فرخی سیستانی › در مدح یمین الدوله سلطان محمود غازی غزنوی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عید عرب گشادبه فرخندگی علم / فرخنده باد عید عرب برشه عجم
سلطان یمین دولت و پیرایه ملوک / محمود امین ملت و آرایش امم
شاهی که تیره کرد جهان برعدو به تیغ / میری که بر گرفت به داد ازجهان ستم
پاکیزه دین و پاک نژاد و بزرگ عفو / نیکودل و ستوده خصال و نکوشیم
در رای او بلندی و در طبع او هنر / درخلق او بزرگی ودر خوی اوکرم
اندر دلش دیانت واندر کفش سخا / اندر تنش مروت واندر سرش همم
از تیغ او ولایت بدخواه او خراب / از رای او ولایت احباب او خرم
از حشمت ایچ شاه نیارد نهاد روی / آنجایگه که بنده او برنهد قدم
شاهان و مهتران جهانرا به قدر و جاه / مخدوم گشت هر که مر اورا شد از خدم
چونانکه برقضای همه خلق رفت رفت / بر فتح و بر جهاد وبر آثار او قلم
تیغش بجنگ، پیل برون آرد از حصار / تیرش به صد، شیر برون آرد از اجم
تا جنگ بندگانش بدیدند مردمان / کس در جهان همی نبرد نام روستم
از بهر قدر و نام سفر کرد و تیغ زد / قدر بلند و نام نکو یافت لاجرم
آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد / کز جمع کافران نکند صد هزار کم
امسال نام چند حصار قوی نوشت / در هر یکی شهی سپه آرای و محتشم
تا باز بر تن که ببانگ آمده ست سر؟ / تا باز در تن که به جوش آمده ست دم ؟
اینک همی رود که بهر قلعه بر کند / از کشته پشته پشته وز آتش علم علم
تا چند روز دیگر از آن قلعه های صعب / ده خشت بر نهاده نبیند کسی بهم
ز نشان اسیر و برده شود مردشان تباه / تنشان حزین و خسته شود، روحشان دژم
آنرا به سینه تیغ فرود آمده ز مغز / وین را زپشت نیزه فرو رفته در شکم
وز خون حلقشان همه بر گوشه حصار / رودی روان شده به بزرگی چو رود زم
آنجا که کنده باشد تلی شود چو کوه / آنجا که قلعه باشد قعری شد چویم
چشم درست باز نداند میان خون / خار و خس حصار زقنبیل و از بقم
سیمین تنان رونده و سیمین بتان بدشت / گرد آمده صنم به تبه کردن صنم
وز بار بر گرفتن و با ناز تاختن / در پشت سروهای خرامان فتاده خم
خسرو نشسته تاج شه هند پیش او / چونانکه تخت گوهر بلقیس پیش جم
برداشته خزینه و انباشته بزر / صندوقهای پیل و نه در دل هم و نه غم
پیلان مست صف زده در پیش او و او / قسمت همی کند به در خیمه بر حشم
وز بردگان طرفه که قسم سپه رسید / نخاس خانه گشت به صحرا درون خیم
از شاره ملون و پیرایه بزر / آنجا یکی خورنق و آنجا یکی ارم
بازار پر طرایف و بر هر کناره یی / قیمتگران نشسته ستاننده قیم
یک توده شاره های نگارین به ده درست / یک خانه بردگان نو آیین به ده درم
زینسان رقم زده که بگفتم بدین سفر / زینسان زنند بر سفرش بخردان رقم
این زو مرا شگفت نیاید بهیچ حال / او را همیشه حال بدینسان بود نعم
هر سال کو به غزو رود قوم خویش را / زینگونه عالمی بوجود آرد از عدم
تا آب را قرار نباشد به روز باد / تا خاک را غبار نباشد به روز نم
تا سبزه تازه تر بود و آب تیره تر / جاییکه بیشتر بود آنجایگه دیم
پاینده باد و کام روا باد وشاد باد / آن شادیی که نیل ندارد بهیچ غم
پیوسته باد عزت و فر و جلال او / بد گوی را بریده زبان و گسسته دم