فرخی سیستانی › در مدح خواجه ابوبکر حصیری ندیم سلطان محمود گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن سمن عارض من کرد بناگوش سیاه / دو شب تیره بر آورد زد وگوشه ماه
سالش از پانزده و شانزده نگذشته هنوز / چون توان دیدن آن عارض چون سیم سیاه
روزگار آنچه توانست بر آن روی بکرد / به ستم جایگه بوسه من کرد تباه
بچکد خون ز دل من چو برویش نگرم / نتوانم کرد از درد بدان روی نگاه
شب نخسبم زغم و حسرت آن عارض و روز / تابه شب زین غم و زین درد همی گویم آه
به گنه روی سیه گردد و سوگند خورم / کان بت من به همه عمر نکرده ست گناه
او سخن گفت نتاند چه گنه تا ند کرد / گنه آن چشم سیه دارد و آن زلف دوتاه
عارضش را گنه و زلت همسایه بسوخت / خویش کی داشت کس ز زلت همسایه نگاه
گنه یک تن ویرانی یک شهر بود / این من از خواجه شنیدستم در مجلس شاه
خواجه سید بوبکر حصیری که به دوست / چشم شاه عجم و چشم بزرگان سپاه
آن کریمی که کریمان چو ازو یاد کنند / همه برخاک نهند از قبل جاه جباه
جاه جویند بدان خدمت و با جاه شوند / برتر از خدمت آن خواجه چه عزست و چه جاه
خدمت او کن و مخدوم شوو شاد بزی / من از اینگونه مگر دیدم سالی پنجاه
اندرین دولت صد تن بشمارم که شدند / همه از خدمت او با کمر زر و کلاه
قبله محتشمانست درخانه او / کس نبیند تهی از محتشمان آن درگاه
او بر کس نشود هرگز و یک مهتر نیست / کو نیاید به زیارت بر او چندین راه
هر که او بیش چو در مجلس آن خواجه نشست / بدو زانو شود و خواجه مربع برگاه
چون بر شاه بود هر که بود جز پسران / پیش او باشد، حشمت تو ازین بیش مخواه
پایگاهیست مر او را بر آن شاه بزرگ / زین سخن کس نشناسم که نباشد آگاه
او بر شاه به فضل و به هنر گشت عزیز / زین قبل بینم ازو جمله زبانها کوتاه
زان خداوند مر این مهتر باهمت را / هر زمان بیش بود نیکویی ان شائالله
برسد جایی کز مرتبت و جاه و خطر / بزند خیمه زربر سرسیمین خرگاه
لشکری سازد چندان ز غلامان سرای / که جدا باید کردن ز ملک لشکر گاه
نه غریبست این از نعمت آن بار خدای / این سخن راهنمونست وبه ده دارد راه
گر به فضل و به هنر باید ازین یافته گیر / نیست فضلی که نه آن فضل بدو داد اله
مهتری داند کرد و خلق را داند داشت / چه به پاداشن نیک و چه به بدبادافراه
نیک عهدست که گرچاکر شاهی بجهد / باز ندهدش چو درخانه او کرد پناه
بس کسا کو به چه افتاد و ز نیکو نظرش / رسته گشت و به سر چاه رسیداز بن چاه
رادمردان همه با در گهش آموخته اند / چون بز رس که بیاموزد با سبز گیاه
جاودان شاد زیاد آن به همه نیک سزا / تنش آبادو خرد پیرو دل وجان برناه
جشن نوروز و سر سال براو فرخ باد / چون سر سال بدو فرخ ومیمون سرماه
چشم او روشن و دلشاد به روی صنمی / که بود لاله بر دو رخ او زرد چو کاه