فرخی سیستانی › در مدح عضد الدوله امیر یوسف برادر سلطان محمود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همیشه گفتمی اندر جهان به حسن و جمال / چو یار من نبود وین حدیث بود محال
من آنچه دعوی کردم محال بود و نبود / از آنکه چشم من او را ندیده بود همال
ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت / شکنج وکوژی در زلف و جعد و آن محتال
ز بهر آنکه به جعد و به زلف واومانم / بحیله تن را گه جیم کردمی گه دال
وگر به باغ فرا رفتمی زبانم هیچ / نیافتی ز خروشیدن و نکوهش هال
زبس مناظره کانجا زبان من کردی / بر آن نکوی سپر غم بر آن خجسته نهال
به لاله گفتمی: ای لاله! شرم دارو مروی / به سرو گفتمی ای سرو! شرم دارو مبال
که پیش قامت و رخسار او شما هر دو / چو پیش تیر کمانید و پیش بدر هلال
بچشم من بت من پیش ازین بدینسان بود / بتم چنین و دلم در هواش بر یک حال
بنیم بوسه ز من خواستی هزار سجود / بیک جواب زمن خواستی هزار سؤال
مرا دو چشم بدان تا چه خواهد و چه کند / بر این دو حال زمان تا زمان سکال سکال
هوا و خوبی او دردل و دو دیده من / زوال کرد فرستاده امیر زوال
معین دولت و دین یوسف بن ناصر دین / برادر ملک شاه بند اعدا مال
ز دشت و بستان چون بازگشت روز شکار / بنیک روز وبفرخ زمان و میمون فال
یک تذرو فرستاد مرمرا که مگر / بحیله آیم در بند حسن آن محتال
چو دست و پای عروسان نگاشته سر و دم / چو روی خوبان آراسته همه پروبال
ز هفت گونه بر و هفت رنگ و بر هر رنگ / هزار گونه محاسن، هزار گونه جمال
چو زر خفچه همه پشت و برش آتش رنگ / چو نخل بسته همه سینه دایره اشکال
گه خرامش چون لعبتی کرشمه کنان / بهر خرامش ازو صد هزار غنج و دلال
دولب: چو نار کفیده، چو برگ سوسن زرد / دو رخ: چو نار شکفته، چو برگ لاله لال
چو قطن میری در زیر پوشش منسوج / برای پوزش باز امیر خوب خصال
چگونه بازی چون پاره ای ز ابر سفید / به سنگ وزن درم سنگ او به ده مثقال
مبارزیست، لباسش زسیمگون جوشن / مبارزیست سلاحش مخالب و چنگال
نشان جلاجل و خلخال دارد و عجبست / که وحشیانرا باشد جلاجل و خلخال
به تن بگونه سیم وبه پشت و بال سپید / درو نشانده تنک پاره های سیم حلال
بروز جنگ مر او را بچنگ بسته برند / نه زان قبل که ز جنگ آیدش نهیب و ملال
ولیکن از پی آن کو چو خصم دید از دور / بی آنکه وقت بود چیرگی کندبه جدال
عقاب گیرد باز کسی که او بکمند / گرفته باشد کرگ و بگرز کوفته یال
اگر عقاب سوی جنگ او شتاب کند / عقابرا به بلک بشکند سرو تن و بال
امیر یوسف کرگ افکنست وشیر کشست / ز کرگ وشیربجان رسته بود رستم زال
ز آتش آب کند حلمش وزباد او رست / ز پیل پشه کند سهمش و ز شیر شکال
به خو، بهار برون آورد، میانه دی / به جود، چشمه دواند ز تل های رمال
چو زایری سوی او قصد کرد زایر را / ز حرص باز شد جود او باستقبال
بسی نمانده که از جود حجره ها سازد / ز بهر سایل در گنجهای بیت المال
چنانکه جود بدان دستهای مکنت بخش / ز بهر شیر ز پستان مادران اطفال
ز هول خون شود اندر دو چشم آز سرشک / چو تیر بر کشد از نزل دان بروز نوال
حسام او بجهان اندر افکند فریاد / نهیب او بزمین اندر افکند زلزال
تن مخالف او گر قوی درخت بود / چو دید هولش لرزان شود بگونه نال
سه چیر افکند از دشمنان بروز نبرد / چو تیغ اوبگشاید ز حلقشان قیفال
ز دستهاشان پهنه ز پایها چو گان / ز گرد سرها گوی، اینت شاه و اینت جلال
جهانیان همه زو شاکرند پیر و جوان / بخاصه من که شدم زو برادر اقبال
ز جاه او غنیم چو ن زمال او غنیم / بدین دوجاه و جیهم میانه اشکال
خدای ناصر آن شاه باد و گردون یار / برای او شب وروز و بکام اومه وسال
چنانکه اودل من شاد کرد شادان باد / ز خلق و مذهب پاکش دل محمد و آل