فرخی سیستانی › در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نبود عاشقی امسال مر مرا در خور / کنون که آمد بر خط نهاد باید سر
مرا تو گویی کز عشق چون حذر نکنی / کسی نمای مرا کو کند ز عشق حذر
اگر بدست منستی حذر، چنان کنمی / که رفته بود می از دست او به روم و خزر
بر آسمان ز غم عاشقیست اختر من / بر آن گری که مر او را چنین بود اختر
تو گویی این دل من جایگاه عشق شده ست / نه جایگاه که لشکرگهی پر از لشکر
هنوز عشق کهن خانه باز داده نبود / که عشق تازه بدر باز کوفت حلقه در
خدای جز دل من عشق را پدید کناد / دری، اگر بجهان اندرون دریست دگر
اگر بشهد و شکر ماند آن حلاوت عشق / ملول گشتم و سیر آمدم ز شهد و شکر
دلم تباه شدستی ز عشق اگر شب و روز / زمدح خسرو جزوی نکرد می از بر
امیر عالم عادل محمد محمود / که روزگار بدو باز یافت عدل عمر
بزرگواری کز روزگار آدم باز / چو او و چون پدر او ملک نبود دگر
چو علم خواهد گفتن سپند باید سوخت / که بیم چشم بدان دور باد از ان مهتر
بخوب سیرتیش گر بخواهدی، کندی / مصنفی بزمانی دو صد کتاب سیر
خدای در سراو همتی نهاد بزرگ / چنانکه گنج به رنجست از آن و دل به فکر
هر آنکه همت داده ست طاقتی بدهاد / چنانکه باشد باهمتی چنان درخور
بیابد آخر سلطان زیاد اونظرش / بکام خویش رسد میر و ماهمه یکسر
یکان یکان هم از اکنون همی پدید آید / بر این حدیث گواهی دهد دوات گهر
ایا بمرتبت وقدر و جاه افریدون / ایا بمنزلت و نام نیک اسکندر
چرا دوات گهر داد شاه شرق بتو / در این حدیث تأمل کن و نکو بنگر
دوات را غرض آن بودکاندر و قلمست / قلم برابر تیغست بلکه فاضل تر
نیامد، آنچه ز نوک قلم پدید آمد / ز تیغ و خنجر افراسیاب و رستم زر
قلم بساعتی آن کارها تواند کرد / که عاجز آید از آن کارها قضا و قدر
قلم بود که ز جایی بتو سخن گوید / که مرغ اگر زبرش بگذرد بریزد پر
ملوک را گه و بیگاه پیش دشمن خویش / قلم بمنزلت لشکری بود بیمر
بسا سپاه گرانا که پی سپار شدند / ز جنبش قلمی تار و مار وزیر و زبر
ملوک را قلم و تیغ برترین سپهیست / بترسد از قلم و تیغ شیر شرزه نر
بنای ملک به تیغ و قلم کنند قوی / بدین دو چیز بود ملک را شکوه وخطر
همه شهان و بزرگان و خسروان جهان / بدین دو چیز جهان را گرفته سر تاسر
گهی زنوک قلم، گنج کن ز خواسته پر / گهی به تیغ، زمین کن ز خون دشمن تر
دوات را غرضی بود و همچنین غرضست / در آن طویله گوهر که یافتی ز پدر
ترا گهر نه ز بهر توانگری داده ست / خدایگان را رازیست اندر آن مضمر
عزیزتر ز گهر در جهان چه چیز بود / گهر بر تو فرستاد با دوات بزر
مرادش آنکه تو بی عیب و پاک چون گهری / دگر که از تو برافروخته ست روی گهر
سدیگر آنکه مرا از تو هیچ نیست دریغ / ز گنج و گوهر و پیل سپاه و تاج و کمر
عزیزتر ز تو برمن در اینجهان کس نیست / عزیز بادی و خصم تو خوار و خسته جگر
بگنج ها گهر و سیم زر نهاد ستم / همه برای تو، بردار و از جهان برخور
عنایتیست بکار تو شاه مشرق را / چنانکه ایزد را در حدیث پیغمبر
همه سکالد کز نام تو بلند کند / جمال و زینت دینار و رتبت منبر
همی سزد بهمه رویها که در نگری / از آن پدر که تو داری سزای چون تو پسر
همیشه تا نجهد ز آهنینه مرز نجوش / همیشه تا ندمد ز آبگینه سیسنبر
همیشه تا نبود چون بنفشه آذر گون / همیشه تانبود ارغوان چو نیلوفر
به تندرستی و شاهنشهی و روزبهی / همی گذار جهان را بکام و خود مگذر