قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در مدح یمین الدوله ابوالقاسم محمود بن ناصرالدین
بنفشه زلف من آن آفتاب ترکستان / همی بنفشه پدید آرد از دو لالهستان
مرا بنفشه و لاله به کار نیست که او / بنفشه دارد و زیر بنفشه لاله نهان
ز رنگ لالهٔ او وز دم بنفشهٔ او / جهان نگارنمایست و باد مشک افشان
همیندانم کاین را که رنگ داد چنین / همیندانم کان را که بوی داد چنان
مرا روا بود ار سربسر بنفشه دمد / به گرد لالهٔ آن سرو قد موی میان
کنون ز سنگ بنفشه دمد عجب نبود / اگر بنفشه دمد زیر عارض جانان
بهشتوار شود بوستان عارض او / چنان کجا شود اکنون بهشتوار جهان
کنون برافکند از پرنیان درخت ردا / کنون بگسترد از حله باغ شادروان
کنون چو مست غلامان سبز پوشیده / به بوستان شود از باد زاد سرو نوان
کنون سپیده دمان فاخته ز شاخ چنار / چو عاشقان غمین برکشد خروش و فغان
نه باغ را بشناسی ز کلبهٔ عطار / نه راغ را بشناسی ز مجلس سلطان
یمین دولت ابوالقاسم آفتاب ملوک / امین ملت محمود پادشاه زمان
خدایگان خردپرور مروت ارز / بلند همت و زایر نواز و حرمتدان
ازو شود همه امیدهای خلق روا / بدو شود همه دشوارهای دهر آسان
کسی که مدحش اندر دهان او بگذشت / نسوزد ار به کف آتش در افکند به دهان
اگرچه قرآن فاضل بود بیابد مرد / ز مدح خواندن او مزد خواندن قرآن
به وصف کردن او در ببارد و عنبر / ز طبع مدحتگوی و ز لفظ مدحتخوان
بزرگ نام کند نزد خلق دیوان را / سخنوری که کند مدح او سر دیوان
جهانیان چو ازیشان کسی سخن طلبد / سخن طلب را نزدیک او دهند نشان
سخنشناسان بر جود او شدند یقین / کجا یقین بود آنجا به کار نیست گمان
عطای وافر، برهان جود او بنمود / عطا بود به همه حال جود را برهان
همینگردد چندانکه دم زنی فارغ / ز برکشیدن زر عطای او وزان
عنان چرمین گر سایدی ز فیض سخاش / به دستش اندر زرین شدی دوال عنان
به حیله پایگه همتش همیطلبد / ازین قبل شده بر چرخ هفتمین کیوان
چرا ز فر همای ای شگفت یاد کند / کسی که دیده بود فر سایهٔ یزدان
همای چون به کسی سایه برفکند، آن کس / جز آن بود که بزرگی و جاه یابد از آن
امیر اگر ز بر کشته سایه برفکند / ز فر سایهٔ او کشته باز یابد جان
همه دلایل فرهنگ را به اوست مب / همه مسائل سربسته را ازوست بیان
به روز معرکه اندر مصاف دشمن او / ز بیم ضربت او پیل بفکند دندان
هر آن سوار که نزدیک او به جنگ آید / اجل فرو شود اندر تنش به جای روان
مبارزان عدو پیش او چنان آیند / چو مورچه که بود برگرفته دانه گران
به سوی باز شد از پیش او چنان تازند / چو سوی ژرفی خاشاکها بر آب روان
سر عدو به تن اندر فرو برد به دبوس / چنانکه پتکزن اندر زمین برد سندان
کمان فرو فتد از دست دشمن اندر جنگ / بدانگهی که ملک برد دست سوی کمان
ز سهم نامش دست دبیر سست شود / چو کرد خواهد بر نامه نام او عنوان
همیشه باشد از مهر او و کینهٔ او / ولی مقارن سود و عدو عدیل زیان
ز کین او دل دشمن چنان شود که شود / ز نور ماه درخشنده جامهٔ کتان
ز قدر او نپذیرد خدای عز و جل / ز هیچ دشمن او روز رستخیز امان
همیشه تا چو گل نسترن بود لؤلؤ / چنان کجا چو گل ارغوان بود مرجان
همیشه تابود آز و امید در دل خلق / چنان چو آتش در سنگ و گوهر اندر کان
خدایگان جهان باد و پادشاه زمین / به عون ایزد کشور گشا و شهرستان
ازو هر آنکه بود بدسکال او، غمگین / بدو هر آنکه بود نیکخواه او، شادان