فرخی سیستانی › او راست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این منم کز تو مرا حال بدین جای رسید / این تویی کز تو مرا روز چنین باید دید
من همانم که به من داشتی از گیتی چشم / چه فتاده ست که در من نتوانی نگرید
من همانم که مرا روی همی اشک شخود / من همانم که مرا دست همی جامه درید
زندگانی را با مرگ بدل باید کرد / چو مرا کار ازین کار بدین پایه رسید
دل من بستدی و باز کشیدی دل خویش / دل ز من بیگنهی باز نبایست کشید
نفریبی تو مرا کز تو من آگه شده ام / من نخواهم سخن و لابه تو نیز خرید
دل بدخواه من از انده من شادی کرد / دوستی کس چو تو بد عهد و جفا کار ندید
آنچنان کار بیکبار چنین داند شد / در همه حال زهر کار نباید ترسید