قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود
خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی / خوشا با پریچهرگان زندگانی
خوشا با رفیقان یکدل نشستن / به هم نوش کردن می ارغوانی
به قوت جوانی بکن عیش زیرا / که هنگام پیری بود ناتوانی
جوانی و از عشق پرهیز کردن / چه باشد، ندانی، به جز جان گرانی
جوانی که پیوسته عاشق نباشد / دریغست ازو روزگار جوانی
در شادمانی بود عشق خوبان / بباید گشادن در شادمانی
در شادمانی گشادهست بر تو / که مدحتگر پادشاه جهانی
جهاندار مسعود محمود غازی / که مسعود باد اخترش جاودانی
سر خسروان افسر تاجداران / که او را سزد تاج و تخت کیانی
زمین را مهیا به مالک رقابی / فلک را مسمی به صاحبقرانی
به مردانگی از همه شهریاران / پدیدار همچون یقین از گمانی
به جنگ اندرون کامرانست لیکن / ندانم کجا راند این کامرانی
نبینی دل جنگ او هیچ کس را / تو بنمای گر هیچ دیدی و دانی
از آن سو مر او راست تا غرب شاهی / وز این سو مر او راست تا شرق خانی
سپاهیست او را که از دخل گیتی / به سختی توان دادشان بیستگانی
اگر نیستی کوه غزنین توانگر / بدین سیم روینده و زر کانی
به اندازهٔ لشکر او نبودی / گر از خاک و از گل زدندی شیانی
خداوند چشم بدان دور دارد / از این شاه و زین دولت آسمانی
چنین شهریار و چنین شاهزاده / که دید و که دادهست هرگز نشانی
بدین شرمناکی بدین خوب رسمی / بدین تازهرویی بدین خوشزبانی
حدیث ار کند با تو از شرم گردد / دو رخسار او چون گل بوستانی
نه هرگز بدان را به بد داده یاری / نه هرگز به بد کرده همداستانی
جهان را به عدل و به انصاف دادن / بیاراست چون شعر نیک از معانی
به جوی اندرون آب، نوش روان شد / ازین عدل و انصاف نوشیروانی
چنان گشت بازارهای ولایت / که برخاست از پاسبان پاسبانی
سپاه و رعیت نیابند فرصت / به شغل دگر کردن از میزبانی
ز پاکیزگی شهر و از ایمنی ده / روان گشت بازار بازارگانی
زهی شهریاری که گویی ز ایزد / به رزق همه عالم اندر ضمانی
به کردار نیکو و گفتار شیرین / همی آرزوها به دلها رسانی
دل من پر از آرزو بود شاها / وز اندیشه رخسار من زعفرانی
نه زان کاندرین خدمت این رنج بردم / که واجب کند بر من این مهربانی
مرا شاد کردی و آباد کردی / سرای من از فرش و مال و اوانی
بیاراستم خانه از نعمت تو / به کاکویی و رومی و خسروانی
خدایت معین باد و دولت مساعد / تو باقی و بدخواه تو گشته فانی
سرای تو پر سرو و پر ماه و پر گل / ز یغمایی و چینی و خلخانی
همایون و فرخنده بادت نشستن / بدین جشن فرخندهٔ مهرگانی
به تو بگذرد روزگاران به خوشی / دو صد جشن دیگر چنین بگذرانی