قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در مدح محمد بن محمود بن ناصرالدین
هم از سعادت و اقبال بود و بخت جوان / که دل نبستم بر گلستان و لالهستان
کسی که لاله پرستد به روزگار بهار / ز شغل خویش بماند به روزگار خزان
گلی که باد بر او برجهد فرو ریزد / چرا دهم دل نیکو پسند خویش بر آن
مرا دلیست من آن دل بدان دهم که مرا / عزیزتر بود از دل هزار بار و ز جان
بتی به دست کنم من ازین بتان بهار / به حسن پیشرو نیکوان ترکستان
به زلف و عارض ساج سیاه و عاج سپید / به روی و بالا ماه تمام و سرو روان
به زلفش اندر تاب و به تابش اندر مشک / به جعدش اندر پیچ و به پیچش اندر بان
به بر پرند و پرندش چو یاسمین سپید / به رخ بهار و بهارش چو روضهٔ رضوان
دهن چو غالیه دانی و سی ستارهٔ خرد / به جای غالیه، اندر میان غالیهدان
به من نموده، نشان دل مرا، به دهن / به من نموده، خیال تن مرا، به میان
چو وقت باده بود باده گیر و بادهگسار / چو وقت بوسه بود بوسه بخش و بوسه ستان
نه وقت عشرت سرد و نه وقت خلوت شوخ / نه وقت خدمت قاصر نه وقت ناز گران
اگر خدای بخواهد بتی چنین بخرم / ز نعمت ملک و دل بدو دهم بزمان
امیر عالم عادل محمد محمود / که حمد و محمدت او را سزد پس از سلطان
به عدل کردن و انصاف دادن ضعفا / خلیفهٔ عمر و یادگار نوشروان
به حرب کردن و پیروز گشتن اندر حرب / برادر علی و یار رستم دستان
کجا ز فضل ملکزادگان سخن گویند / امیر عالم عادل بود سر دیوان
در سرای سعادت سرای خدمت اوست / تو خادمان ملک را به جز سعید مدان
دلم فدای زبان باد و جان فدای سخن / که من بدین دو رسیدم بدین شریف مکان
مرا به خدمت او دستگاه داد سخن / مرا به مدحت او پایگاه داد زبان
سزد که حسان خوانی مرا که خاطر من / مرا به مدح محمد همیبرد فرمان
شگفت نیست گر از مدح او بزرگ شدم / که از مدیح محمد بزرگ شد حسان
چه ظن بری که تولا به دولت که کنم / که خانمان من از بر اوست آبادان
به طمع جاه به نزدیک او نهادم روی / چنانکه روی به آب روان نهد عطشان
همه گمان من آن بود کانچه طمع منست / عزیز کرد مرا از توافر احسان
به هفتهای به من آن داد ناشنیده مدیح / که نابغه به همه عمر یافت از نعمان
همیشه تا چو بر دلبران بود مرمر / همیشه تا چو لب نیکوان بود مرجان
همیشه تا چو دو رخسار عاشقان باشد / به روزگار خزان روی برگهای رزان
به کام خویش زیاد و به آرزو برساد / به شکر باد ز عمر دراز و بخت جوان
جهانیان را بسیار امیدهاست بدو / وفا کناد به فضل آن امیدها یزدان
چو روی خوبان احباب او شکفته به طبع / چو چشم خوبان بدخواه او نژند و نوان
خجسته باد بر او مهرگان و دست مباد / زمانه را و جهان را بر او به هیچ زمان