فرخی سیستانی › در دعای سلطان و تقاضای ملازمت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - در دعای سلطان و تقاضای ملازمت سفر
ای برگذشته از ملکان پایگاه تو / قدر تو بر سپهر برآورده گاه تو
ماه منیر صورت ماه درفش تو / روز سپید سایهٔ چتر سیاه تو
جان ملوک را فزع آید ز تیغ تو / جاه ملوک را حسد آید ز جاه تو
مریخ روز معرکه شاها غلام تست / چونانکه زهره روز میزدست داه تو
جز جود بر تو هیچ کسی پادشاه نیست / گنج ترا تهی کند این پادشاه تو
برتر گناه نزد تو بخلست و هیچ کس / زین روی بر تو چیره نبیند گناه تو
تو کارها تبه نکنی ور تبه کنی / از راست کرده‌های جهان به تباه تو
هر دشمنی که بند تو و چاه تو بدید / او را اجل برون برد از بند و چاه تو
بر گرد رزمگاه تو گر باد بگذرد / ناخسته گشته نگذرد از رزمگاه تو
آن کیست کو به جان نبود مهرجوی تو / و آن کیست کو به دل نبود نیکخواه تو
باز عدوی تو بهراسد ز کبک تو / کوه مخالف تو، نسنجد به کاه تو
فربه شده‌ست و روز فزون گنج و ملک تو / زان نیز کاسته تن بدخواه جاه تو
ای پیشگاه بارخدایان روزگار / ای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو
با عزم رفتنی و مرا رای رفتنست / از بهر خدمت تو ملک، با سپاه تو
یابندگان مرا به ره اندر عدیل کن / تا در دو دیده سرمه کنم خاک راه تو
اندر پناه خویش مرا جایگاه ده / کایزد نگاهدار تو باد و پناه تو
هر شاعری به گاه امیری بزرگ شد / نشگفت اگر بزرگ شدم من به گاه تو
فضل تو بر همه شعرا گستریده شد / گسترده باد بر تو رضای اله تو
باشد همیشه عز و سعادت ترا قرین / کردار تو بود به سعادت گواه تو
ماه منیر و مهر فروزنده پرتوی / هست از مه درفش و ز چتر سیاه تو
تا سال و ماه و روز و شبست اندرین جهان / فرخنده باد روز و شب و سال و ماه تو
اندر نبرد پشت و پناه تو کردگار / وندر میزد مونس جان تو ماه تو