نکویی که عرف و عادت اوست / نرسد در صفات او اوهام
مدح او نوش زاید اندر گوش / طعن او زهر پاشد اندر کام
خدمت او به روح باید کرد / زین سبب روح برتر از اجسام
هر که ده پی رود به خدمت او / بخت رو سوی او رود ده گام
بخت احرار زیر خدمت اوست / همچو زیر رضای او انعام
هر که با او مخالفت ورزد / خستهٔ غم بود غریق غرام
دهر گوید همی که من نکنم / جز به کار موافقانش قیام
وقت آن کو گهر پدید کند / تا به میدان جنگ جوید نام
نفت افروخته شود ز نهیب / مغز بدخواه او میان عظام
آفتاب اندرون شود به حجاب / هر گه او تیغ برکشد ز نیام
پادشه زادگی و خصم کشی / کاین دو را خود مقدمست و امام
کیست اندر همه سپاه ملک / با دل و دست او ز خاص و ز عام
او اگر دست بر نهد به هزبر / بشکند بر هزبر هفت اندام
ای سوار تمام و گرد دلیر / مهتر بینظیر و راد همام
روز میدان ترا به رنج کشد / اسب و بر اسب نیست جای ملام
مرکبی کو چو بیستون نبود / چون تواند کشید کوه سیام
گر بدیدی تن چو کوه ترا / به نبرد اندرون نبیرهٔ سام
در زمان سوی تو فرستادی / رخش با زین خسروی و ستام
گر ترا بامداد گوید شاه / که توانی گشاد کشور شام
شام و شامات و مصر بگشایی / روز را وقت نارسیده به شام
پادشاه جهان برادر تو / آنکه شاهی بدو گرفت نظام
بیهده برکشیده نیست ترا / تا به ماه از جلالت و اکرام
از بزرگی و از نواخت چه ماند / که نکرد آن ملک در این ایام
وقت رفتن دو پیل داد ترا / وقت باز آمدن دویست غلام
آنچه کردهست، ز آنچه خواهد کرد / سختم اندک نماید و سو تام
روز آن را که شام خواهد کرد / آنکه اکنون همیبرآید بام
آن دهد مر ترا ملک در ملک / که نداد ایچ پادشه به منام
نهمت و کام تو به خدمت اوست / برسی لاجرم به نهمت و کام
تا چنان چون میان شادی و غم / فرق باشد میان نور و ظلام
تا چو اندر میان مذهبها / اختلافست در میان کلام
شادمان باش و کامران و عزیز / پادشا باش و خسرو و قمقام
رسم تو رهنمای رسم ملوک / خوی تو دلگشای خوی کرام
روز نوروز و روزگار بهار / فرخت باد و خرم و پدرام