فرخی سیستانی › واو راست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز یارب چونم از هجران دوست / باز چون گم گشته ام جویان دوست
تا همی خایم لب و دندان خویش / ز آرزوی آن لب و دندان دوست
دیدگانم ابر درافشان شده ست / زآرزوی لفظ در افشان دوست
من نخسبم بی خیال روی یار / من نخندم بی لب خندان دوست
من به جان بادوست پیمان کرده ام / نشکنم تا جان بود پیمان دوست
من چنینم یار گویی چون بود / آن خود دانم ندانم آن دوست