فرخی سیستانی › نیز در مدح امیر یوسف سپهسالار گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سروی گر سرو ماه دارد بر سر / ماهی گر ماه مشک بارد وعنبر
ماهت با مشک سیم دارد همبر / سروت بر مه ز لاله دارد زیور
شکر داری! چنانکه داری لؤلؤ / روزی بر من ببوسه باری شکر
یکچند از درد عشق زاری کردم / زاری دیدم چنانکه خواری بیمر
من بسیاری هم تو خوردم جانا / زینروی ای بت بروی گشتم چون زر
دارم بر رخ ز اشک جویی جاری / رویم زردست وتن چو مویی لاغر
گر من از بزم میر بویی یابم / گردد کارم ز بخت روزی بهتر
خسرو یوسف که از یلان کین جوید / باشد دادش همیشه با دین همبر
از دل دریاست میرو از کف جیحون / در صدر او حاتمست و بر زین حیدر
از خون دشت فراخ گردد جیحون / چون کرد او از نیام بیرون خنجر
احسنت ای خسروی که راندی لشکر / رادی کردی بسی و دادی گوهر
هرگز بی تو مباد شادی روزی / دایم چونین امیر بادی و سرور
تیر تو در مغز شیر مسکن خواهد / نبود با ناوک تو آهن منکر
گردون میدان شود، چو بازی چوگان / دریا صحرا شود، چو سازی لشکر
گیتی زرین شود، چو آیی زی بزم / خارا پر خون شود، چو تازی اشقر
ماهی، گر ماه جام دارد و ساغر / شیری، گر شیر ملک دارد و کشور
ببری، گر ببر درع دارد و مغفر / ابری، گر ابر تخت دارد و افسر
فرخ شاهی، خجسته داری اختر / بر هر گردن ز شکر داری چنبر
دشمن را در دو دیده داری اخگر / گویی در آب تیغ داری آذر
گردون سازد همیشه کارت نیکو / زیرا چون تو ندید شاهی صفدر
فارغ نبوی ز جنگ ماهی هرگز / گاهی ملحد کشی و گاهی کافر
گویی کز روی خویش داری مخبر / گویی کز خوی خویش داری منظر
گویی کز فضل خویش داری گوهر / کویی کز دست خویش داری کوثر
یابند از خدمت تو نعمت اخوان / نعمت باشد جزای خدمت در خور
دولت با تو گرفت صحبت دایم / کرده ست از تو همیشه دولت مفخر
صفدر چون تو نبود رستم یاسام / مهتر از تو نبود جم یا نوذر
تا نبود همچو ماه پروین تابان / تا نبود لاله، همچو نسرین پرپر
شادان بادی مدام وغمگین دشمن / در تن پیکان تو و زوبین برسر