فرخی سیستانی › او راست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق آتشیست کآب نیابد بر او ظفر / ای دل چرا نکردی زآتش همی حذر
آری حذر نکردی تا سوخته شدی / تو سوختی و با تو بسوزد همی جگر
همسایه بدی و ز همسایگان بد / همسایگان رسند به رنج و به درد سر
اینک جگر به جرم تو آویخته شده ست / ورنه ازین بلا دل او نیستی خبر
من چند گونه حیلت وتدبیر ساختم / کان آتش فروخته کمتر شودمگر
بادخنک برآتش سوزان گماشتم / پنداشتم که حیلت من گشت کارگر
بخشش هزار بار فزون گشت از آنچه بود / بخشش همه دگر شدو تدبیر من دگر
ور بلبل از درخت بپریدگو بپر / ظاهر فرو نکرد ز طنبور خویش پر (؟)