فرخی سیستانی › در مدح خواجه ابو علی حسنک وزیر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای عهد من شکسته بدان زلف پر شکن / با ز این چه سنبلست که سر برزد از سمن
دامیست آن که از پی دل تو همی زنی / دام ار همی ز بهر دل من زنی مزن
چندین هزار حیله چه باید ز بهر دل / دل پیش تست چون نپذیری همی زمن
در سیم چاه کندی و دامی همی نهی / بر طرف چاه از سر زلفین پر شکن
تو شغل دوست داری و در هر کجا رسی / چاهی همی فرو بر و دامی همی فکن
ما را سخن فروش نهادی لقب چه بود / از چه به زر زمانخریدی همی سخن
خواجه بزرگ تاج بزرگان ابو علی / خورشید مهتران و سر خواجگان حسن
آن ذوفنی که تا به کنون هیچ ذوفنون / هرگز براو به کار نبرده ست هیچ فن
در شغل شاه و ساختن ملک معتمد / بر گنج شاه و مملکت شاه مؤتمن
از بهر نیکنامی شاه و صلاح خلق / از بست بر گرفت و بیامد به تاختن
اندیشه رعیت چندانکه او کند / اندیشه وثن نه همانا کند شمن
شکرش همی کنند یکایک به روز و شب / پیر و جوان، تو انگر و درویش، مرد و زن
روزی هزار بار بر اوآفرین کنند / اندر هزار خانه واندر صد انجمن
تا او به پیشگاه وزارت فرو نشست / برخاست از میان جهان فتنه و محن
بردست او رها شد و از بند رسته شد / صد راد مرد مهتر و صد راد ممتحن
گویی خدای وحی فرستاد سوی او / کآزاد وار بیخ بلا از جهان بکن
وز بهر مملکت چنانکه ندانست کرد کس / آیینهای نیک نهاد و نکو سنن
بنشاند جورو فتنه ز گیتی به عدل وداد / تا عالمی به مهر بر او گشت مفتنن
در روزگار او وطن خویش باز یافت / پانصد هزار مردم گم گشته از وطن
بر جویهای خشک به امید عدل او / اکنون همی صنوبر کارند و نارون
در باغهای پست شده هم بدین امید / نونو همی بنفشه نشانندو نسترن
آن جایها که خار مغیلان گفته بود / امروز بوستان و گلستان شد و چمن
هر کس به شغل خویش فرورفت و باز یافت / از رای نیک و برکت خواجه سر رسن
با جامه های محتشمان کرد عدل او / آن را که گشته بود به صد پاره پیرهن
حال ولایتی به مثال بنات نعش / از مردم گریخته بر کرد چون پرن
کس بود کو ز کوه یمن برگذشته بود / امروز روی باز نهاد از که یمن
تا خوی او چنین بود او را به روز و شب / ایزد نگاهدار بود ز آفت زمن
ای اختیار کرده سلطان روزگار / لابلکه اختیار خداوند ذوالمنن
ز آزادگی نمودن و کردارهای نیک / آزادگان به شکر تو گشتند مرتهن
تا هیچ خلق شاد بود در همه جهان / خلق از توشاد باد و تو شادان ز خویشتن
تو شادمان و آنکه به تو شادمانه نیست / چون مرغ برکشیده به تفسیده با بزن
هر روز نو به بزم تو خوبان ماهروی / هر سال نوبه دست تو جام می کهن
زین عید بهره تو نشاط و سرور باد / بهر مخالف تو غم و انده و حزن
دو دست تو به دست دو بت، سال و ماه باد / این آفتاب خلخ و آن شمسه ختن