فرخی سیستانی › در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش تا اول سپیده بام / می همی خورد می به رطل و به جام
با سماعی که از حلاوت بود / مرغ را پایدام ودل را دام
با بتانی که می ندانم گفت / که از ایشان هوای من به کدام
همه با جعدهای مشکین بوی / همه با زلفهای غالیه فام
گرهی را نشانده بودم پیش / برنهاده به دست جام مدام
گرهی رابپای تا همه شب / کارمی را همی دهنده نظام
ز ایستاده به رشک سرو سهی / وز نشسته به درد ماه تمام
حال ازینگونه بود در همه شب / زین کس آگه نبود، تا گه بام
چون چنین بودپس چرا گفتم / قصه خویش پیش شاه انام
شاه گیتی محمد محمود / زینت ملک ومفخر ایام
آنکه دولت بدو گرفت قرار / آنکه گیتی بدو گرفت قوام
دولت او را به ملک داده نوید / وآمده تازه روی و خوش بخرام
همه امیدها بدوست قوی / خاصه امید آنکه جوید نام
میر ما را خوییست، چون خوی که ؟ / چون خوی مصطفی علیه سلام
در عطا دادن و سخاست مقیم / در کریمی و مردمیست مدام
از بخیلی چنان کند پرهیز / که خردمند پارسا ز حرام
تا بود ممکن و تواند کرد / نکند جز به کار خیر قیام
سالی از خویشتن خجل باشد / گر کسی را به حق دهد دشنام
خشم ز انسان فرو خوردکه خورد / مردم گرسنه شراب و طعام
گر مثل خصم را بیازارد / خویشتن را خجل کندبه ملام
عاشق مردمی و نیکخوییست / دشمن فعل زشت وخوی لئام
تازه رویی و راد مردی وشرم / باز یابی ازو بهر هنگام
گر تکلف کندکه این نکند / باز ازین راه بر گذارد گام
هر کجا گرم گشت، با خوی او / راد مردی برون دمد ز مسام
هیچ مرد تمام وپخته نگفت / که ازو هیچ کاری آمد خام
لاجرم هر چه در جهان فراخ / شیر مردست و رادمرد تمام
همه چون من فدای میر منند / همه از بهر او زنند حسام
جاودان شاد بادو در همه وقت / ناصرش ذوالجلال و الاکرام
کاخ او پر بتان آهو چشم / باغ او پر بتان کبک خرام
در همه شغلها که دست برد / نیکش آغاز و نیکتر انجام
عید قربان بر او مبارک باد / هم بر آنسان که بودعید صیام