باری ندانمت که چه خو داری ای پسر / تا نیستی مرا و ترا هیچ درد سر
همچون مه دو هفته برون آیی از وثاق / همچون مه گرفته درون آییم زدر
رغم مراچو سر که مکن چون بمن رسی / رویی کز و به تنگ بریزد همی شر
روزی گشاده باشی وروزی گرفته ای / بنمای کاین گرفتگی از چیست ای پسر!
ای چون گل بهاری خندان میان باغ / هر ساعتی چو روز بهاران مشو دگر
مارا همی بخواهی پس روی تازه دار / تا خواجه مر ترا بپذیرد ز من مگر
خواجه بزرگ بوعلی آن سید کفاة / خواجه بزرگ بوعلی آن مفخر گهر
دستور شاه شرق و بدو ملک شاه شرق / آراسته چو ملک عمر درگه عمر
اواز میان گوهر خویش آمده بزرگ / وندر خور بزرگی آموخته هنر
بر درگهش نشسته بزرگان و مهتران / از بهر بار جستن و بر ما گشاده در
با زایران گشاده و خندان و تازه روی / وز دست او غنی شده زایر به سیم و زر
هرگز به درگهش نرسیدم که حاجبش / صد تازگی نکرد و نگفت: اندرون گذر
ناخوانده شعرهای دو جشن از پی دو جشن / کس کرد نزد من که بیا رسمها ببر
ازمهتران بجهد ستانیم سیم شعر / او نارسیده، سیم بداد، این کرم نگر
جاوید باد شاد و بدو شادمانه باد / شاه زمانه و خدم شاه سر بسر
زو در جهان دلی نشناسم که نیست شاد / با او به دل چگونه توان بود کینه ور
هر کس که شاد نیست به قدر و به جاه او / بی قدر باد نزد همه خلق و بی خطر
کس نیست کو بدولت او شادمانه نیست / ور هست حاسدست و پلیدی زسگ بتر
او دست خائنان جهان کرد زیر سنگ / زینست دست اوز همه دستهازبر
آواز خائنان نتواند شنید هیچ / شاید که یافته ست شه از خوی او خبر
زین پیش بوده و پس از این نیز هم بود / او را به ملک و، شاه جهان را بدو نظر
شادیش باد و کامروایی و مهتری / پایندگی سعادت و پیوستگی ظفر
عیدش خجسته باد و همه ساله عید باد / ایام آن خجسته خصال نکو سیر