فرخی سیستانی › نیز در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماه دو هفته من برد مه روزه بسر / بامداد آمد و از عید مرا داد خبر
مردمان دوش خبر یافته بودند ز عید / که گمان برد که من غافلم از عید مگر
او مگر تهنیت عید همی خواست بدین / هیچ شک نیست همین خواست بدین آن دلبر
من ازین شادی برجستم ودو چنگ زدم / اندر آن زلف که با مشک زند بویش بر
بر زبان داشت زمه آن مه دو هفته سخن / از لب او لب من یافت بخروار شکر
بوسه یک مهه گرد آمده بودم بر دوست / نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر
نیم دیگر بتفاریق همی خواهم خواست / تا شمارم نشود یکسره با دوست بسر
جه حدیثست، من این بوسه شماری بنهم / بشود عیش چو معشوق شود بوسه شمر
عاشقان بوسه شمرده به مه روزه دهند / زانکه وقتش ز گه شام بود تا بسحر
درمه شوال این تنگی و تاریکی نیست / تو بچشم دگر اندر مه شوال نگر
خطر روزه بزرگست و مه روزه شریف / از مه روزه گشاده ست به خلد اندر در
لیکن این ماه که پیش آمده ماهیست که او / با طرب گردد و بارامش و با رامشگر
ای رفیقان سخنی راست بگویم شنوید / طبع من باری با شوال آمیخته تر
گر نه ماه طربست این ز چه غرید همی / دوش هر پاسی کوس ملک شیر شکر
خسرو مشرق و مغرب ملک روی زمین / شاه مسعود مبارک پی مسعود اختر
آنکه تادست به تیر و بکمان برد ببرد / آب سام یل و قدر و خطر رستم زر
زخم تیر ملکان دید و ندید آن ملک / آنکه او از قبل تیر همی ساخت سپر
گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی / بر سر که بردی ترکش او ترکش گر
از برو بازوی او چشم همی خیره شود / چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر
جنگجو هست و لیکن بجهان نیست کسی / که بجنگش بتواند بست امروز کمر
او همیگوید من تیغ زنم رنج کشم / تا بزرگی بهنر گیرم و کیتی بهنر
ایزد از عرش همیگوید تو رنج مکش / کاینجهان جمله ترا دادم، بنشین و بخور
آنچه میران مبارز نگرفتند بگیر / آنچه شاهان مظفر نخریدند بخر
مهر از آنکس که بمهر تو گرو نیست ببر / دولت از خانه آنکس که ترا نیست ببر
بتن آسانی بر بالش دولت بنشین / چه کنی تاختن و تافتن رنج سفر
بندگان دادم اندر خور تو کار ترا / که بکام تو از ایشان همه خیر آید و شر
کار در گردن ایشان کن تا من بکنم / نا رسانیده بیک بنده تو هیچ ضرر
همچنین کرد وبهر گوشه فرستاد یکی / با سپاهی که مر آن را نه قیاسست و نه مر
هیچ لشکر نفرستاد براهی که ز راه / بر او باز نیامد خبر فتح و ظفر
اندر این مدت یکسال در اقصای جهان / همچو دریای دمان کرد بگیتی لشکر
از لب جیحون تا دجله ز بسیار سپاه / چون ره مورچگانست همه راهگذر
هر زمان مژده بر آید که فلان بنده او / بفلان شهر فلان قلعه بکند از بن و بر
موکب وخیل فلان میر پراکند ز هم / آلت و ساز فلان شاه، فرستاد ایدر
مژده آن مژده بود کزپس این خواهد خواست / باش تا مغز سر جمله کند زیر و زبر
بندگانند ملک را که چنین کار کنند / با دل و دولت او کار چنین راچه خطر
کار فرمای همی داند فرمودن کار / لاجرم کارگر از کار همی یابد بر
حشمت و سایه او لشکر او را مددست / که نبرد ز پی لشکر او تا محشر
لشکری راکه بود سایه مسعود مدد / پیش ایشان زهوا مرغ فرو ریزد پر
دایم این حشمت و این سایه همی بادبجای / وندر این خانه همی بادا این دولت و فر
ای بمردی و کف راد و مروت چو علی / وی به انصاف و دل پاک و عدالت چو عمر
از خداوند نظر چشم همیداشت جهان / بجهانداری نیکو نیت و خوب سیر
چون خداوند جهانداری و شاهی بتو داد / گفت من یافتم اینک زخداوند نظر
تهنیت باد جهان را بجهانداری تو / بر خور ای شه بمراد دل و از او برخور
تا جهانست جهاندار تو بادی و مباد / در جهانداری و در دولت تو هیچ غیر
سال و ماه تو و ایام تو چون نام تو باد / عادت و عاقبت کار تو چون نام پدر
روز عید رمضانست و سر سال نوست / هر دو فرخنده کناد ای ملک ایزد بتو بر