فرخی سیستانی › در مدح خواجه ابوسهل احمدبن حسن حمدوی گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای پسر هیچ ندانم که چگونه پسری / هر زمان با پدر خویش به خوی دگری
با چنین خو که تو داری پسرا، گربه مثل / صبر ایوب مرا بودی گشتی سپری
تنگدل گردی چون من سوی توکم نگرم / ور سوی تو نگرم تو به دگر سونگری
بوسه ندهی ونخواهی که کسم بوسه دهد / پس توای جان پدر رنج و عنای پدری
گر نخواهی که مرا بوسه دهد جز تو کسی / تو مکن نیز گه بوسه چنین حیله گری
من به پروردن تو رنج بدان روی برم / که تو در جستن کام دل من رنج بری
به مراد دل من باش و دلم نیز مخور / گر همی خواهی کز صحبت من بر بخوری
تیر بالایی و ماننده تیری که ترا / هر چه نزدیکتر آرم تو زمن دورتری
مکن ای دوست که گر من ز تو بر تابم روی / بسکه تو گریی و من گویم خوناب گری
من نه از بیکسی اندر کف تو دادم دل / که مرا جز تو بتانند به خوبی چوبری
دل بدان یافتی از من که نکو دانی خواند / مدحت خواجه آزاده به الفاظ دری
خواجه سید ابو سهل رئیس الرؤسا / احمد بن الحسن آن بار خدای هنری
آن مهی یافته از گوهر و زیبای مهی / وان سری یافته بر خلق و سزاوار سری
نعمت و مال جهان را بر او نیست شرف / اینت مردی خطری، شاد زیاد این خطری
مهتری کرده و آموخته در خانه خویش / مهتری کردن و آن مهتری او را گهری
از عطا دادن پیوسته و خوشخویی او / ادبای سفری گشته براو حضری
زنده کرد او به بزرگی و هنر نام پدر / این چنین باید کردن پدران را پسری
پایگاه وزرا یافته نزدیک ملک / از نکو رایی و دانایی و تدبیر گری
در شمار هنرش عاجز و سر گشته شوی / گر توانی به مثل قطره باران شمری
گر تو خواهیش و گر نه به تو اندر بشلد / زراوچون به در خانه او بر گذری
لاجرم ناموری یافت بین عادت خوب / به چنین عادت نادر نبود ناموری
طلعتی دارد و خویی چو رخ خویش بدیع / فری آن طلعت فرخنده و آن خوی فری
ای کریمی وسخی بار خدایی که مدام / از همه خلق به دینار همی شکر خری
اندرین دولت ماننده تو کیست دگر / چه به نیکو سیری وچه به نیکو نظری
عادتی داری نیکو ورهی داری خوب / فضل را راهبری تا تو بدین راهبری
زینت ملک خداوندی و اندر خور ملک / صدر دیوان شه شرقی و آنرا ز دری
بخل نزدیک تو کفرست و سخانزد تو دین / مرد دین دوست بود آری از کفر بری
زبرین چرخ فلک زیر کمین همت تست / نه عجب گر توبه قدر از همه عالم زبری
دست طاقت به چنان همت عالی نرسد / پس تو زین همت با رنج دل و درد سری
ای جوادی که همه میل سوی جود کنی / ای کریمی که همه راه کریمی سپری
چون سخن خواهی گفتن همه ساده نکتی / چون هنر خواهی جستن همه ساده جگری
شیر نر وقت هنر پیش تو روباه شود / زشت باشد که ترا گویم تو شیرنری
هنر و فضل تو بر خلق چرا عرضه کنم / چون به نزدیک همه خلق به هر دو سمری
تا چو نوروز درآرد سپه خویش به باغ / باغ پرلاله نو گردد و گلهای طری
تا که گردد که و کهسار تو تختی ز گهر / دشت و هامون چوبساطی شو از شوشتری
شاد بادی و توانا و قوی تا به مرا د / گه ولی پروری وگاه معادی شکری
مجلس تو ز نکو رویان چون باغ بهار / پر تذروان خرامنده و کبکان دری
گوش تو سوی سماع و لب نو سوی شراب / چشم تو سوی دو رخساربت کاشغری