فرخی سیستانی › نیز درمدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا با عاشقی خوش بود هموار / کنون خوشتر، که در خور یافتم یار
کنون خوشتر، که ناگاهان برآورد / مه دو هفته من سر ز کهسار
کنون خوشتر، که با او بوده ام دی / که بودم بی رخش افکار بسیار
کنون خوشتر، که با او خفته ام دوش / که بودم در غمش بسیار بیدار
کنون خوشتر، که با وی کرده ام خوش / که دیدم در غمش بسیار آزار
شب دوشین، شبی بوده ست بس خوش / بجان بودم من آن شب را خریدار
نگار خویش را در بر گرفتم / خزینه بوسه او کردم آوار
دو زلفش را بمالیدم بدو دست / سرای از بوی او شد طبل عطار
گهی شب روز کردم زان دو عارض / گهی گل توده کردم زان دو رخسار
بدین شادی درستم دوش وامروز / در این اندیشه بودم پار و پیرار
فراوان خوشترم امروز از دی / فراوان بهترم امسال از پار
وزین خوشتر بود هر روزو هر سال / بفر دولت شاه جهاندار
ملک مسعود محمود آنکه ایام / بدو محمود و مسعودست هموار
خداوندی که چون زو یاد کردی / زمین و آسمان آید بگفتار
یکی گوید: ز شاهی نام بردی / که رادی را بدو بفزوده بازار
عطای او از آن بگذشت کانرا / توان سختن به شاهین و به قنطار
جز او از خسروان هر گز که داده ست / به یکره پنج اشتروار دینار
اگر چه می همی خورده ست بوده ست / به آن گه کان عطا داده ست هشیار
چنین باید جهاندار و خداوند / پسندیده به گفتار و به کردار
ز شاهان گوی برده وقت بخشش / ز شیران دست برده گاه پیکار
زگلنار عدو کرده گل زرد / ز روز دشمنان کرده شب تار
بلندی یافته زو نام شاهی / قوی گشته بدو امید احرار
گه اندر جنگ با شمشیر همدست / گه اندر بیشه ها با شیر در کار
ز بیم تیغ او شیران جنگی / بسوراخ اندرون رفته چو کفتار
کسی کز پیش او گیرد هزیمت / نترسد گر شود در سله با مار
امیری یافت گیتی در خور خویش / کنون گو جهد کن او را نگهدار
بدست از دامن او اندر آویز / حدیث دیگران از دست بگذار
ترا ایزد بدست شاهی افکند / که او را بودی از شاهان سزاوار
خداوندی که بی نیروی لشکر / جهان بگشاد و صافی کرد هموار
پدر بگذاشت او را بر در ری / بر وی لشکر غدار و مکار
سلیح و لشکر و پیلش جدا کرد / غرضها بود سلطانرا در این کار
نه از خواری چنان بگذاشت او را / ندارد کس چنو فرزند را خوار
ولیکن خواست تا شاهان بدانند / که او بیکس هنر آرد پدیدار
همی دانست کو بی ساز و لشکر / بر آید با همه گیتی به پیکار
چنان بوده ست کاندیشید سلطان / بپرس از لشکر و اسپاهسالار
ز بسیار اندکی او را نموده ست / دلیلست اندکی او را ز بسیار
بقاباد آن ملک را کز بد خویش / نباید هیچ کردستی ستغفار
کسی کو را نکو خواهست، بر تخت / کسی کو را ندارد دوست، بردار
بدین عید مبارک شادمان باد / بد اندیشان او غمناک و غمخوار