فرخی سیستانی › در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بنفشه زلف من آن سرو قد سیم اندام / بر من آمد وقت سپیده دم به سلام
درست گفتی کز عارضش بر آمده بود / گه فرو شدن تیره شب سپیده بام
ز عود هندی پوشیده بر بلور زره / ز مشک چینی پیچیده بر صنوبر دام
بحلقه کرده همی جعد او حکایت جیم / بپیچ کرده همی زلف او حکایت لام
به لابه گفتمش ای ماهروی غالیه موی / که ماه روشنی از روی تو ستاند وام
ترا هزاران حسنست و صد هزار حسود / چرا ز خانه برون آمدی درین هنگام
چه گفت، گفت خبر یافتم که نزد شما / ز بهر راه براسبان همی کنند لگام
چه گفت، گفت که ای در جفا نکرده کمی / چه گفت گفت که ای در وفا نبوده تمام
شخوده روی برون آمدم ز خانه به کوی / به رنگ چون شبه کرده رخ چو نقره خام
مرا بگوی کز اینجا چگونه خواهی رفت / نه باتو توشه راه و نه چاکرو نه غلام
برادران و رفیقان تو همه بنوا / تو بینوا و بدست زمانه داده زمام
تو داده ای به ستم زر و سیم خویش بباد / تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام
چرا بهم نکنی زر و سیم خویش بجهد / چرا نگه نکنی کار خویش را فرجام
به خواستن ز کسان خواسته بدست آری / زبهر خواسته مدحت بری به خاص و به عام
بدان طمع که ز دادن بلند نام شوی / بدان دهی که ز پس مر ترا دهد دشنام
ز خواستن به همه حال ننگ باید داشت / اگر بدادن بیهوده جست خواهی نام
نگاه کن که خداوند خواجه سید / ترا چه داد پس مدح اندرین ایام
اگر چنانکه بباید نگاه داشتیی / کنون ز بخشش او سیم داشتی تو ستام
به سیم و زر تو غنی بودی و به جاه غنی / کنون برهنه شدی همچو بر کشیده حسام
همی روی سوی درگاه میر خوار و خجل / بکار برده بکف کرده ای حلال و حرام
نه با تو زینت خانه نه با تو ساز سفر / بساز ساز سفر پس بفال نیک خرام
بسا که تو بره اندر، ز بهر دانگی سیم / شکست خواهی خوردن ز پشه و زهوام
جواب دادم و گفتم مرا بر آنچه گذشت / مکن ملامت ازیرا که نیست جای ملام
کسی به حیلت و جهد از سرشت خویش نگشت / مرا سرشت چنین کرد ایزدعلام
هنوز باز نگشتم ز بیکران دریا / که برگرفت ز من سایه تند بار غمام
من آن مهی را خدمت کنم همی که به فضل / چوفضل برمک دارد به در هزار غلام
بسا کسا که چو من سوی خدمتش رفتند / به چاشتگاه غمین، شادمان شدند به شام
هزار کوفته دهر گشت ازو بمراد / هزار تافته چرخ ازو رسید بکام
هر آنکه خدمت او کرد نیکبختی یافت / مجاور در و درگاه اوست بخت مدام
عطای او نه زدشمن برید و نه از دوست / چنین برد ره آزادگان و خوی کرام
کسی که راه خلافش سپرد تا بزید / مخالفت کنداو را حواس و هفت اندام
عطای او بدوام است ز ایرانش را / گمان مبر که جز او کس عطا دهد بدوام
بهر تفضل ازو کشوری به نعمت و ناز / بهر عنایت ازو عالمی به جامه و جام
ثنا خریدن نزدیک اوچو آب حلال / درم نهادن در پیش او جو باده حرام
مدیح او شعرا را چو سورة الاخلاص / سرای او ادبا را چو کعبت الاسلام
چو بندگان مسخر همی سجود کند / زمین همت اورا سپهر آینه فام
بعلم و عدل و بآزادگی و نیکخویی / مؤیدست و موفق مقدمست و امام
قلم بدستش گویی بدیع جانوریست / خدای داده مر آنرا بصارت و الهام
به دشمنان لعین آنچه او کند به قلم / به تیغ و تیر همانا نکرد رستم سام
به جنبش قلمی زان او اگر خواهد / هزار تیغ کشیده فرو برد به نیام
زهی ز هر ادبی یافته تمام نصیب / زهی ز هر هنری بهره یی گرفته تمام
تو آن مهی که ترا هر چه گویم اندر فضل / تمام تر سخنی سست باشد و سوتام
مرا چه طاقت آنست یا چه مایه آن / که پیش تو سخنی را دهم به نظم نظام
ولیک زینهمه آزادگی و نیکخویی / مرا بگو که به جز خدت تو چاره کدام
مرا که ایزد جز شعر دستگاه نداد / مگر به شعر کنم سوی خدمت تو خرام
همیشه تا نبود ثور خانه خورشید / چنان کجا نبود شیر خانه بهرام
همیشه تا بروش ماه تیزتر ز زحل / همیشه تا بشرف نور پیشتر ز ظلام
جهان به کام تو دارد خدای عز وجل / بود مساعد تو ذوالجلال و الاکرام
دل تو باد سوی لهو و چشم سوی نگار / دو گوش سوی سماع و دو دست سوی مدام
هر آنکه دشمن تو باشد و مخالف تو / نیازمند شراب و نیازمند طعام