ای غالیه کشیده ترا دست روزگار / باز این چه غالیه ست که تو برده ای بکار
روی ترا به غالیه کردن چه حاجتست / او را چنانکه هست بدو دست بازدار
آرایشی بکار چه داری همی کزو / آرایش خدای تبه گردد، ای نگار!
شغلی دهم بدست تو، تا دل نهی بر آن / رو باده برنگ لب خویشتن بیار
عیدست و مهرگان وبه عیدو به مهر گان / نو باوه یی بود می سوری ز دست یار
می ده مرا و مست مگردان که وقت خواب / باشد به مدح خویش کند خواجه خواستار
خواجه عمید عارض لشکر عمید ملک / بوبکر سید همه سادات روزگار
آن مهتری که هر که در آفاق مهترست / با کهتران او نرود جز همال وار
از کهتری به مهتری آنکس رسد که او / توفیق یابد و کند این خدمت اختیار
آزاده را همی حسد آید ز بندگانش / هر شور بخت را حسد آید ز بختیار
گیرند خسروان و بزرگان محتشم / از بهر جاه پای و رکابش همی کنار
پیش ملک پیاده رود برترین شهی / آن جایگه که خواجه سید رود سوار
کس جاه او نجوید و هر کو بزرگتر / دارد به جاه و خدمت او دلپسند کار
او را خدای عز وجل حشمتی نهاد / برتر ز حشمت ملکان بزرگوار
از آسمان به قدر گذشت و دلش هنوز / آنجا که قدر اوست نگیرد همی قرار
اختر فرود همت اویست و فضل او / برتر ز همتست و فزونتر هزار بار
جاه بزرگ یافت و لیکن به فضل یافت / با جاه، عز و فضل بباید به هر شمار
عزی که آن ز فضل نباشد بتر ز ذل / فخری که آن ز فضل نباشد بتر ز عار
نفس شریف و اصل بزرگ ودل قوی / با فضل یار کرد و مکین شد بدین چهار
گر در جهان به فضل چنو دیگریستی / ما را کنون از آن خبر ستی در این دیار