دل من همی جست پیوسته یاری / که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد / به معنی درست آمداین لفظ باری
بتی چون بهاری به دست من آمد / که چون اوبتی نیست اندربهاری
بتی چون گل تازه کاندر مه دی / زرخسار اوگل توان چد کناری
چه قدش چه پیراسته زاد سروی / چه رویش چه آراسته لاله زاری
به کام دل خویش یاری گزیدم / که دارد چو یار من امروز یاری ؟
بدین یار خود عاشقی کرد خواهم / کزین خوشتر اندرجهان نیست کاری
دل، او را همی خواست،اورا سپردم / همین به که من کردم از هر شماری
چرا دل دهم جز بدو چون ندارم / پس از خدمت شه جز او غمگساری
شه عالم عادل داد گستر / که بی چاکر او نیابی دیاری
ولیعهد محمود غازی محمد / مهین خسروی برترین شهریاری
به هر فضلی اندر جهان گشته پیدا / چو تابان مهی بر سر کوهساری
گراز تو کسی کش ندیده ست پرسد / که «دانی ملک را»؟ چه گویی تو باری
کریمست و آزاده و تازه رویی / جوانست و آهسته و با وقاری
خوی و سیرت و راه و آیین و رسمش / پسندیده نزدیک هر هوشیاری
جهان پیش او روز تا شب به خدمت / میان بسته بر گونه پیشکاری
نه اصل و بزرگیش را منتهایی / نه احسان و کردار او را کناری
نه هنگام زربخشی اوراست صبری / نه هنگام کوشش مراو را قراری
به کار اندرون داهی پیش بینی / به خشم اندرون صابر بردباری
به یک جابر آمیخته حلم و صبرش / قراریست پنداری اندر قراری
به هر مادحی مل بخشد جهانی / به هر زایری سیم بخشد به باری
تهی نیست از بخشش او سرایی / چو از لشکر شاه ایران حصاری
سخاوت میان بخیلی و دستش / بر آورده از روی و آهن جداری
هر ابری که بگذشت بر مجلس او / ز شرم کف اوشود چون غباری
غمی نیست ار با کفش بر نیاید / به صد سال شمسی ز در یا بخاری
حصاری و از ترکش او خدنگی / مصافی و از موکب او سواری
چو نالی سبک بگذراند به تیری / گران شاخ از سالخورده چناری
زده خشت زخم خدنگیش ناید / نیاید زده مورچه فعل ماری
هر آن کس که بیخواب شد ز نهیبش / نخوابد سبک دیگر ازکو کناری
نگر تا تو اسفندیارش نخوانی / که آید ز هر مویش اسفندیاری
به هر کاری او را کند بخت یاری / جهان را نیاید چنو بختیاری
ز اقبال سلطان بر او حاسدان را / شد از اشک هر چشم چون کفته ناری
از این نیکوییهای او دشمنان را / به سربود در هر زمانی خماری
ز خوبی که ایزد بد و داد خواهد / همانا یکی نیست این از هزاری
زهی خسروی کاین همه روشنایی / زرای تو گیرد همی نوبهاری
ز شادی که از تو جهان راست نونو / نبینم همی در جهان سوکواری
شکار شهان بیشتر مرغ باشد / شکار تو شیرست و نکو شکاری
چه کردار داری که در گوش هر کس / ز شکر تو بینم همی گوشواری
مرا جامه خاصه خویش دادی / چه باشدمرا بیش از این افتخاری
چو طاووس رنگین مرا جلوه دادی / به طاووسی چون شکفته بهاری
قبای تو جز تاجداری نپوشد / نهادی مرا پایه تاجداری
فزودی مرا زین قبا تاقیامت / جمالی و جاهی به هر پود و تاری
بزرگی و جاه و جمال وشرف را / زبانیست گوینده زین هر چهاری
به ناکرده خدمت دهی حق خدمت / که دیده ست هرگز چوتو حقگزاری
همی تا ز بهر مثل بر زبانها / در آید که هر اشتر و مرغزاری
چنان چون بگویند اندر مثلها / که پهلوی هر گل نشسته ست خاری
ترا باد هر جا که بنهند تختی / عدو را بود، هر کجا هست، داری
زخوبان و از ریدکان سرایی / به قصر تو هر خانه ای قند هاری