فرخی سیستانی › در مدح سلطان محمود غزنوی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جاودان شاد باد شاه جهان / دولت او قوی وبخت جوان
تندرستیش باد و روزبهی / کامکاری و قدرت و امکان
همچو دلها بدوفروخته باد / صدر ایوان و مجلس و میدان
از شهان خدمتست وزو خلعت / از جهان طاعتست و زو فرمان
ایزد او را بقای عمر دهاد / تا نگردد جهان ما ویران
شکر او گویدی جهان شب و روز / گر چو ماباشدی گشاده زبان
بر همه مردمان روی زمین / مهر او واجبست چون ایمان
کافرست آنکه او به پنج نماز / جان او را نخواهد از یزدان
جانهای جهانیان بسته ست / در بقا و سلامت سلطان
این جهانرا جمال و قدرت ازوست / زان چنین ساخته ست و آبادان
گر تو او را دعا کنی چه سپاس / درد خود را همی کنی درمان
اندر آن روزهای ناپدرام / کو ز می مهر کرده بود دهان
حال گفتی چگونه بود بگوی / نی مگوی این سخن بجای بمان
حال امروز گوی و رامش خلق / که ملک سوی می شتافت به خوان
اینت خوشی و اینت آسانی / روز صدقه ست و بخشش و قربان
هر که امروز نیست شاد، خدای / بر دلش بار غم کناد گران
کس نداندکه ما چه یافته ایم / گو ندانند، فرخی تو بدان
راز دلها خدای داند و بس / من کی آگه شوم ز راز نهان
از دل خویش باری آگاهم / وز دل خویش نیستم بگمان
گر من امروز شادمانه نیم / شسته بادی بدست من قرآن
کاشکی چاره دانمی کردن / تا بدو بخشمی جوانی و جان
گر جوانی و جان بنتوان داد / دل بدو داده ام جز این چه توان
زان دعاها که کرده ام شب و روز / بر تن وجان شهریار جهان
گر یکی مستجاب کرد خدای / عمر او را پدید نیست کران
جاودانه بجای خواهد بود / همچنین شهر گیر و قلعه ستان
گه کشد خصم وگه کشد سیکی / گه کند صید وگه زند چوگان
ما پراکنده پیش او برویم / چه بود خوشترو نکوتر از آن
یا رب اندر بقای او بفزای / آنچه از عمر ماکنی نقصان
هر که را او گزید تو بگزین / هر که را او ز پیش راندبران
نیست گردان بدستش آنکس را / کو برون شد ز عهد و از پیمان
شاد گردان موافقانش را / تیره کن بر مخالفانش جهان
هر زمانی بر او زیادت باد / فر این کاخ وزیب این ایوان
نامه ای را کز این سرای رود / نام محمود باد بر عنوان
من ندانم که چیست کام دلش / یارب او را به کام دل برسان