فرخی سیستانی › در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زنخدانی چون سیم وبراو از شبه خالی / دلم برد و مرا کرد ز اندیشه خیالی
ندانستم هرگز که به آسانی و زودی / دل چون منی از ره بتوان برد به خالی
دلم خال نبرده ست، مهی برده که با وی / مهی با سپری گرد به مانند هلالی
زمانی که بی آن گرد زنخ باشم ماهیست / شبی کز بر آن خال جدا مانم سالی
چو بنشست چنانست که از نسرین تلی / چو برخاست چنانست که از سرو نهالی
کجا چهره او بود چه باغی و چه دشتی / کجا قامت او بود چه سروی و چه نالی
دهانش به گه آنکه همی خندد گستاخ / چنانست که آلوده به می گشته سفالی
به هر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی / به هر باده کزو خواهم غنجی و دلالی
مرا گفت که می خواه وبه خدمت مشو امروز / گمان برد که من بدهم حقی به محالی
ندانست که من خدمت سلطان معظم / بند هم به هوای دلی و بلکه به مالی
خداوند بزرگان و جهانداران مسعود / که هر روز به فتحیش زند دولت فالی
کجا حمله او بود چه یک تن چه سپاهی / کجاهیبت او بود چه شیری چه شکالی
بی از آنکه در ابروش گره بینی یاخم / عمودی ز چهل من بخماند چو دوالی
نه چون اوبه همه باب توان یافت نظیری / نه چون او ز همه خلق توان یافت همالی
زشاهان و بزرگان وجهانداران او راست / به هر فضلی دست و به هر فخر مجالی
بگیرد گه پیکار حصاری به خدنگی / ببخشدگه کردار جهانی به سؤالی
سپاهی را برخاک نشاند به نبردی / جهانی را از خاک برآرد به نوالی
به اقصای جهان از فزع تیغش هر روز / همی صلح سکالد دل هر جنگ سکالی
دلی کز تپش هیبت او تافته گردد / اگر ز آهن و رویست چه آن دل چه زکالی
وبالی بود آن دل که چنین باشد در تن / نگر تا نشود برتو دل شاد و بالی
کسی کوبه حصاری قوی از طاعت اوتافت / بتر زانکه به گفتار زنی شد به جوالی
خلافش برد آن را که خلافش به دل آرد / ز عزی و جلالی سوی عزلی و نکالی
بسا کس که ز بیمش به خلافی که در آورد / فتاداز سر منظر به بن غاری و غالی
بدیدارش هر کس که نباشد خوش و خرم / شود هر مژه در چشمش نیشی و نصالی
نه بی طاعت او شاد شود کس به امیدی / نه بی خدمت او راه برد کس به کمالی
جهانرا ز پس اندازو ره خدمت او گیر / ترا راه نمودم ز حرامی به حلالی
همه خلق بر این شاه و بدین ملک عیالند / بتقدیر جهانی وبی اندازه عیالی
ز شاهان وبزرگان من ازو دیده ام و بس / عطا دادن و بخشیدن بی هیچ ملالی
به کردار و به آیین و به خوهای ستوده / جمالیست جهان را و که داند چه جمالی
ز بس عدل و ز بس داد چنان کرد جهان را / که ازشیر نیندیشد در بیشه غزالی
ازین بنده نوازی و ازین عذر پذیری / ازین شرمگنی نیک خویی خوب خصالی
بقا بادش چندان که ز فرسودن ایام / شودکوه دماوند به کردار خلالی
به پیراستن کار و به آراستن ملک / ازو یافته هر شاهی رسمی و مثالی
سرایش را هر ساعت و ملکش را هر روز / دگر گونه جمالی و دگر گونه جلالی