پار آن اثر مشک نبوده ست پدیدار / امسال دمید آنچه همیخواست دلم پار
بسیار دعا کردم کاین روز ببینم / امروز بدیدم ز دعا کردن بسیار
عطار شدآن عارض و آن خط سیه عطر / هم عاشق عطرم من و هم عاشق عطار
بار غم و اندیشه همه زین دل برخاست / تا مشک سیه دیدم کافور ترا باد
کار دل من ساخته بوده ست ونبوده ست / امروز بکام دل من گشته همه کار
گفتار نبوده ست میان من و تو هیچ / ور بوده بیکبار ببستی در گفتار
همواره دل برده من کام تو جوید / چونانکه جهان کام ملک جوید هموار
سالار زمان فخر جهانداران محمود / آن شه که چو جم دارد صد حاجب و سالار
کردار بود چاره گرکار بزرگان / کردار چنین باشد و او عاشق کردار
مقدار جهانراست ورا نیز کرانست / بخشیدن او را نه کرانست و نه مقدار
دینار چنان بخشد ما راکه بر ما / پیوسته بود خوارترین چیزی دینار
بیدار عطا بخشد، خفته بسکالد / بیفایده مان نبود او خفته و بیدار
تیمار رعیت خورد و انده درویش / ایزد ندهد او را هیچ انده و تیمار
اسرار همه گیتی دانسته بدانش / محمود و پسندیده بر عالم اسرار
زنهار دهد خصم قوی را چو ظفر یافت / هرچند نباشد بر او از در زنهار
آزار کهن وقت ظفر بگسلد از دل / هر چند که او را نبود خود ز کس آزار
اقرار دهد شاه جهانرا بهمه فضل / آنکس که دهد خلق بفضلش همه اقرار
اخبارنویسان وخردمندان زین پس / هر گز ننویسند جز اخبار شه اخبار
کفار پراکنده و برکنده شدستند / از بسکه شکسته ست ملک لشکر کفار
پیکار همی جوید پیوسته ولیکن / کس نیست که با لشکر او جوید پیکار
قار ار چه سیه تر بود و تیره تر از شب / روز ملکان از فزعش تیره تر از قار
هنجار برد پیش شه اندر شب تاریک / جایی که در آن ره نبرد باد بهنجار
دشوار جهان نزد ملک باشد آسان / آسان ملک نزد همه گیتی دشوار
هموار همه ملکت شاهان بگرفته / در زیر سپه کرده همه گیتی هموار
بلغار کرانی ز جهانست و مر او راست / از باره قنوج و برن تا در بلغار
دیدار نکو دارد و کردار ستوده / خوی خوش و رسم نکو اندر خور دیدار
نظار ز دیدار همه چیز شود سیر / از دیدن او سیر نگردد دل نظار
یار طرب و روز بهی باد همیشه / با باده و با بوسه ز دست و ز لب یار