فرخی سیستانی › در مدح شمس الکفات احمد بن الحسن میمندی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفتم گلست یا سمنست آن رخ و ذقن / گفتا یکی شکفته گلست و یکی سمن
گفتم در آن دو زلف شکن بیش یا گره / گفتایکی همه گره است و یکی شکن
گفتم چه چیز باشد زلفت در آن رخت / گفتا یکی پرند سیاه و یکی پرن
گفتم دو زلف تو چه فشانند بر دورخ / گفتا یکی به تنگ عبیر و یکی به من
گفتم زمن چه بردند آن نرگس دو چشم / گفتا یکی قرار تو برد ویکی وسن
گفتم تن من و دل من چیست مر ترا / گفتا یکی میان منست و یکی دهن
گفتم بلای من همه زین دیده و دلست / گفتا یکی از این دو بسوز و یکی بکن
گفتم مراد و بوسه فروش و بها بخوان / گفتا یکی به جان بخر از من یکی به تن
گفتم که جان طلب کنی از من به بوسه ای / گفتا یکی همی ز تو باشد یکی زمن
گفتم دو چیز چیست ز روی تو خوبتر / گفتا یکی سخاوت صاحب یکی سخن
گفتم که نام صاحب و نام پدرش چیست / گفتا یکی خجسته پی احمد یکی حسن
گفتم رضا و خدمت صاحب چه کم کند / گفتا یکی نیاز ولی و یکی محن
گفتم دو دست خواجه چه چیزست جود را / گفتا یکی خجسته مکان و یکی وطن
گفتم دو گونه طوق به هر گردن افکند / گفتا یکی ز شکر فکند و یکی ز من
گفتم دلش چه دارد وعقلش چه پرورد / گفتا یکی مودت دین و یکی سنن
گفتم چه پیشه دارد مهر و هوای او / گفتا یکی ملال زداید یکی حزن
گفتم چه چیز یابد ازو ناصح و عدو / گفتا یکی نوازش و خلعت یکی کفن
گفتم موافقانرا مهرو هواش چیست / گفتا یکی سلیح تمام و یکی مجن
گفتم که گر دو تیر گشاید سوی چگل / گفتا یکی چگل بستاند یکی ختن
گفتم که گردونامه فرستد سوی عمان / گفتا یکی عمان بستاندیک عدن
گفتم چه باد حاسد او وان دگرچه باد / گفتا یکی به مادر غمگین یکی به زن