فرخی سیستانی › در مدح یمین الدوله سلطان محمود غزنوی گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا گرفتم صنما وصل تو فرخنده به فال / جز به شادی نسپردم شب و روز ومه و سال
چه بود فالی فرخنده تر از دیدن دوست / چه بود روزی پیروزتر از روز وصال
بینی آن زلف سیاه از بر آن روی چو ماه / که بهر دیدنی از مهرش وجد آرم و حال
جعد تو جیم نه و صورت او صورت جیم / زلف تو دال نه وصورت او صورت دال
هم ز جیم سر زلف توخروش عشاق / همه ز دال سر زلف تو فغان ابدال
بوسه ای از لب تو خواهم و شعر از لب تو / که شکر بوسه نگاری و غزلگوی غزال
من غزلگوی توام تاتو غزلخوان منی / ای غزلگوی غزلخوان غزلخواه ببال
مر ترا بس نبودآنچه صفات تو کنم / واصف تست مدیح ملک خوب خصال
میر محمود ملک زاده محمود سیر / شاه محمود ملک فره محمود فعال
آنکه بر ملت و بر دولت امینست و یمین / آنکه با نصرت و با فتح قرینست و همال
آن کجا تیغش از کرگ فرود آرد یشک / آن کجا گرزش بر پیل فرو کوبد یال
ای جهاندار بلند اختر پاکیزه گهر / ای مخالف شکر روزمزن دشمن مال
شیر ارغنده اگر پیش تو آید به نبرد / پیل آشفته اگر گرد تو گرددبه جدال
پیل پی خسته صمصام تو بیند اندام / شیر پیرایه اسبان تو بیند چنگال
گر عدوی تو ز رویست چو روی تو بدید / از نهیب تو شود نرم چو مالیده دوال
کیست آن کس که سر از طاعت تو باز کشد / که نه چون ایلک آیدسته و چون چیپال
هر کجا رزمگه تو بود از دشمن تو / میل تامیل بود دشت ز خون مالامال
ایزد از جمله شاهان زمانه بتو کرد / قرمطی کشتن و برداشتن رسم محال
لاجرم همچو سلیمان پیمبر بتو داد / هر دو عالم به نکو سیرت و نیکو اعمال
اینجهان مملکت راندن کامست و هوا / وآنجهان جنت و دیدار خدای متعال
تا بدین گیتی نام ملک و ملک بود / از سرای تو نخواهد گشت این ملک زوال
ملکا تاملکان از تو همی یاد کنند / خویشتن را نشناسند همی ملک و جلال
کیست اندر همه عالم چو تو دیگر ملکی / مملکت بخش و فلک جنبش و خورشید مثال
اندر آن وقت که رستم به هنر نام گرفت / جنگ، بازی بدو مردان جهان سست سکال
گر بدین وقت که تو رزم کنی، زنده شود / تیر ترکان ترا بوسه دهد رستم زال
آزمایش را گر تیر تو بر پیل زنی / ز دگر سوی چو جویند بیابند نصال
مرغزاری که بود صید گه تو شب و روز / از تن شیر همی سیر کند بچه شکال
باز کز دست تو پرد نشگفت ار بهوا / به دو چنگال ز سیمرغ بیاهنجد بال
گر چه نپذیرد نقش آب، چو بنو شت کسی / نقش نام تو پدید آید از آب زلال
هر که نزدیک تو مدح آرد آزرده شود / از پی بردن آن زر که باشد به جوال
چون خداوند سخا در کف رادتو بدید / گفت با بخشش تو بس نبود بیت المال
کوه غزنین ز پی آنکه ببخشی به مراد / زر روینده پدید آورد از سنگ جبال
چشم بیدل به سوی دیدن دلبر نکند / میل زانسان که کنی گوش به آواز سؤال
امرا را نبود نام نکو جز به سه چیز / جز از این نیست جز آن کاین همه را در همه حال
دین پاکیزه و مردانگی و طبع جواد / وین سه چیز از تو رسیده ست به غایات کمال
تا چو کافور شود روی هوا وقت خزان / تا چو پیروزه شود روی زمین وقت شمال
تا بود کام دل و نهمت مهجوران وصل / تا بود زینت رخساره معشوقان خال
پادشا بادی با رامش و آرامش دل / آشنا بادی با دولت و اقبال و جلال