فرخی سیستانی › در ذکر مراجعت سلطان محمود از هندوستان و فتح ثانی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قوی کننده دین محمد مختار / یمین دولت محمود قاهر کفار
چو بازگشت به پیروزی از در قنوج / مظفر وظفر و فتح بر یمین و یسار
هنوز رایتش از گرد راه چون نسرین / هنوز خنجرش از خون تازه چون گلنار
هنوز ماه ز آوای کوس او مدهوش / ز عکس تیغش خیره ستاره سیار
ز بهر ریختن خون دشمنان خدای / ز بهر قوت دین محمد مختار
رهی بپیش خود اندر گرفت و گرم براند / بزیر رایت منصور لشکر جرار
رهی چگونه رهی، چون شب فراق دراز / چو عیش مردم درویش ناخوش و دشوار
نشیبهاش چو چنگالهای شیر درشت / فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار
بشب سرشته و آغشته خاک او از نم / بروز تیره و تاری هوای او ز بخار
چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ / چو شاخ رنگ درختان او تهی از بار
میان بیشه او گم شدی علامت پیل / گیاه منزل او بستدی سلیح سوار
برفت گرم و بدستور گفت کز پی من / تو لشکر و بنه را رهنمای باش و بیار
چو من بجنگ سوی آن سپه سپاه کشم / تو آن سپه را همچون سپاه شاه انگار
ببرد پنج یک از لشکر و بلشکر گفت / که نیست آن سپه بیکرانه را مقدار
نماز شام ز بهر طلایه پیش برفت / محمد عربی با جماعت احرار
هنوز میر خراسان براه بودکه بود / طلایه دار بر آورده زان سپاه دمار
کشان کشان همی آورد هر کسی سوی او / مبارزان و عزیزان آن سپه را خوار
ملک برفت و علامت بدان سپاه نمود / بدان زمان که بسیج نهار کرد نهار
درین کرانه فرود آمد و کرانه نکرد / ز مکر کردن نندای ریمن مکار
شب اندر آمدونند اسپاهرا برداشت / برفت و پیش چنین شه، شدن نباشد عار
همی شدند وهمی ریخت آن سپاه سلیح / چنانکه وقت خزان برگ ریزداز اشجار
شب سیاه مر او را تمام یاری داد / خنک کسی که مر او را تمام باشد یار
چو راست روی شب تیره برگفت وبرفت / ز دست روز درخشنده رایت شب تار
بجای لشکر ایشان نگاه کرد ملک / ندید زیشان جز خیمه بر زمین آثار
برفت بردمشان یک دو منزل و همه را / بکشت و دشمن دینرا بکشت باید زار
خیارگان صفت پیل آن سپه بگرفت / نفایگانرا پی کرد و خسته کرد و نزار
فرو گرفت ز بالای بار پیلانشان / به درج گوهر سرخ و به تنگ زر عیار
تبارک الله از آن خسروی که در هنرش / زبان خلق همی بازماند از گفتار
بغزو کوشد و شاهان همه بجستن کام / بجنگ یاز دو شاهان همه بجام عقار
چو روز روی بدو کرد، روی کرد بغزو / چه کینه دارد با عالم همه اشرار
ایا شجاعت را نوک نیزه تو پناه / ایا شریعت را تیغ تیز تو معیار
بسا بتا که تو برداشتی ز بتکده ها / چنان بتان که ز لاهور برگرفتی پار
ز بهر آنکه بتان را همی پرستیدند / مخالفان هدی اندر آن بلاد و دیار
بتان زرین بشکستی و بپالودی / بنام ایزد از آن زرها زدی دینار
کلیدهای شهادت نهادی اندر گنج / زهی ذخایر گنج تو طاعت جبار
بهر کلیدی از آن جبرئیل باز کند / در بهشت برین پیش تو بروز شمار
خدایگانا مدح تو چون توانم گفت / که برترست ز گفتار من ترا کردار
شنیده ام که فرامرز رستم اندر سند / بکشت مارو بدان فخر کرد پیش تبار
از آن سپس که گه کشتن از کمان بلند / هزار تیر برو بیش برده بود بکار
تو پادشاه یکی کرگ کشتی اندر هند / چنین دلیری نیکو ترست از آن صدبار
همیشه تا چو درمهای خسروانی گرد / ستاره تا بد هر شب ز گنبد دوار
نماز شام پدید آید آفتاب از دور / چو زرگون سپری گشته گرد از پرگار
عزیز باش و بزرگی بدانکه خواهی ده / امیر باش و جهانرا چنانکه خواهی دار
کشیده فخر وشرف پیش رایت تو سپاه / گرفته فتح و ظفر گرد موکب تو مدار
دو چیز دار برای دو تن نهاده مقیم / ز بهر ناصح تخت وز بهر حاسد دار
بفال نیک تراماه روزه روی نمود / تو دیر باش و چنین روزه صد هزار بدار