فرخی سیستانی › در مدح خواجه احمد بن حسن میمند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳ - در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی وزیر
نگار من آن لعبت سیمتن / مه خلخ و آفتاب ختن
برون آمد از خیمه و از دو زلف / بنفشه پریشیده بر نسترن
تماشاکنان گرد خیمه بگشت / چو سروی چمان بر کنار چمن
ز سر تا به بن زلف او پر گره / ز بن تا به سر جعد او پر شکن
همی‌داد بینندگان را درود / ز دو رخ گل و از دو عارض سمن
کمر خواست بستن همی بر میان / سخن خواست گفتن همی با دهن
نه بستن توانست زرین کمر / نه گفتن توانست شیرین سخن
بلی کس نبندد کمر بی میان / بلی، کس نگوید سخن بی دهن
دهان و میان زان ندارد بتم / که هر دو عطا کرد روزی به من
دل و تن مرا زین دو آمد پدید / و گرنه مرا دل کجا بود و تن
فری روی شیرین آن ماهروی / که دلها تبه کرد بر مرد و زن
فری خوی آن بت که وقت شراب / همه مدحت خواجه خواهد ز من
سپهر هنر خواجهٔ نامور / وزیر جلیل احمد بن الحسن
نوازندهٔ اهل علم و ادب / فزایندهٔ قدر اهل سنن
پژوهندهٔ رای شاه عجم / نصیحتگر شهریار زمن
وزیر جهاندار گیتی فروز / وزیر هنرپرور رایزن
وزارت به اصل و کفایت گرفت / وزیران دیگر به زرق و به فن
وزارت به ایام او باز کرد / دو چشم فرو خوابنیده وسن
به جنگ عدو با ملک روز و شب / زمانی نیاساید از تاختن
گهی رنجه ز آوردن ژنده پیل / گهی مانده ز آوردن کرگدن
جهان را همه ساله اندیشه بود / ازین تا نهد تخت او بر پرن
کسی را که دختر بود چاره نیست / که باشد یکی مرد او را ختن
جهان دختر خواجگی را همی / بدو داد، چون باز کرد از لبن
سخاوت پرستندهٔ دست اوست / بتست این همانا و آن برهمن
گریزنده گشته‌ست بخل از کفش / کفش «قل اعوذ» است و بخل اهرمن
ایا ناصح خسرو و کلک تو / بر احوال و بر گنج او مؤتمن
چو من جلوه کرده‌ست جود ترا / عطای تو اندر هزار انجمن
عطای تو بر زایران شیفته‌ست / سخای تو بر شاعران مفتنن
مثل زر کاهست و دست تو باد / خزانهٔ تو و گنج تو بادخن
بسا مردم مستحق را که تو / برآوردی از ژرف چاه محن
نشان کریمی و آزادگیست / برآوردن مردم ممتحن
به آزادمردی و مردانگی / تو کس دیده‌ای همسر خویشتن؟
که باشد چو تو، هر که را گویمت / ز بر تو پوشد همی پیرهن
ز آزادگان هر که او پیشتر / به شکر تو دارد زبان مرتهن
بزرگان همه زیر بار تواند / چه بارست شکر تو بی ذل و من
کسی نیست کز بندگان تو نیست / به هر گردنی طوق اندر فکن
جهان زیر فرمانت گر شد رواست / بدارش وزو بیخ دشمن بکن
مگر خدمت تست حبل المتین / که نوعیست از طاعت ذوالمنن
اگر حاسد تست سالار ترک / وگر دشمن تست میر یمن
به یک رقعه برزن ختن بر چگل / به یک نامه برزن یمن بر عدن
چه چیزست مهر تو در هر دلی / که شیرینتر از زر بود وز وطن
بخور و لباس عدوی ترا / زمانه چه خواند حنوط و کفن
همی تا چو قمری بنالد ز سرو / نوا برکشد بلبل از نارون
چو پشت برهمن شود شاخ گل / بر او بر گل نو بسان وثن
جهان دار و شادی کن و نوش خور / می از دست آن ترک سیمین ذقن
فزوده‌ست قدر تو، بفزای لهو / گشاده‌ست گنج تو بگشای دن