فرخی سیستانی › در مدح فخر الدوله ابو المظفر ا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح فخر الدوله ابو المظفر احمد بن محمد والی چغانیان و توصیف شعر
با کاروان حله برفتم ز سیستان / با حله تنیده ز دل بافته ز جان
با حله‌ای بریشم ترکیب او سخن / با حله‌ای نگارگر نقش او زبان
هر تار او به رنج برآورده از ضمیر / هر پود او به جهد جدا کرده از روان
از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر / وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان
نه حله‌ای که آب رساند بدو گزند / نه حله‌ای که آتش آرد بر او زیان
نه رنگ او تباه کند تربت زمین / نه نقش او فرو سترد گردش زمان
بنوشته زود و تعبیه کرده میان دل / و اندیشه را به ناز بر او کرده پاسبان
هر ساعتی بشارت دادی مرا خرد / کاین حله مر ترا برساند به نام و نان
این حله نیست بافته از جنس حله‌ها / این را تو از قیاس دگر حله‌ها مدان
این را زبان نهاد و خرد رشت و عقل بافت / نقاش بود دست و ضمیر اندر آن بیان
تا نقش کرد بر سر هر نقش برنوشت / مدح ابوالمظفر شاه چغانیان
میر احمد محمد شاه سپه پناه / آن شهریار کشورگیر جهان ستان
آن هم ملک مروت و هم نامور ملک / وان هم خدایگان سیر و هم خدایگان
گرد سریر اوست همه سیر آفتاب / سوی سرای اوست همه چشم آسمان
از بیم خویش تیره شود بر سپهر تیر / گر روز کینه دست برد سوی تیردان
وای آنکه سر زطاعت او بازپس کشید / گردد سرش به معرکه تاج سرسنان
روزی که سایه آرد بر تیغ او سپر / روزی که مایه گیرد از تیر او کمان
شیر دژم دو دیده فرو افکند ز چشم / پیل دمنده زهره برون آرد از دهان
بس پایها که تیغش بردارد از رکاب / بس دستها که گرزش برگیرد از عنان
بر پیل گرز او به سه پاره کند سرین / بر شیر تیغ او به دو پاره کند میان
ای شاه و شاهزاده و شاهی به تو بزرگ / فرخنده فخر دولت و دولت به تو جوان
جایی که برکشند مصاف از بر مصاف / و آهن سلب شوند یلان از پس یلان
از رویها بروید گلهای شنبلید / بر تیغها بخندد گلهای ارغوان
گردون ز برق تیغ چو آتش لیان لیان / کوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان
چون برکشیده تیغ تو پیدا شود ز دور / از هر تنی شود سوی گردون روان روان
آن کس رها شود ز تو کز بیم تیغ تو / ز انده بر او به سر نشود روز تا کران
آن دشت را که رزمگه تو بود ورا / دریای خون لقب شود و کوه استخوان
آن کس که روز جنگ هزیمت شود ز تو / تا هست جامه گیرد ازو رنگ زعفران
شیری که پیل بشکند، از بیم تیغ تو / اندر ولایت تو چو کپی رودستان
روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد / آتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان
و اکنون چو آهنی ز بر سنگ بر زنی / آسیمه گردد و شود اندر جهان جهان
گویی درخت باغ عدوی تو بوده‌است / کاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران
آبی که در ولایت تو همی‌خیزد ای شگفت / گویی زهیبت تو طلسمی بود بر آن
کاندر فتد به جیحون تازد به باد و دم / غران بود چو تندر تند اندر آن میان
تا تو به صدر ملک نشستی قبادوار / هرگز به راه نخشب و راه قبادیان
بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافله / بی زر زایر تو نرفت ایچ کاروان
این ز آرزوی تخت تو سر برزند ز کوه / وان ز آرزوی تاج تو سر برزند ز کان
ای بر همه هوای دل خویش کامکار / ای بر همه مراد دل خویش کامران
سود همه جهانی و از تو به هیچ وقت / هرگز نکرد کس به جز از گنج تو زیان
ای خسروی که مملکت اندر سرای تو / آب حیات خورد و بود زنده جاودان
من بنده را به شعر بسی دستگه نبود / زین پیش ورنه مدح تو می‌گفتمی به جان
و اکنون که دستگاه قوی گشت و دست نیز / بی مدح تو مرا نپذیرفت سیستان
راهی دراز و دور ز پس کردم ای ملک / تا من به کام دل برسیدم بدین مکان
بر آرزوی آنکه کنم خدمتت قبول / امروز آرزوی دل من به من رسان
وقتی نمود بخت به من این در نشاط / کز خرمی جهان نشناسد کس از جنان
فصل بهار تازه و نوروز دلفریب / همبوی مشک باد و زمین پر ز بوی بان
عید خجسته دست وفا داده با بهار / باد شمال ملک جهان برده از خزان
هر ساعتی سرشک گلاب از هوا چکد / هر لحظه‌ای نسیم گل آید ز بوستان
تاج درخت باغ همه لعلگون گهر / فرش زمین راغ همه سبز پرنیان
صلصل چو بیدلان جهان گشته با خروش / بلبل چو عاشقان غمین گشته با فغان
فرخنده باد بر ملک این روزگار عید / وین فصل فر خجسته و نوروز دلستان
تا این هوا بسیط بود وین زمین به جای / طبع هوا سبک بود آن زمین گران
ای طبع تو هوای دگر، با هوا بباش / وی حلم تو زمین دگر، با زمین بمان