فرخی سیستانی › در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوی گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی گذاشته ام دوش خوش به روی نگار / خوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار
شبی که اول آن شب شراب بود و سرود / میانه مستی و آخر امید بوس و کنار
نه شرم آنکه ز اول بکف نیاید دوست / نه بیم آنکه بآخر تباه گردد کار
میی بدست من اندر، چو مشکبوی گلاب / بتی بپیش من اندر ، چو تازه روی بهار
بتی که خانه بدو چون بهار بود و نبود / شگفت، ازیراکز بت کنند خانه بهار
بجعدش اندر سیصد هزار پیچ و گره / بجای هر گره او شکنج وحلقه هزار
بتی که چشم من از بس نگار چهره او / نگار خانه شد، ار چه پدید نیست نگار
ز حلقه های سیه زلفش ار بخواستمی / نماز بام زره کرده بودمی بسیار
برابر دو رخ او بداشتم می سرخ / ز شرم دو رخ او زرد گشت چون دینار
چو شب دو بهره گذشت، از دو گونه مست شدم / یکی ز باده و دیگر ز عشق باده گسار
نشان مستی در من پدید بود و بتم / همی نمود به چشم سیه نشان خمار
چو مست گشتم و لختی دو چشم من بغنود / ز خواب کرد مرا ماهروی من بیدار
بنرم نرم همی گفت روز روشن شد / اگر بخسبی ترسم که بگذرد گه بار
بشاد کامی شب را گذاشتی بر خیز / بخدمت ملک شرق روز را بگذار
مرا بخدمت خسرو همی فرستد دوست / که گویدم که چنین بت مخواه و دوست مدار؟
بروی ماند گفتار خوب آن مهروی / فریش روی بدان خوبی و بدان گفتار
بر من آن بت بازار نیکوان بشکست / کجا چنان بت باشد؟ که را بود بازار؟
گر او عزیزتر از دیده نیست در دل من / نعوذبالله نزدیک میر بادم خوار
امیر عادل باذل، محمد محمود / که حمد و محمدت آنجاست کو بود هموار
بلند نام همام از بلند نام گهر / بزرگوار امیر از بزرگوار تبار
سخاوت و کرمش را پدید نیست قیاس / فضایل وهنرش را پدید نیست شمار
ز نامور پدر آموخته ست فضل و هنر / چنانکه از گهر آموخته ست شیر شکار
کند بنوک سنان بند ملک دشمن سست / کند بنوک قلم سد مملکت ستوار
نظام مملکت آید ز جنبش قلمش / چنانکه دایره خیزد ز گردش پرگار
گر از کفایت گویی؟ چنوکه هست؟ بگو؟ / ور از سخاوت گویی؟ چنو کجاست ؟ بیار؟
میان بخل و میان کف گشاده او / چو کوه روی کشیده ست جود او دیوار
شتاب شاهان باشد به گرد کردن زر / شتاب میر به خشنود کردن زوار
شهان خزانه نهند، او خزانه پردازد / نه زانکه دستگهش لاغرست و دخل نزار
ولیک آنچه در آرد ببخشد و بدهد / سخاوت این سان دارد ،کفایت این مقدار
اگر همی رسدی دست او بهمت او / کمینه بخشش او بدره بودی و قنطار
بکام و همت و نهمت رسیده گیرش دست / بدولت پدر و عون ایزد دادار
بنام ایزد شاهنشهیست روز افزون / امید خلق همیدون بدو گرفته قرار
بچشم هر کس او را بزرگی و حشمت / بجای هر کس او را ایادی و کردار
چو روزکار بودکار چون نگار کند / بروزگار توان کرد کارها چو نگار
سیاه سنگی اندر میان سنگ کهی / بروزگار شود گوهری چو دانه نار
خدایگان جهان را ببر کشیدن او / عنایتیست که او را پدیدنیست کنار
فزوده شاه جهاندار در ولایت او / دو سه ولایت و هر یک توابعش بسیار
ترا نمایم سال دگر دگر شده حال / چنانکه گویی: احسنت! راست گفتی پار
امیرشاد و بدو بندگان او همه شاد / مخالفان همه باگرم وانده و تیمار
من ایستاده و شعری همی سرایم خوب / چنانکه کرد نباید بآخر استغفار
وگر ز راست ستغفار خواهد ایزد ما / من آن کنم که در او راست گفته ام اشعار
دروغ گفتم لیکن نه ناتوانی بود / که در نمایش فضلش نداشتم دیدار
چنانکه هست ندانستمش تمام ستود / جز این نبود مرا در دروغ دستگزار
دروغ گوید هر کس که گوید اندر فضل / چو شاه شرق و چنو خلق باشد از دیار
بروز معرکه زین پر دلی و پر جگریست / که یک سواره شود پیش لشکری جرار
بتیر در بر شیران ره پیاده کند / چنانکه در دل پیلان بنیزه راه سوار
همیشه تا دل آزاد مرد جای وفاست / چنانکه هست صدف جای لؤلؤ شهوار
امیر عالم عادل بکام خویش زیاد / ز بخت شاد و ز ملک و ز عمر برخوردار
گهی بتیغ ستاننده فراخ جهان / گهی بتیر گشاینده بلند حصار
نصیب او طرب و عیش زین مبارک عید / نصیب دشمن او: ویل و وای و ناله زار