فرخی سیستانی › در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کاشکی کردمی از عشق حذر / یا کنون دارمی از دوست خبر
ای دریغا که من از دست شدم / نوز ناخورده تمام از دل بر
چون توان بود برین درد صبور / چون توان برد چنین روز بسر
عشق با من سفری گشت و بماند / مونس من به حضر خسته جگر
دور بودن ز چنان روی ،غمیست / هر چه دشوارتر و هر چه بتر
پیک غزنین نرسیده ست که من / خبری یابم از دوست مگر
سفر از دوست جدا کرد مرا / گم شود از دو جهان نام سفر
من شفاعت کنم امسال ز میر / تا مرا دست بدارد ز حضر
میر یوسف پسر ناصر دین / لشکر آرای شه شیر شکر
چون شه ایران والا به نسب / با شه ایران همتا به گهر
آنکه بر درگه سلطان جهان / جای او پیشتر از جای پسر
همه نازیدن میر از ملک است / زین ستوده ست بر اهل هنر
همچنان در خور از روی قیاس / کان ملک شمست این میر قمر
ملک او را بسزا دارد از آنک / یاد گارست ملک را ز پدر
لاجرم میر گرفته ست مدام / خدمت او چو نماز اندر بر
روز و شب پیش همه خلق زبان / بثنا گفتن او دارد تر
همه از دولت او جوید نام / همه در خدمت او دارد سر
تا ثنای ملک شرق بود / بثنای دگران رنج مبر
این هم از خدمت باشد که ز من / بخرد مدح شه شرق بزر
دوستانرا دل از اینگونه بود / دوستارانرا زین نیست گذر
شاد باد آن هنری میر که هست / پادشاهی و شهی را در خور
آن نکو سیرت و نیکو مذهب / آن نکو منظر ونیکو مخبر
آنکه اندر سپه شاه کسی / پیش او نام نگیرد زهنر
چون عطا بخشد اقرار کنی / که جهانرا بر او نیست خطر
چون بجنگ آید گویی که مگر / نرسیده ست بدونام حذر
از حریصی که بجنگست مثل / جنگ را بندد هر روز کمر
دشمنانرا چو کمان خواهد میر / هیچ امید نماند به سپر
همه کتب عرب و کتب عجم / بر تو بر خواند چون آب زبر
سخنانش همه یکسر نکتست / چون سخن گوید تو نکته شمر
تا همی سرخ بود آذر گون / تا همی سبزبود سیسنبر
تا بود لعلی نعت گل نار / چون کبودی صفت نیلوفر
شادمان باد و بکام دل خویش / آن پسندیده خوی خوب سیر
نیکوانی چو نگار اندر پیش / دلبرانی چو بهار اندر بر
همچو این عید بشادی و خوشی / بگذاراد و هزاران دگر