فرخی سیستانی › همو راست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر زلف تو نه مشکست و به مشک ناب ماند / رخ روشن تو ای دوست به آفتاب ماند
همه شب زغم نخسبم که نخسبد آنچه عاشق / منم آن کسی که بیداری من به خواب ماند
زفراق روی و موی تو زدیده خون چکانم / عجبست سخت خونی که به روشن آب ماند
سر زلف را متابان سر زلف را چه تابی / که در آن دو زلف ناتافتگی به تاب ماند
تو به آفتاب مانی و ز عشق روی خوبت / رخ عاشق تو ای دوست به ماهتاب ماند