جهان چون بزاری برآید همی / بدو نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آز / شود کار گیتیت یکسر دراز
بیک روی جستن بلندی سزاست / اگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگ / سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده آز و جویای کین / بگیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد بباغ / بدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سست / سرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاک / همه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خرد / ز گیتی بیآزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستی / گرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی بگیتی دراز / ز رنج تن آید برفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدید / در گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدت / همان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کزان چاره نیست / وزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستری / سزد گرد بدیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آز / چه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهان / چه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچ داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی
دل شاه ترکان چنان کم شنود / همیشه برنج از پی آز بود
ازان پس که برگشت زان رزمگاه / که رستم برو کرد گیتی سیاه
بشد تازیان تا بخلخ رسید / بننگ از کیان شد سرش ناپدید
بکاخ اندر آمد پرآزار دل / ابا کاردانان هشیاردل
چو پیران و گرسیوز رهنمون / قراخان و چون شیده و گرسیون
برایشان همه داستان برگشاد / گذشته سخنها همه کرد یاد
که تا برنهادم بشاهی کلاه / مرا گشت خورشید و تابنده ماه
مرا بود بر مهتران دسترس / عنان مرا برنتابید کس
ز هنگام رزم منوچهر باز / نبد دست ایران بتوران دراز
شبیخون کند تا در خان من / از ایران بیازند بر جان من
دلاور شد آن مردم نادلیر / گوزن اندر آمد ببالین شیر
برین کینه گر کار سازیم زود / وگرنه برآرند زین مرز دود
سزد گر کنون گرد این کشورم / سراسر فرستادگان گسترم
ز ترکان وز چین هزاران هزار / کمربستگان از در کارزار
بیاریم بر گرد ایران سپاه / بسازیم هر سو یکی رزمگاه
همه موبدان رای هشیار خویش / نهادند با گفت سالار خویش
که ما را ز جیحون بباید گذشت / زدن کوس شاهی بران پهن دشت
بموی لشکر گهی ساختن / شب و روز نسودن از تاختن
که آن جای جنگست و خون ریختن / چه با گیو و با رستم آویختن
سرافراز گردان گیرنده شهر / همه تیغ کین آب داده به زهر
چو افراسیاب آن سخنها شنود / برافروخت از بخت و شادی نمود
ابر پهلوانان و بر موبدان / بکرد آفرینی برسم ردان
نویسندهٔ نامه را پیش خواند / سخنهای بایسته چندی براند
فرستادگان خواست از انجمن / بنزدیک فغفور و شاه ختن
فرستاد نامه به هر کشوری / بهر نامداری و هر مهتری
سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت / ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت
دو هفته برآمد ز چین و ختن / ز هر کشوری شد سپاه انجمن
چو دریای جوشان زمین بردمید / چنان شد که کس روز روشن ندید
گله هرچ بودش ز اسبان یله / بشهر اندر آورد یکسر گله
همان گنجها کز گه تور باز / پدر بر پسر بر همی داشت راز
سر بدرهها را گشادن گرفت / شب و روز دینار دادن گرفت
چو لشکر سراسر شد آراسته / بدان بینیازی شد از خواسته
ز گردان گزین کرد پنجه هزار / همه رزمجویان سازنده کار
بشیده که بودش نبرده پسر / ز گردان جنگی برآورده سر
بدو گفت کین لشکر سرفراز / سپردم ترا راه خوارزم ساز
نگهبان آن مرز خوارزم باش / همیشه کمربستهٔ رزم باش
دگر پنجه از نامداران چین / بفرمود تا کرد پیران گزین
بدو گفت تا شهر ایران برو / ممان رخت و مه تخت سالار نو
در آشتی هیچ گونه مجوی / سخن جز بجنگ و بکینه مگوی
کسی کو برد آب و آتش بهم / ابر هر دوان کرده باشد ستم
دو پر مایه بیدار و دو پهلوان / یکی پیر و باهوش و دیگر جوان
برفتند با پند افراسیاب / برام پیر و جوان بر شتاب
ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ / خروشان بکردار غرنده میغ
پس آگاهی آمد به پیروز شاه / که آمد ز توران بایران سپاه
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب / ز کینه نیاید شب و روز خواب
برآورد خواهد همی سر ز ننگ / ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
همی زهر ساید بنوک سنان / که تابد مگر سوی ایران عنان
سواران جنگی چو سیصد هزار / بجیحون همی کرد خواهد گذار
سپاهی که هنگام ننگ و نبرد / ز جیحون بگردون برآورد گرد
دلیران بدرگاه افراسیاب / ز بانگ تبیره نیابند خواب
ز آوای شیپور و زخم درای / تو گویی برآید همی دل ز جای
گر آید بایران بجنگ آن سپاه / هژبر دلاور نیاید براه
سر مرز توران به پیران سپرد / سپاهی فرستاد با او نه خرد
سوی مرز خوارزم پنجه هزار / کمربسته رفت از در کارزار
سپهدارشان شیدهٔ شیر دل / کز آتش ستاند بشمشیر دل
سپاهی بکردار پیلان مست / که با جنگ ایشان شود کوه پست
چو بشنید گفتار کاراگهان / پراندیشه بنشست شاه جهان
بکاراگهان گفت کای بخردان / من ایدون شنیدستم از موبدان
که چون ماه ترکان برآید بلند / ز خورشید ایرانش آید گزند
سیه مارکورا سر آید بکوب / ز سوراخ پیچان شود سوی چوب
چو خسرو به بیداد کارد درخت / بگردد برو پادشاهی و تخت
همه موبدان را بر خویش خواند / شنیده سخن پیش ایشان براند
نشستند با شاه ایران براز / بزرگان فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیو / چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوان / فریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهم / چو گرگین چون زنگه و گژدهم
جزین نامداران لشکر همه / که بودند شاه جهان را رمه
ابا پهلوانان چنین گفت شاه / که ترکان همی رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ / بباید بسیچید ما را بجنگ
بفرمود تا بوق با گاودم / دمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاه / بیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیل / زمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ / دلیران لشکر بسان پلنگ
بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین / ز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاه / که ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیب / نباید که یابد بخانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوان / سواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیان / بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزار / ز دشت سواران نیزه گزار
هر آنکو چهل روزه را نزد شاه / نیاید نبیند بسر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوار / فرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد بفرمان شاه / بجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد بجوش / زگیتی بر آمد سراسر خروش
بشبگیر گاه خروش خروس / ز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاه / نهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کرد / سپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاه / بسر بر نهادند گوهر کلاه
به بر گستوان و بجوشن چو کوه / شدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساخته / وزیشان دل شاه پرداخته
نخستین ازان لشکر نامدار / سواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو برستم سپرد / بدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش بگاه / بهندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا براه برین / چو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسره / ببشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگین / کسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور و نای / بکشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیاب / نیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ بلهراسب داد / بدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی بکردار کوه / گزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزار / ببر تا برآری ز دشمن دمار
باشکش بفرمود تا سی هزار / دمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگ / سپاهی بکردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاه / ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم بگودرز داد / چه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران بهم / چو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیو / گرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان بجنگ / سوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگان / همه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین بفرمان شاه / سپهدار گودرز پیش سپاه
بگودرز فرمود پس شهریار / چو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دست / نگردانی ایوان آباد پست
کسی کو بجنگت نبندد میان / چنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگر / سپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بری / من تیز دل را بتش سری
نگر تا نجوشی بکردار طوس / نبندی بهر کار بر پیل کوس
جهاندیدهای سوی پیران فرست / هشیوار وز یادگیران فرست
بپند فراوانش بگشای گوش / برو چادر مهربانی بپوش
بهر کار با هر کسی دادکن / ز یزدان نیکی دهش یاد کن
چنین گفت سالار لشکر بشاه / که فرمان تو برتر از شید و ماه
بدان سان شوم کم تو فرمان دهی / تو شاه جهانداری و من رهی
برآمد خروش از در پهلوان / ز بانگ تبیره زمین شد نوان
بلشکر گه آمد دمادم سپاه / جهان شد ز گرد سواران سیاه
به پیش سپاه اندرون پیل شست / جهان پست گشته ز پیلان مست
وزان ژنده پیلان جنگی چهار / بیاراسته از در شهریار
نهادند بر پشتشان تخت زر / نشستنگه شاه با زیب و فر
بگودرز فرمود تا بر نشست / بران تخت زر از بر پیل مست
برانگیخت پیلان و برخاست گرد / مر آن را بنیک اختری یاد کرد
که از جان پیران برآریم دود / بران سان که گرد پی پیل بود
بی آزار لشکر بفرمان شاه / همی رفت منزل بمنزل سپاه
چو گودرز نزدیک زیبد رسید / سران را ز لشکر همی برگزید
هزاران دلیران خنجر گزار / ز گردان لشکر دلاور سوار
از ایرانیان نامور دههزار / سخن گوی و اندر خور کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواند / همه گفتهٔ شاه با او براند
بدو گفت کای پور سالار سر / برافراخته سر ز بسیار سر
گزین کردم اندر خورت لشکری / که هستند سالار هر کشوری
بدان تا بنزدیک پیران شوی / بگویی و گفتار او بشنوی
بگویی به پیران که من با سپاه / بزیبد رسیدم بفرمان شاه
شناسی تو گفتار و کردار خویش / بی آزاری و رنج و تیمار خویش
همه شهر توران بدی را میان / ببستند با نامدار کیان
فریدون فرخ که با داغ و درد / ز گیتی بشد دیده پر آب زرد
پر از درد ایران پر از داغ شاه / که با سوک ایرج نتابید ماه
ز ترکان تو تنها ازان انجمن / شناسی بمهر و وفا خویشتن
دروغست بر تو همین نام مهر / نبینم بدلت اندر آرام مهر
همانست کن شاه آزرمجوی / مرا گفت با او همه نرم گوی
ازان کو بکارسیاوش رد / بیفگند یک روز بنیاد بد
بنزد منش دستگاهست نیز / ز خون پدر بیگناهست نیز
گناهی که تا این زمان کردهای / ز شاهان گیتی که آزردهای
همی شاه بگذارد از تو همه / بدی نیکی انگارد از تو همه
نباید که بر دست ما بر تباه / شوی بر گذشته فراوان گناه
دگر کز پی جنگ افراسیاب / زمانه همی بر تو گیرد شتاب
بزرگان ایران و فرزند من / بخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانی بدیشان بگوی / وزیشان همیدون سخن بازجوی
اگر راست باشد دلت با زبان / گذشتی ز تیمار و رستی بجان
بر و بوم و خویشانت آباد گشت / ز تیغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پدیدار آید گناه / نماند بتو مهر و تخت و کلاه
نجویم برین کینه آرام و خواب / من و گرز و میدان افراسیاب
کزو شاه ما را بکین خواستن / نباید بسی لشکر آراستن
مگر پند من سربسر بشنوی / بگفتار هشیار من بگروی
نخستین کسی کو پی افگند کین / بخون ریختن برنوشت آستین
بخون سیاوش یازید دست / جهانی به بیداد بر کرد پست
بسان سگانش ازان انجمن / ببندی فرستی بنزدیک من
بدان تا فرستم بنزدیک شاه / چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
تو نشنیدی آن داستان بزرگ / که شیر ژیان آورد پیش گرگ
که هر کو بخون کیان دست آخت / زمانه به جز خاک جایش نساخت
دگر هرچ از گنج نزدیک تست / همه دشمن جان تاریک تست
ز اسپان پرمایه و گوهران / ز دیبا و دینار وز افسران
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان / ز خفتان، وز خنجر هندوان
همه آلت لشکر و سیم و زر / فرستی بنزدیک ما سربسر
به بیداد کز مردمان بستدی / فراز آوریدی ز دست بدی
بدان باز خری مگر جان خویش / ازین درکنی زود درمان خویش
چه اندر خور شهریارست ازان / فرستم بنزدیک شاه جهان
ببخشیم دیگر همه بر سپاه / بجای مکافات کرده گناه
و دیگر که پور گزین ترا / نگهبان گاه و نگین ترا
برادرت هر دو سران سپاه / که همزمان برآرند گردن بماه
چو هر سه بدین نامدار انجمن / گروگان فرستی بنزدیک من
بدان تا شوم ایمن از کار تو / برآرد درخت وفا بار تو
تو نیز آنگهی برگزینی دو راه / یکی راهجویی بنزدیک شاه
ابا دودمان نزد خسرو شوی / بدان سایهٔ مهر او بغنوی
کنم با تو پیمان که خسرو ترا / بخورشید تابان برآرد سرا
ز مهر دل او تو آگه تری / کزو هیچ ناید چز از بهتری
بشویی دل از مهر افراسیاب / نبینی شب تیره او را بخواب
گر از شاه ترکان بترسی ز بد / نخواهی که آیی بایران سزد
بپرداز توران و بنشین بچاج / ببر تخت ساج و بر افراز تاج
ورت سوی افراسیابست رای / برو سوی او جنگ ما را مپای
اگر تو بخواهی بسیچید جنگ / مرا زور شیرست و چنگ پلنگ
بترکان نمانم من از تخت بهر / کمان من ابرست و بارانش زهر
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی / گرت هست با شیر درنده پای
چو صف برکشید از دو رویه سپاه / گنهکار پیدا شد از بیگناه
گرین گفتههای مرا نشنوی / بفرجام کارت پشیمان شوی
پشیمانی آنگه نداردت سود / که تیغ زمانه سرت را درود
بگفت این سخن پهلوان با پسر / که بر خوان بپیران همه دربدر
ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ / گرفته بیاد آن سخنهای تلخ
فرود آمد و کس فرستاد زود / بران سان که گودرز فرموده بود
همان شب سپاه اندر آورد گرد / برفت از در بلخ تا ویسه گرد
که پیران بدان شهر بد با سپاه / که دیهیم ایران همی جست و گاه
فرستاده چون سوی پیران رسید / سپدار ایران سپه را بدید
بگفتند کآمد سوی بلخ گیو / ابا ویژگان سپهدار نیو
چو بشنید پیران برافراخت کوس / شد از سم اسبان زمین آبنوس
ده و دو هزارش ز لشکر سوار / فراز آمد اندر خور کارزار
ازیشان دو بهره هم آنجا بماند / برفت و جهاندیدگانرا بخواند
بیامد چو نزدیک جیحون رسید / بگرد لب آب لشکر کشید
بجیحون پر از نیزه دیوار کرد / چو با گیو گودرز دیدار کرد
دو هفته شد اندر سخنشان درنگ / بدان تا نباشد به بیداد جنگ
ز هر گونه گفتند و پیران شنید / گنهکاری آمد ز ترکان پدید
بزرگان ایران زمان یافتند / بریشان بگفتار بشتافتند
برافگند یپران هم اندر شتاب / نوندی بنزدیک افراسیاب
که گودرز کشوادگان با سپاه / نهاد از بر تخت گردان کلاه
فرستاده آمد بنزدیک من / گزین پور او مهتر انجمن
مار گوش و دل سوی فرمان تست / بپیمان روانم گروگان تست
سخن چون بسالار ترکان رسید / سپاهی ز جنگ آوران برگزید
فرستاد نزدیک پیران سوار / ز گردان شمشیر زن سی هزار
بدو گفت بردار شمشیر کین / وزیشان بپرداز روی زمین
نه گودرز باید که ماند نه گیو / نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
که بر ما سپه آمد از چار سوی / همی گاه توران کنند آرزوی
جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ / نجویم بخون ریختن بر درنگ
برای هشیوار و مردان مرد / برآرم ز کیخسرو این بار گرد
چو پیران بدید آن سپاه بزرگ / بخون تشنه هر یک بکردار گرگ
بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت / هنرها بشست از دل آهو گرفت
جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی / پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
بگیو آنگهی گفت برخیز و رو / سوی پهلوان سپه باز شو
بگویش که از من تو چیزی مجوی / که فرزانگان آن نبینند روی
یکی آنکه از نامدارگوان / گروگان همی خواهی این کی توان
و دیگر که گفتی سلیح و سپاه / گرانمایه اسبان و تخت و کلاه
برادرکه روشن جهان منست / گزیده پسر پهلوان منست
همی گویی از خویشتن دور کن / ز بخرد چنین خام باشد سخن
مرا مرگ بهتر ازان زندگی / که سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد برین بر پلنگ / چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
بنام ار بریزی مرا گفت خون / به از زندگانی بننگ اندرون
و دیگر که پیغام شاه آمدست / بفرمان جنگم سپاه آمدست
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو / ابا لشکری نامبردار و نیو
سپهدار چون گیو برگشت از وی / خروشان سوی جنگ بنهاد روی
دمان از پس گیو پیران دلیر / سپه را همی راند برسان شیر
بیامد چو پیش کنابد رسید / بران دامن کوه لشکر کشید
چو گیو اندر آمد بپیش پدر / همی گفت پاسخ همه دربدر
بگودرز گفت اندرآور سپاه / بجایی که سازی همی رزمگاه
که او را همی آشتی رای نیست / بدلش اندرون داد را جای نیست
ز هر گونه با او سخن راندم / همه هرچ گفتی برو خواندم
چو آمد پدیدار ازیشان گناه / هیونی برافگند نزدیک شاه
که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ / سپه باید ایدر مرا بی درنگ
سپاه آمد از نزدافراسیاب / چو ما بازگشتیم بگذاشت آب
کنون کینه را کوس بر پیل بست / همی جنگ ما را کند پیشدست
چنین گفت با گیو پس پهلوان / که پیران بسیری رسید از روان
همین داشتم چشم زان بد نهان / ولیکن بفرمان شاه جهان
بایست رفتن که چاره نبود / دلش را کنون شهریار آزمود
یکی داستان گفته بودم بشاه / چو فرمود لشکر کشیدن براه
که دل را ز مهر کسی برگسل / کجا نیستش با زبان راست دل
همه مهر پیران بترکان برست / بشوید همی شاه ازو پاک دست
چو پیران سپاه از کنابد براند / بروز اندرون روشنایی نماند
سواران جوشن وران صد هزار / ز ترکان کمربستهٔ کارزار
برفتند بسته کمرها بجنگ / همه نیزه و تیغ هندی بچنگ
چو دانست گودرز کآمد سپاه / بزد کوس و آمد ز زیبد براه
ز کوه اندر آمد بهامون گذشت / کشیدند لشکر بران پهن دشت
بکردار کوه از دو رویه سپاه / ز آهن بسر بر نهاده کلاه
برآمد خروشیدن کرنای / بجنبد همی کوه گفتی ز جای
ز زیبد همی تاکنابد سپاه / در و دشت ازیشان کبود و سیاه
ز گرد سپه روز روشن نماند / ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
وز آواز اسبان و گرد سپاه / بشد روشنایی ز خورشید و ماه
ستاره سنان بود و خروشید تیغ / از آهن زمین بود وز گرز میغ
بتوفید ز آواز گردان زمین / ز ترگ و سنان آسمان آهنین
چو گودرز توران سپه را بدید / که برسان دریا زمین بردمید
درفش از درفش و گروه از گروه / گسسته نشد شب برآمد ز کوه
چو شب تیره شد پیل پیش سپاه / فرازآوریدند و بستند راه
برافروختند آتش از هردو روی / از آواز گردان پرخاشجوی
جهان سربسر گفتی آهرمنست / بدامن بر از آستین دشمنست
ز بانگ تبیره بسنگ اندرون / بدرد دل اندر شب قیر گون
سپیده برآمد ز کوه سیاه / سپهدار ایران به پیش سپاه
بسوده اسب اندر آورد پای / یلان را بهر سو همی ساخت جای
سپه را سوی میمنه کوه بود / ز جنگ دلیران بیاندوه بود
سوی میسره رود آب روان / چنان در خور آمد چو تن را روان
پیاده که اندر خور کارزار / بفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزهوران / ابا گرزداران و کنداوران
همیدون پیاده بسی نیزهدار / چه با ترکش و تیر و جوشنگذار
کمانها فگنده بباز و درون / همی از جگرشان بجوشید خون
پس پشت ایشان سواران جنگ / کز آتش بخنجر ببردند رنگ
پس پشت لشکر ز پیلان گروه / زمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاه / ز گوهر درفشان بکردار ماه
ز پیلان زمین سربسر پیلگون / ز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفش / ازان سایهٔ کاویانی درفش
تو گفتی که اندرشب تیرهچهر / ستاره همی برفشاند سپهر
بیاراست لشکر بسان بهشت / بباغ وفا سرو کینه بکشت
فریبزر را داد پس میمنه / پس پشت لشکر حصار و بنه
گرازه سر تخمهٔ گیوگان / زواره نگهدار تخت کیان
بیاری فریبرز برخاستند / بیک روی لشکر بیاراستند
برهام فرمود پس پهلوان / که ای تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوی میسره / نگهدار چنگال گرگ از بره
بیفروز لشکرگه از فر خویش / سپه را همی دار در بر خویش
بدان آبگون خنجر نیو سوز / چو شیر ژیان با یلان رزم توز
برفتند یارانش با او بهم / ز گردان لشکر یکی گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزیر / فروهل که بگذارد از سنگ تیر
بفرمود با گیو تا دو هزار / برفتند بر گستوانور سوار
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی / که بد جای گردان پرخاشجوی
برفتند با گیو جنگاوران / چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
درفشی فرستاد و سیصد سوار / نگهبان لشکر سوی رودبار
همیدون فرستاد بر سوی کوه / درفشی و سیصد ز گردان گروه
یکی دیدهبان بر سر کوهسار / نگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراخته / ازان دیدهگه دیدهبان ساخته
بجستی همی تا ز توران سپاه / پی مور دیدی نهاده براه
ز دیده خروشیدن آراستی / بگفتی بگودرز و برخاستی
بدان سان بیاراست آن رزمگاه / که رزم آرزو کرد خورشید و ماه
چو سالار شایسته باشد بجنگ / نترسد سپاه از دلاور نهنگ
ازان پس بیامد بسالارگاه / که دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلفروز بر پای کرد / سپه را بقلب اندرون جای کرد
سران را همه خواند نزدیک خویش / پس پشت شیدوش و فرهاد پیش
بدست چپش رزمدیده هجیر / سوی راست کتمارهٔ شیرگیر
ببستند ز آهن بگردش سرای / پس پشت پیلان جنگی بپای
سپهدار گودرزشان در میان / درفش از برش سایهٔ کاویان
همی بستد از ماه و خورشید نور / نگه کرد پیران بلشکر ز دور
بدان ساز و آن لشکر آراستن / دل از ننگ و تیمار پیراستن
در و دشت و کوه و بیابان سنان / عنان بافته سربسر با عنان
سپهدار پیران غمی گشت سخت / برآشفت با تیره خورشید بخت
ازان پس نگه کرد جای سپاه / نیامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه دید و نه جای صف / همی برزد از خشم کف را بکف
برین گونه کآمد ببایست ساخت / چو سوی یلان چنگ بایست آخت
پس از نامداران افراسیاب / کسی کش سر از کینه گیرد شتاب
گزین کرد شمشیرزن سیهزار / که بودند شایستهٔ کارزار
بهومان سپرد آن زمان قلبگاه / سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
بخواند اندریمان و او خواست را / نهاد چپ لشکر و راست را
چپ لشکرش را بدیشان سپرد / ابا سیهزار از دلیران گرد
چو لهاک جنگی و فرشیدورد / ابا سیهزار از دلیران مرد
گرفتند بر میمنه جایگاه / جهان سربسر گشت ز آهن سیاه
چو زنگولهٔ گرد و کلباد را / سپهرم که بد روز فریاد را
برفتند با نیزهور ده هزار / بپشت سواران خنجرگزار
برون رفت رویین رویینهتن / ابا ده هزار از یلان ختن
بدان تا دران بیشه اندر چو شیر / کمینگه کند با یلان دلیر
طلایه فرستاد بر سوی کوه / سپهدار ایران شود زو ستوه
گر از رزمگه پی نهد پیشتر / وگر جنبد از خویشتن بیشتر
سپهدار رویین بکردار شیر / پس پشت او اندر آید دلیر
همان دیدهبان بر سر کوه کرد / که جنگ سواران بیاندوه کرد
ز ایرانیان گر سواری ز دور / عنان تافتی سوی پیکار تور
نگهبان دیده گرفتی خروش / همه رزمگاه آمدی زو بجوش
دو لشکر بروی اندر آورد روی / همه نامداران پرخاشجوی
چنین ایستاده سه روز و سه شب / یکی را بگفتن نجنبید لب
همی گفت گودرز گر پشت خویش / سپارم بدیشان نهم پای پیش
سپاه اندر آید پس پشت من / نماند جز از باد در مشت من
شب و روز بر پای پیش سپاه / همی جست نیک اختر هور و ماه
که روزی که آن روز نیکاخترست / کدامست و جنبش کرا بهترست
کجا بردمد باد روز نبرد / که چشم سواران بپوشد بگرد
بریشان بیابم مگر دستگاه / بکردار باد اندر آرم سپاه
نهاده سپهدار پیران دو چشم / که گودرز رادل بجوشد ز خشم
کند پشت بر دشت و راند سپاه / سپاه اندآرد بپشت سپاه
بروز چهارم ز پیش سپاه / بشد بیژن گیو تا قلبگاه
بپیش پدر شد همه جامه چاک / همی بسمان بر پراگند خاک
بدو گفت کای باب کارآزمای / چه داری چنین خیره ما را بپای
بپنجم فرازآمد این روزگار / شب و روز آسایش آموزگار
نه خورشید شمشیر گردان بدید / نه گردی بروی هوا بردمید
سواران بخفتان و خود اندرون / یکی رابرگ بر نجنبید خون
بایران پس از رستم نامدار / نبودی چو گودرز دیگر سوار
چینن تا بیامد ز جنگ پشن / ازان کشتن و رزمگاه گشن
بلاون که چندان پسر کشته دید / سر بخت ایرانیان گشته دید
جگر خسته گشستست و گم کردهراه / نخواهد که بیند همی رزمگاه
بپیرانش بر چشم باید فگند / نهادست سر سوی کوه بلند
سپهدار کو ناشمرده سپاه / ستاره شمارد همی گرد ماه
تو بشناس کاندر تنش نیست خون / شد ازجنگ جنگاوران او زبون
شگفت از جهاندیده گودرز نیست / که او را روان خود برین مرز نیست
شگفت از تو آید مرا ای پدر / که شیر ژیان از تو جوید هنر
دو لشکر همی بر تو دارند چشم / یکی تیز کن مغز و بفروز خشم
کنون چون جهان گرم و روشن هوا / بگیرد همی رزم لشکر نوا
چو این روزگار خوشی بگذرد / چو پولاد روی زمین بفسرد
چو بر نیزهها گردد افسرده چنگ / پس پشت تیغ آید و پیش سنگ
که آید ز گردان بپیش سپاه / که آورد گیردبدین رزمگاه
ور ایدونک ترسد همی از کمین / ز جنگ سواران و مردان کین
بمن داد باید سواری هزار / گزین من اندرخور کارزار
برآریم گرد از کمینگاهشان / سرافشان کنیم از بر ماهشان
ز گفتار بیژن بخندید گیو / بسی آفرین کرد بر پور نیو
بدادار گفت از تو دارم سپاس / تو دادی مرا پور نیکیشناس
همش هوش دادی و هم زور کین / شناسای هر کار و جویای دین
بمن بازگشت این دلاور جوان / چنانچون بود بچهٔ پهلوان
چنین گفت مر جفت را نره شیر / که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم ازو مهر و پیوند پاک / پدرش آب دریا بود مام خاک
ولیکن تو ای پور چیره سخن / زبان بر نیا بر گشاده مکن
که او کاردیدست و داناترست / برین لشکر نامور مهترست
کسی کو بود سودهٔ کارزار / نباید بهر کارش آموزگار
سواران ما گرد ببار اندرند / نه ترکان برنگ و نگار اندرند
همه شوربختند و برگشته سر / همه دیده پرخون و خسته جگر
همی خواهد این باب کارآزمای / که ترکان بجنگ اندر آرند پای
پس پشتشان دور ماند ز کوه / برد لشکر کینهور همگروه
ببینی تو گوپال گودرز را / که چون برنوردد همی مرز را
و دیگر کجا ز اختر نیک و بد / همی گردش چرخ را بشمرد
چو پیش آید آن روزگار بهی / کند روی گیتی ز ترکان تهی
چنین گفت بیژن به پیش پدر / که ای پهلوان جهان سربسر
خجسته نیا را گر اینست رای / سزد گر نداریم رومی قبای
شوم جوشن و خود بیرون کنم / بمی روی پژمرده گلگلون کنم
چو آیم جهان پهلوان را بکار / بیایم کمربستهٔ کارزار
وزان لشکر ترک هومان دلیر / بپیش برادر بیامد چو شیر
که ای پهلوان رد افراسیاب / گرفت اندرین دشت ما را شتاب
بهفتم فراز آمد این روزگار / میان بسته در جنگ چندین سوار
از آهن میان سوده و دل ز کین / نهاده دو دیده بایران زمین
چه داری بروی اندرآورده روی / چه اندیشه داری بدل در بگوی
گرت رای جنگست جنگ آزمای / ورت رای برگشتن ایدر مپای
که ننگست ازین بر تو ای پهلوان / بدین کار خندند پیر و جوان
همان لشکرست این که از ما بجنگ / برفتند و رفته ز روی آب و رنگ
کزیشان همه رزمگه کشته بود / زمین سربسر رود خون گشته بود
نه زین نامداران سواری کمست / نه آن دوده را پهلوان رستمست
گرت آرزو نیست خون ریختن / نخواهی همی لشکر انگیختن
ز جنگآوران لشکری برگزین / بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین
چو بشنید پیران ز هومان سخن / بدو گفت مشتاب و تندی مکن
بدان ای برادر که این رزمخواه / که آمد چنین پیش ما با سپاه
گزین بزرگان کیخسروست / سر نامداران هر پهلوست
یکی آنک کیخسرو از شاه من / بدو سر فرازد بهر انجمن
و دیگر که از پهلوانان شاه / ندانم چو گودرز کس را بجاه
بگردنفرازی و مردانگی / برای هشیوار و فرزانگی
سدیگر که پرداغ دارد جگر / پر از خون دل از درد چندان پسر
که از تن سرانشان جداماندهایم / زمین را بخون گرد بنشاندهایم
کنون تا بتنش اندرون جان بود / برین کینه چون مار پیچان بود
چهارم که لشکر میان دو کوه / فرود آوریدست و کرده گروه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست / براندیش کین رنج کوتاه نیست
بکوشید باید بدان تا مگر / ازان کوهپایه برآرند سر
مگر مانده گردند و سستی کنند / بجنگ اندرون پیشدستی کنند
چو از کوه بیرون کند لشکرش / یکی تیرباران کنم بر سرش
چو دیوار گرد اندر آریمشان / چو شیر ژیان در بر آریمشان
بریشان بگردد همه کام ما / برآید بخورشید بر نام ما
تو پشت سپاهی و سالار شاه / برآورده از چرخ گردان کلاه
کسی کو بنام بلندش نیاز / نباشد چه گردد همی گرد آز
و دیگر که از نامداران جنگ / نیاید کسی نزد ما بیدرنگ
ز گردان کسی را که بینامتر / ز جنگ سواران بیآرامتر
ز لشکر فرستد بپیشت بکین / اگر برنوردی برو بر زمین
ترا نام ازان برنیاید بلند / بایرانیان نیز ناید گزند
وگر بر تو بر دست یابد بخون / شوند این دلیران ترکان زبون
نگه کرد هومان بگفتار اوی / همی خیره دانست پیکار اوی
چنین داد پاسخ کز ایران سوار / نباشد که با من کند کارزار
ترا خود همین مهربانیست خوی / مرا کارزار آمدست آرزوی
وگر کت بکین جستن آهنگ نیست / بدلت اندرون آتش جنگ نیست
کنم آنچ باید بدین رزمگاه / نمایم هنرها بایران سپاه
شوم چرمهٔ گامزن زین کنم / سپیده دمان جستن کین کنم
نشست از بر زین سپیدهدمان / چو شیر ژیان با یکی ترجمان
بیامد بنزدیک ایران سپاه / پر از جنگ دل سر پر از کین شاه
چو پیران بدانست کو شد بجنگ / بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ
بجوشیدش از درد هومان جگر / یکی داستان یاد کرد از پدر
که دانا بهر کار سازد درنگ / سر اندر نیارد بپیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخست / بفرجام کار انده آرد درست
زبانی که اندر سرش مغز نیست / اگر در بارد همان نغز نیست
چو هومان بدین رزم تندی نمود / ندانم چه آرد بفرجام سود
جهانداورش باد فریادرس / جز اویش نبینم همی یار کس
چو هومان ویسه بدان رزمگاه / که گودرز کشواد بد با سپاه
بیامد که جوید ز گردان نبرد / نگهبان لشکر بدو بازخورد
طلایه بیامد بر ترجمان / سواران ایران همه بدگمان
بپرسید کین مرد پرخاشجوی / بخیره بدشت اندر آورده روی
کجا رفت خواهد همی چون نوند / بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
بایرانیان گفت پس ترجمان / که آمد گه گرز و تیر و کمان
که این شیردل نامبردار مرد / همی با شما کرد خواهد نبرد
سر ویسگانست هومان بنام / که تیغش دل شیر دارد نیام
چو دیدند ایرانیان گرز اوی / کمر بستن خسروی برز اوی
همه دست نیزه گزاران ز کار / فروماند از فر آن نامدار
همه یکسره بازگشتند ازوی / سوی ترجمانش نهادند روی
که رو پیش هومان بترکی زبان / همه گفتهٔ ما بروبر بخوان
که ما رابجنگ تو آهنگ نیست / ز گودرز دستوری جنگ نیست
اگر جنگ جوید گشادست راه / سوی نامور پهلوان سپاه
ز سالار گردان و گردنکشان / بهومان بدادند یک یک نشان
که گردان کجایند و مهتر کجاست / که دارد چپ لشکر و دست راست
وزانپس هیونی تگاور دمان / طلایه برافگند زی پهلوان
که هومان ازان رزمگه چون پلنگ / سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ
چو هومان ز نزد سواران برفت / بیامد بنزدیک رهام تفت
وزانجا خروشی برآورد سخت / که ای پور سالار بیدار بخت
چپ لشکر و چنگ شیران توی / نگهبان سالار ایران توی
بجنبان عنان اندرین رزمگاه / میان دو صف برکشیده سپاه
بورد با من ببایدت گشت / سوی رود خواهی وگر سوی دشت
وگر تو نیابی مگر گستهم / بیاید دمان با فروهل بهم
که جوید نبردم ز جنگاوران / بتیغ و سنان و بگرز گران
هرآنکس که پیش من آید بکین / زمانه برو بر نوردد زمین
وگر تیغ ما را ببیند بجنگ / بدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنین داد رهام پاسخ بدوی / که ای نامور گرد پرخاشجوی
زترکان ترا بخرد انگاشتم / ازین سان که هستی نپنداشتم
که تنها بدین رزمگاه آمدی / دلاور بپیش سپاه آمدی
بر آنی که اندر جهان تیغدار / نبندد کمر چون تو دیگر سوار
یکی داستان از کیان یاد کن / زفام خرد گردن آزاد کن
که هر کو بجنگ اندر آید نخست / ره بازگشتن ببایدش جست
ازاینها که تو نام بردی بجنگ / همه جنگ را تیز دارند چنگ
ولیکن چو فرمان سالار شاه / نباشد نسازد کسی رزمگاه
اگر جنگ گردان بجویی همی / سوی پهلوان چون بپویی همی
ز گودرز دستوری جنگ خواه / پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه
بدو گفت هومان که خیره مگوی / بدین روی با من بهانه مجوی
تو این رزم را جای مردان گزین / نه مرد سوارانی و دشت کین
وزانجا بقلب سپه برگذشت / دمان تا بدان روی لشکرگذشت
بنزد فریبرز با ترجمان / بیامد بکردار باد دمان
یکی برخروشید کای بدنشان / فروبرده گردن ز گردنکشان
سواران و پیلان و زرینه کفش / ترا بود با کاویانی درفش
بترکان سپردی بروز نبرد / یلانت بایران نخوانند مرد
چو سالار باشی شوی زیردست / کمر بندگی را ببایدت بست
سیاوش رد را برادر توی / بگوهر ز سالار برتر توی
تو باشی سزاوار کین خواستن / بکینه ترا باید آراستن
یکی با من اکنون به آوردگاه / ببایدت گشتن بپیش سپاه
بخورشید تابان برآیدت نام / که پیش من اندر گذاری تو گام
وگر تو نیایی بحنگم رواست / زواره گرازه نگر تاکجاست
کسی را ز گردان بپیش من آر / که باشد ز ایرانیان نامدار
چنین داد پاسخ فریبرز باز / که با شیر درنده کینه مساز
چنینست فرجام روز نبرد / یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد
بپیروزی اندر بترس از گزند / که یکسان نگردد سپهر بلند
درفش ار ز من شاه بستد رواست / بدان داد پیلان و لشکر که خواست
بکین سیاوش پس از کیقباد / کسی کو کلاه مهی برنهاد
کمر بست تا گیتی آباد کرد / سپهدار گودرز کشواد کرد
همیشه بپیش کیان کینهخواه / پدر بر پدر نیو و سالار شاه
و دیگر که از گرز او بیگمان / سرآید بسالارتان بر زمان
سپه را به ویست فرمان جنگ / بدو بازگردد همه نام و ننگ
اگر با توم جنگ فرمان دهد / دلم پر ز دردست درمان دهد
ببینی که من سر چگونه ز ننگ / برآرم چو پای اندر آرم بجنگ
چنین پاسخش داد هومان که بس / بگفتار بینم ترا دسترس
بدین تیغ کاندر میان بستهای / گیابر که از جنگ خود رستهای
بدین گرز جویی همی کارزار / که بر ترگ و جوشن نیاید بکار
وزآنجا بدان خیرگی بازگشت / تو گفتی مگر شیر بدساز گشت
کمربستهٔ کین آزادگان / بنزدیک گودرز کشوادگان
بیامد یکی بانگ برزد بلند / که ای برمنش مهتر دیوبند
شنیدم همه هرچ گفتی بشاه / وزان پس کشیدی سپه را براه
چنین بود با شاه پیمان تو / بپیران سالار فرمان تو
فرستاده کامد بتوران سپاه / گزین پور تو گیو لشکرپناه
ازان پس که سوگند خوردی بماه / بخورشید و ماه و بتخت و کلاه
که گر چشم من درگه کارزار / بپیران برافتد برارم دمار
چو شیر ژیان لشکر آراستی / همی برزو جنگ ما خواستی
کنون از پس کوه چون مستمند / نشستی بکردار غرم نژند
بکردار نخچیر کز شرزه شیر / گریزان و شیر از پس اندر دلیر
گزیند ببیشه درون جای تنگ / نجوید ز تیمار جان نام و ننگ
یکی لشکرت را بهامون گذار / چه داری سپاه از پس کوهسار
چنین بود پیمانت با شهریار / که بر کینه گه کوه گیری حصار
بدو گفت گودرز کاندیشه کن / که باشد سزا با تو گفتن سخن
چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن / به بیدانشی بر نهی این سخن
تو بشناس کز شاه فرمان من / همین بود سوگند و پیمان من
کنون آمدم با سپاهی گران / از ایران گزیده دلاور سران
شما هم بکردار روباه پیر / ببیشه در از بیم نخچیرگیر
همی چاره سازید و دستان و بند / گریزان ز گرز و سنان و کمند
دلیری مکن جنگ ما را مخواه / که روباه با شیر ناید براه
چو هومان ز گودرز پاسخ شنید / چو شیر اندران رزمگه بردمید
بگودرز گفت ار نیایی بجنگ / تو با من نه زانست کایدت ننگ
ازان پس که جنگ پشن دیدهای / سر از رزم ترکان بپیچیدهای
به لاون بجنگ آزمودی مرا / به آوردگه بر ستودی مرا
ار ایدونک هست اینک گویی همی / وزین کینه کردار جویی همی
یکی برگزین از میان سپاه / که با من بگردد به آوردگاه
که من از فریبرز و رهام جنگ / بجستم بسان دلاور پلنگ
بگشتم سراسر همه انجمن / نیاید ز گردان کسی پیش من
بگودرز بد بند پیکارشان / شنیدن نه ارزید گفتارشان
تو آنی که گویی بروز نبرد / بخنجر کنم لاله بر کوه زرد
یکی با من اکنون بدین رزمگاه / بگرد و بگرز گران کینهخواه
فراوان پسر داری ای نامور / همه بسته بر جنگ ما بر کمر
یکی را فرستی بر من بجنگ / اگر جنگجویی چه جویی درنگ
پس اندیشه کرد اندران پهلوان / که پیشش که آید بجنگ از گوان
گر از نامداران هژبری دمان / فرستم بنزدیک این بدگمان
شود کشته هومان برین رزمگاه / ز ترکان نیاید کسی کینهخواه
دل پهلوانش بپیچد بدرد / ازان پس بتندی نجوید نبرد
سپاهش بکوه کنابد شود / بجنگ اندرون دست ما بد شود
ور از نامداران این انجمن / یکی کم شود گم شود نام من
شکسته شود دل گوان را بجنگ / نسازند زان پس به جایی درنگ
همان به که با او نسازیم کین / بروبر ببندیم راه کمین
مگر خیره گردند و جویند جنگ / سپاه اندر آرند زان جای تنگ
چنین داد پاسخ بهومان که رو / بگفتار تندی و در کار نو
چو در پیش من برگشادی زبان / بدانستم از آشکارت نهان
که کس را ز ترکان نباشد خرد / کز اندیشهٔ خویش رامش برد
ندانی که شیر ژیان روز جنگ / نیالاید از بن بروباه چنگ
و دیگر دو لشکر چنین ساخته / همه بادپایان سر افراخته
بکینه دو تن پیش سازند جنگ / همه نامداران بخایند چنگ
سپه را همه پیش باید شدن / به انبوه زخمی بباید زدن
تو اکنون سوی لشکرت باز شو / برافراز گردن بسالار نو
کز ایرانیان چند جستم نبرد / نزد پیش من کس جز از باد سرد
بدان رزمگه بر شود نام تو / ز پیران برآید همه کام تو
بدو گفت هومان ببانگ بلند / که بی کردن کار گفتار چند
یکی داستان زد جهاندار شاه / بیاد آورم اندرین کینهگاه
که تخت کیان جست خواهی مجوی / چو جویی از آتش مبرتاب روی
ترا آرزو جنگ و پیکار نیست / وگر گل چنی راه بیخار نیست
نداری ز ایران یکی شیرمرد / که با من کند پیش لشکرنبرد
بچاره همی بازگردانیم / نگیرم فریبت اگر دانیم
همه نامدراان پرخاشجوی / بگودرز گفتند کاینست روی
که از ما یکی را به آوردگاه / فرستی بنزدیک او کینهخواه
چنین داد پاسخ که امروز روی / ندارد شدن جنگ را پیش اوی
چو هومان ز گودرز برگشت چیر / برآشفت برسان شیر دلیر
بخندید و روی از سپهبد بتافت / سوی روزبانان لشکر شتافت
کمان را بزه کرد و زیشان چهار / بیفگند ز اسب اندران مرغزار
چو آن روزبانان لشکر ز دور / بدیدند زخم سرافراز تور
رهش بازدادند و بگریختند / بورد با او نیاویختند
ببالا برآمد بکردار مست / خروشش همی کوه را کرد پست
همی نیزه برگاشت بر گرد سر / که هومان ویسه است پیروزگر
خروشیدن نای رویین ز دشت / برآمد چو نیزه ز بالا بگشت
ز شادی دلیران توران سپاه / همی ترگ سودند بر چرخ ماه
چو هومان بیامد بدان چیرگی / بپیچید گودرز زان خیرگی
سپهبد پر از شرم گشته دژم / گرفته برو خشم و تندی ستم
بننگ از دلیران بپالود خوی / سپهبد یکی اختر افگند پی
کزیشان بد این پیشدستی بخون / بدانند و هم بر بدی رهنمون
ازان پس بگردنکشان بنگرید / که تا جنگ او را که آید پدید
خبر شد به بیژن که هومان چو شیر / بپیش نیای تو آمد دلیر
چو بشنید بیژن برآشفت سخت / بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت
بفرمود تا برنهادند زین / بران پیل تن دیزهٔ دوربین
بپوشید رومی زره جنگ را / یکی تنگ بر بست شبرنگ را
بپیش پدر شد پر از کیمیا / سخن گفت با او ز بهر نیا
چنین گفت مر گیو را کای پدر / بگفتم ترا من همه دربدر
که گودرز را هوش کمتر شدست / بیین نبینی که دیگر شدست
دلش پر نهیبست و پر خون جگر / ز تیمار وز درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا کرده دید / بدان رزمگه جمله افگنده دید
نشان آنک ترکی بیامد دلیر / میان دلیران بکردار شیر
بپیش نیا رفت نیزه بدست / همی بر خروشید برسان مست
چنان بد کزین لشکر رنامدار / سواری نبود از در کارزار
که او را بنیزه برافراختی / چو بر بابزن مرغ بر ساختی
تو ای مهربان باب بسیار هوش / دو کتفم بدرع سیاوش بپوش
نشاید جز از من که سازم نبرد / بدان تا برآرم ز مردیش گرد
بدو گفت گیو ای پسر هوش دار / بگفتار من سربسر گوش دار
تا گفته بودم که تندی مکن / ز گودرز بر بد مگردان سخن
که او کار دیدهست و داناترست / بدین لشکر نامور مهترست
سواران جنگی بپیش اندرند / که بر کینه گه پیل را بشکرند
نفرمود با او کسی را نبرد / جوانی مگر مر ترا خیره کرد
که گردن بدین سان برافراختی / بدین آرزو پیش من تاختی
نیم من بدین کار همداستان / مزن نیز پیشم چنین داستان
بدو گفت بیژن که گر کام من / نجویی نخواهی مگر نام من
شوم پیش سالار بسته کمر / زنم دست بر جنگ هومان ببر
وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی / بنزدیک گودرز شد پوی پوی
ستایش کنان پیش او شد بدرد / هم این داستان سربسر یاد کرد
که ای پهلوان جهاندار شاه / شناسای هر کار و زیبای گاه
شگفتی همی بینم از تو یکی / وگر چند هستم بهوش اندکی
کزین رزمگه بوستان ساختی / دل از کین ترکان بپرداختی
شگفتیتر آنک از میان سپاه / یکی ترک بدبخت گم کرده راه
بیامد که یزدان نیکیکنش / همی بد سگالید با بد تنش
بیاوردش از پیش توران سپاه / بدان تا بدست تو گردد تباه
بدام آمده گرگ برگاشتی / ندانم کزین خود چه پنداشتی
تو دانی که گر خون او بیدرنگ / بریزند پیران نیاید بجنگ
مپدار کو کینه بیش آورد / سپه را برین دشت پیش آورد
من اینک بخون چنگ را شستهام / همان جنگ او را کمر بستهام
چو دستور باشد مرا پهلوان / شوم پیش او چون هژبر دمان
بفرماید اکنون سپهبد به گیو / مگر کان سلیح سیاوش نیو
دهد مر مرا خود و رومی زره / ز بند زره برگشاید گره
چو بشنید گودرز گفتار اوی / بدید آن دل و رای هشیار اوی
ز شادی برو آفرین کرد سخت / که از تو مگرداد جاوید بخت
تو تا برنشستی بزین پلنگ / نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ
بهر کارزار اندر آیی دلیر / بهر جنگ پیروز باشی چو شیر
نگه کن که با او به آوردگاه / توانی شدن زان پس آورد خواه
که هومان یکی بدکنش ریمنست / بورد جنگ او چو آهرمنست
جوانی و ناگشته بر سر سپهر / نداری همی بر تن خویش مهر
بمان تا یکی رزم دیده هژبر / فرستم بجنگش بکردار ابر
برو تیرباران کند چون تگرگ / بسر بر بدوزدش پولاد ترگ
بدو گفت بیژن که ای پهلوان / هنرمند باشد دلیر و جوان
مرا گر بدیدی برزم فرود / ز سر باز باید کنون آزمود
بجنگ پشن بر نوشتم زمین / نبیند کسی پشت من روز کین
مرا زندگانی نه اندر خورست / گر از دیگرانم هنر کمترست
وگر بازداری مرا زین سخن / بدان روی کآهنگ هومان مکن
بنالم من از پهلوان پیش شاه / نخواهم کمر زان سپس نه کلاه
بخندید گودرز و زو شاد شد / بسان یکی سرو آزاد شد
بدو گفت نیک اختر و بخت گیو / که فرزند بیند همی چون تو نیو
تو تا چنگ را باز کردی بجنگ / فروماند از جنگ چنگ پلنگ
ترا دادم این رزم هومان کنون / مگر بخت نیکت بود رهنمون
گر این اهرمن را بدست تو هوش / براید بفرمان یزدان بکوش
بنام جهاندار یزدان ما / بپیروزی شاه و گردان ما
بگویم کنون گیو را کان زره / که بیژن همی خواهد او را بده
گر ایدنک پیروز باشی بروی / ترا بیشتر نزد من آبروی
ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه / بگنج و سپاه و بتخت و کلاه
بگفت این سخن با نبیره نیا / نبیره پر از بند و پر کیمیا
پیاده شد از اسب و روی زمین / ببوسید و بر باب کرد آفرین
بخواند آن زمان گیو را پهلوان / سخن گفت با او ز بهر جوان
وزان خسروانی زره یاد کرد / کجا خواست بیژن ز بهر نبرد
چنین داد پاسخ پدر را پسر / که ای پهلوان جهان سربسر
مرا هوش و جان و جهان این یکیست / بچشمم چنین جان او خوار نیست
بدو گفت گودرز کای مهربان / جز این برد باید بوی بر گمان
که هر چند بیژن جوانست و نو / بهر کار دارد خرد پیشرو
و دیگر که این جای کین جستنست / جهان را ز آهرمنان شستنست
بکین سیاوش بفرمان شاه / نشاید بپیوند کردن نگاه
و گر بارد از ابر پولاد تیغ / نشاید که دارم ما جان دریغ
نشاید شکستن دلش را بجنگ / بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان / بماند منش پست و تیره روان
چو پاسخ چنین یافت چاره نبود / یکی با پسر نیز بند آزمود
بگودرز گفت ای جهان پهلوان / بجایی که پیکار خیزد بجان
مرا خود شب و روز کارست پیش / چرا داد باید مرا جان خویش
نه فرزند باید نه گنج و سپاه / نه آزرم سالار و فرمان شاه
اگر جنگ جوید سلیحش کجاست / زره دارد از من چه بایدش خواست
چنین گفت پیش پدر رزمساز / که ما را بدرع تو ناید نیاز
برانی که اندر جهان سربسر / بدرع تو جویند مردان هنر
چو درع سیاوش نباشد بجنگ / نجویند گردنکشان نام و ننگ
برانگیخت اسب از میان سپاه / که آید ز لشکر به آوردگاه
چو از پیش گودرز شد ناپدید / دل گیو ز اندوه او بردمید
پشیمان شد از درد دل خون گریست / نگر تا غم و مهر فرزند چیست
یکی بسمان برفرازید سر / پر از خون دل از درد خسته جگر
بدادار گفت ار جهانداوری / یکی سوی این خستهدل بنگری
نسوزی تو از جان بیژن دلم / که ز آب مژه تا دل اندر گلم
بمن بازبخشش تو ای کردگار / بگردان ز جانش بد روزگار
بیامد پراندیشه دل پهلوان / پراز خون دل ازبهر رفته جوان
بدل گفت خیره بیازردمش / چرا خواسته پیش ناوردمش
گر او را ز هومان بد آید بسر / چه باید مرا درع و تیغ و کمر
بمانم پر از حسرت و درد و خشم / پر از آرزو دل پر از آب چشم
وزانجا دمان هم بکردار گرد / بپیش پسر شد بجای نبرد
بدو گفت ما را چه داری بتنگ / همی تیزی آری بجای درنگ
سیه مار چندان دمد روز جنگ / که از ژرف دریا برآید نهنگ
درفشیدن ماه چندان بود / که خورشید تابنده پنهان بود
کنون سوی هومان شتابی همی / ز فرمان من سر بتابی همی
چنین برگزینی همی رای خویش / ندانی که چون آیدت کار پیش
بدو گفت بیژن که ای نیو باب / دل من ز کین سیاوش متاب
که هومان نه از روی وز آهنست / نه پیل ژیان و نه آهرمنست
یکی مرد جنگست و من جنگجوی / ازو برنتابم ببخت تو روی
نوشته مگر بر سرم دیگرست / زمانه بدست جهانداورست
اگر بودنی بود دل را بغم / سزد گر نداری نباشی دژم
چو بنشید گفتار پور دلیر / میان بستهٔ جنگ برسان شیر
فرودآمد از دیزهٔ راهجوی / سپر داد و درع سیاوش بدوی
بدو گفت گر کارزارت هواست / چنین بر خرد کام تو پادشاست
برین بارهٔ گامزن برنشین / که زیر تو اندر نوردد زمین
سلیحم همیدون بکار آیدت / چو با اهرمن کارزار آیدت
چو اسب پدر دید بر پای پیش / چو باد اندر آمد ز بالای خویش
بران بارهٔ خسروی برنشست / کمربست و بگرفت گرزش بدست
یکی ترجمان را ز لشکر بجست / که گفتار ترکان بداند درست
بیامد بسان هژبر ژیان / بکین سیاوش بسته میان
چو بیژن بنزدیک هومان رسید / یکی آهنین کوه پوشیده دید
ز جوشن همه دشت روشن شده / یکی پیل در زیر جوشن شده
ازان پس بفرمود تا ترجمان / یکی بانگ برزد بران بدگمان
که گر جنگ جویی یگی بازگرد / که بیژن همی با تو جوید نبرد
همی گوید ای رزم دیده سوار / چه پویانی اسب اندرین مرغزار
کز افراسیاب اندر آیدت بد / ز توران زمین بر تو نفرین سزد
بکینه پیافگنده و بدخوی / ز ترکان گنهکارتر کس توی
عنان بازکش زین تگاور هیون / کت اکنون ز کینه بجوشید خون
یکی برگزین جایگاه نبرد / بدشت و در و کوه با من بگرد
وگر در میان دو رویه سپاه / بگردی بلاف از پی نام و جاه
کجا دشمن و دوست بیند ترا / دل اکنون کجا برگزیند ترا
چو بشنید هومان بدو گفت زه / زره را بکینم تو بستی گره
ز یزدان سپاس و بدویم پناه / کت آورد پیشم بدین رزمگاه
بلشکر بران سان فرستمت باز / که گیو از تو ماند بگرم و گداز
سرت را ز تن دور مانم نه دیر / چنان کز تبارت فراوان دلیر
چه سودست کآمد بنزدیک شب / رو اکنون بزنهار تاریک شب
من اکنون یکی باز لشگر شوم / بشبگیر نزدیک مهتر شوم
وزآنجا دمان گردن افراخته / بیایم نبرد ترا ساخته
چنین پاسخ آورد بیژن که شو / پست باد و آهرمنت پیشرو
همه دشمنان سربسر کشته باد / گر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیایی به آوردگاه / نبیند ترا نیز شاه و سپاه
سرت را چنان دور مانم ز پای / کزان پس بلشکر نیایدت رای
وزآن جایگه روی برگاشتند / بشب دشت پیکار بگذاشتند
بلشکر گه خویش بازآمدند / بر پهلوانان فراز آمدند
همه شب بخواب اند آسیب شیب / ز پیکارشان دل شده ناشکیب
سپیده چو از کوه سربردمید / شد آن دامن تیره شب ناپدید
بپوشید هومان سلیح نبرد / سخن پیش پیران همه یاد کرد
که من بیژن گیو را خواستم / همه شب همی جنگش آراستم
یکی ترجمان را ز لشکر بخواند / بگلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زود / بیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفت / که با جان پاکت خرد باد جفت
سپهدار هومان بیامد چو گرد / بدان تا ز بیژن بجوید نبرد
چو بشنید بیژن بیامد دمان / بسیچیده جنگ با ترجمان
بپشت شباهنگ بر بسته تنگ / چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ
زره با گره بر بر پهلوی / درفشان سر از مغفر خسروی
بهومان چنین گفت کای بادسار / ببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ من / سرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گل / یکی داستان اندر آری بدل
که با آهوان گفت غرم ژیان / که گر دشت گردد همه پرنیان
ز دامی که پای من آزادگشت / نپویم بران سوی آباد دشت
چنین داد پاسخ که امروز گیو / بماند جگر خسته بر پور نیو
بچنگ منی در بسان تذرو / که بازش برد بر سر شاخ سرو
خروشان و خون از دو دیده چکان / کشانش بچنگال و خونش مکان
بدو گفت بیژن که تا کی سخن / کجا خواهی آهنگ آورد کن
بکوه کنابد کنی کارزار / اگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دور / نه ایران گراید بیاری نه تور
برانگیختند اسب و برخاست گرد / بزه بر نهاده کمان نبرد
دو خونی برافراخته سر بماه / چنان کینهور گشته از کین شاه
ز کوه کنابد برون تاختند / سران سوی هامون برافراختند
برفتند چندانک اندر زمی / ندیدند جایی پی آدمی
نه بر آسمان کرگسان را گذر / نه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرس / بپیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجمان / نباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریار / بگویند ازین گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چون / چه زاری رسید اندرین دشت خون
بگفتند و زاسبان فرود آمدند / ببند زره بر کمر برزدند
بر اسبان جنگی سواران جنگ / یکی برکشیدند چون سنگ تنگ
چو بر بادپایان ببستند زین / پر از خشم گردان و دل پر ز کین
کمانها چوبایست برخاستند / بمیدان تنگ اندرون تاختند
چپ و راست گردان و پیچان عنان / همان نیزه و آب داده سنان
زرهشان درآورد شد لخت لخت / نگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده باز / بب و بسایش آمد نیاز
پس آسوده گشتند و دم برزدند / بران آتش تیز نم برزدند
سپر برگرفتند و شمشیر تیز / برآمد خروشیدن رستخیز
چو بر درفشان که از تیره میغ / همی آتش افروخت ازهردو تیغ
زآهن بدان آهن آبدار / نیامد بزخم اندرون تابدار
بکردارآتش پرنداوران / فرو ریخت ازدست کنداوران
نبد دسترسشان بخون ریختن / نشد سیر دلشان زآویختن
عمود از پس تیغ برداشتند / از اندازه پیکار بگذاشتند
ازان پس بران بر نهادند کار / که زور آزمایند در کارزار
بدین گونه جستند ننگ و نبرد / که از پشت زین اندر آرند مرد
کمربند گیرد کرا زور بیش / رباید ز اسب افگند خوار پیش
ز نیروی گردان دوال رکیب / گسست اندر آوردگاه از نهیب
همیدون نگشتند ز اسبان جدا / نبودند بر یکدگر پادشا
پس از اسب هر دو فرود آمدند / ز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته بدست اسپشان ترجمان / دو جنگی بکردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستند / بکشتی گرفتن بیاراستند
زشبگیر تا سایه گسترد شید / دو خونی ازین سان به بیم و امید
همی رزم جستند یک با دگر / یکی را ز کینه نه برگشت سر
دهن خشک و غرقه شده تن در آب / ازان رنج و تابیدن آفتاب
وزان پس بدستوری یکدگر / برفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن بدرد / ز دادار نیکی دهش یاد کرد
تن از درد لرزان چو از باد بید / دل از جان شیرین شده ناامید
بیزدان چنین گفت کای کردگار / تو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ ما / برین کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرا / نگه دار بیدار هوش مرا
جگر خسته هومان بیامد چو زاغ / سیه گشت از درد رخ چون چراغ
بدان خستگی باز جنگ آمدند / گرازان بسان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بران آن برین / گه این را بسودی گه آنرا زمین
ز بیژن فزون بود هومان بزور / هنر عیب گردد چو برگشت هور
ز هر گونه زور آزمودند و بند / فراز آمد آن بند چرخ بلند
بزد دست بیژن بسان پلنگ / ز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش بچپ گردن و راست ران / خم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پست / سوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدا / فگندش بسان یکی اژدها
بغلتید هومان بخاک اندرون / همه دشت شد سربسر جوی خون
نگه کرد بیژن بدان پیلتن / فگنده چو سرو سهی بر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی / سوی کردگار جهان کرد روی
که ای برتر از جایگاه و زمان / ز جان سخنگوی و روشنروان
توی تو که جز تو جهاندار نیست / خرد را بدین کار پیکار نیست
مرا زین هنر سربسر بهره نیست / که با پیل کین جستنم زهره نیست
بکین سیاوش بریدمش سر / بهفتاد خون برادر پدر
روانش روان ورا بنده باد / بچنگال شیران تنش کنده باد
سرش را بفتراک شبرنگ بست / تنش را بخاک اندر افگند پست
گشاده سلیح و گسسته کمر / تنش جای دیگر دگر جای سر
زمانه سراسر فریبست و بس / بسختی نباشدت فریادرس
جهان را نمایش چو کردار نیست / سپردن بدو دل سزاوار نیست
بترسید ازو یار هومان چو دید / که بر مهتر او چنان بد رسید
چو شد کار هومان ویسه تباه / دوان ترجمانان هر دو سپاه
ستایشکنان پیش بیژن شدند / چو پیش بت چین برهمن شدند
بدو گفت بیژن مترس از گزند / که پیمان همانست و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پوی / ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
بشد ترجمان بیژن آمد دمان / بکوه کنابد بزه بر کمان
چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه / نبودش گذر جز بتوران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشان / که یابند زان کار یکسر نشان
بجنگ اندر آیند برسان کوه / بسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سر / بخفتان هومان بپوشید بر
بران چرمهٔ پیلپیکر نشست / درفش سر نامداران بدست
برفت و بران دشت کرد آفرین / بران بخت بیدار و فرخ زمین
چو آن دیدهبانان لشکر ز دور / درفش و نشان سپهدار تور
بدیدند زان دیده برخاستند / بشادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زود / بنزدیک پیران بکردار دود
که هومان بپیروزی شهریار / دوان آمد از مرکز کارزار
درفش سپهدار ایران نگون / تنش غرقه مانده بخاک اندرون
همه لشکرش برگرفته خروش / بهومان نهاده سپهدار گوش
چو بیژن میان دو رویه سپاه / رسید اندران سایهٔ تاج و گاه
بتوران رسید آن زمان ترجمان / بگفت آنچ دید از بد بدگمان
هم آنگه بپیران رسید آگهی / که شد تیره آن فر شاهنشهی
سبک بیژن اندر میان سپاه / نگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیدهبانان ایران سپاه / نگون یافتند آن درفش سیاه
سوی پهلوان روی برگاشتند / وزان دیده گه نعره برداشتند
وزآنجا هیونی بسان نوند / طلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن بپروزی آمد چو شیر / درفش سیه را سر آورده زیر
چو دیوانگان گیو گشته نوان / بهرسو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست زان نیوپور / همی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی / دمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش بروی گرامی رسید / ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سر / همی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش ببر باز فرزند را / دلیر و جوان و خردمند را
وزآنجا دمان سوی سالار شاه / ستایش کنان برگرفتند راه
چو دیدند مر پهلوان را ز دور / نبیره فرود آمد از اسب تور
پر از خون سلیح و پر از خاک سر / سرگرد هومان بفتراک بر
بپیش نیا رفت بیژن چو دود / همی یاد کرد آن کجا رفته بود
سلیح و سر و اسب هومان گرد / به پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوان / که گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس بدادار بر / بران اختر و بخت بیدار بر
بگنجور فرمود پس پهلوان / که تاج آر با جامهٔ خسروان
گهربافته پیکر و بوم زر / درفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگام / پریروی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیر / کسی ناورید اژدهایی بزیر
گشادی سپه را بدین جنگ دست / دل شاه ترکان بهم بر شکست
همه لشکر شاه ایران چو شیر / دمان و دنان بادپایان بزیر
وز اندوه پیران برآورد خشم / دل از درد خسته پر از آب چشم
بنستیهن آنگه فرستاد کس / که ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ / بکین برادر نسازی درنگ
بایرانیان بر شبیخون کنی / زمین را بخون رود جیحون کنی
ببر ده هزار آزموده سوار / کمر بسته بر کینه و کارزار
مگر کین هومان تو بازآوری / سر دشمنان را بگاز آوری
چو رفتی بنزدیک لشکر فراز / سپه را یکی سوی هومان بساز
بدو گفت نستیهن ایدون کنم / که از خون زمین رود جیحون کنم
دو بهره چو از تیره شب درگذشت / ز جوش سواران بجوشید دشت
گرفتند ترکان همه تاختن / بدان تاختن گردن افراختن
چو نستیهن آن لشکر کینهخواه / بیاورد نزدیک ایران سپاه
سپیدهدمان تا بدانجا رسید / چو از دیده گه دیدهبانش بدید
چو کارآگهان آگهی یافتند / سبک سوی گودرز بشتافتند
که آمد سپاهی چو کوه روان / که گویی ندارند گویا زبان
بران سان که رسم شبیخون بود / سپهدار داند که آن چون بود
بلشکر بفرمود پس پهلوان / که بیدار باشید و روشنروان
بخواند آن زمان بیژن گیو را / ابا تیغزن لشکر نیو را
بدو گفت نیک اختر و کام تو / شکسته دل دشمن از نام تو
ببر هرک باید ز گردان من / ازین نامداران و مردان من
پذیره شو این تاختن را چو شیر / سپاه اندر آورد به مردی بزیر
گزین کرد بیژن ز لشکر سوار / دلیران و پرخاشجویان هزار
رسیدند پس یک بدیگر فراز / دو لشکر پر از کینه و رزمساز
همه گرزها بر کشیدند پاک / یکی ابر بست از بر تیره خاک
فرود آمد از کوه ابر سیاه / بپوشید دیدار توران سپاه
سپهدار چون گرد تیره بدید / کزو لشکر ترک شد ناپدید
کمانها بفرمود کردن بزه / برآمد خروش از مهان و ز که
چو بیژن به نستیهن اندر رسید / درفش سر ویسگان را بدید
هوا سربسر گشته زنگارگون / زمین شد بکردار دریای خون
ز ترکان دو بهره فتاده نگون / بزیر پی اسب غرقه بخون
یکی تیر بر اسب نستیهنا / رسید از گشاد و بر بیژنا
ز درد اندر آمد تگاور بروی / رسید اندرو بیژن جنگجوی
عمودی بزد بر سر ترگدار / تهی ماند ازو مغز و برگشت کار
چنین گفت بیژن بایرانیان / که هر کو ببندد کمر بر میان
بجز گرز و شمشیر گیرد بدست / کمان بر سرش بر کنم پاک پست
که ترکان بدیدن پری چهرهاند / بجنگ از هنر پاک بیبهرهاند
دلیری گرفتند کنداوران / کشیدند لشکر پرندآوران
چو پیلان همه دشت بر یکدگر / فگنده ز تنها جدا مانده سر
ازان رزمگه تا بتوران سپاه / دمان از پس اندر گرفتند راه
چو پیران ندید آن زمان با سپاه / برادر بدو گشت گیتی سیاه
بکارآگهان گفت زین رزمگاه / هیونی بتازد به آوردگاه
که آردنشانی ز نستیهنم / وگرنه دو دیده ز سر برکنم
هیونی برون تاختند آن زمان / برفت و بدید و بیامد دمان
که نستیهن آنک بدان رزمگاه / ابا نامداران توران سپاه
بریده سرافگنده بر سان پیل / تن از گرز خسته بکردار نیل
چو بشنید پیران برآمد بجوش / نماند آن زمان با سپهدار هوش
همی کند موی و همی ریخت آب / ازو دور شد خورد و آرام و خواب
بزد دست و بدرید رومی قبای / برآمد خروشیدن های های
همی گفت کای کردگار جهان / همانا که با تو بدستم نهان
که بگسست از بازوان زور من / چنین تیره شد اختر و هور من
دریغ آن هژبر افن گردگیر / جوان دلاور سوار هژیر
گرامی برادر جهانبان من / سر ویسگان گرد هومان من
چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ / که روباه بودی بجنگش پلنگ
کرا یابم اکنون بدین رزمگاه / بجنگ اندر آورد باید سپاه
بزد نای رویین و بربست کوس / هوا نیلگون شد زمین آبنوس
ز کوه کنابد برون شد سپاه / بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای / سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش / بپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخر / ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
سپیدهدمان اندر آمد سپاه / به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویش / بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید / از اندیشه کردن دلش بردمید
همی گفت کامروز رزمی گران / بکردیم و کشتیم ازیشان سران
گمانی برم زانک پیران کنون / دواند سوی شاه ترکان هیون
وزو یار خواهد بجنگ سپاه / رسانم کنون آگهی من بشاه
نویسندهٔ نامه را خواند و گفت / برآورد خواهم نهان از نهفت
اگر برگشایی تو لب را ز بند / زبان آورد بر سرت برگزند
یکی نامه فرمود نزدیک شاه / بگاه کردن ز کار سپاه
بخسرو نمود آن کجا رفته بود / سخن هرچ پیران بود گفته بود
فرستادن گیو و پیوند و مهر / نمودن بدو کار گردان سپهر
ز پاسخ که دادند مر گیو را / بزرگان و فرزانهٔ نیو را
وزان لشکری کز پسش چون پلنگ / بیاورد سوی کنابد بجنگ
ازان پس کجا رزمگه ساختند / وزان رزم دلرا بپرداختند
ز هومان و نستیهن جنگجوی / سراسر همه یاد کرد اندر اوی
ز کردار بیژن که روز نبرد / بدان گرزداران توران چه کرد
سخن سربسر چون همه گفته بود / ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود
بپردخت زان پس بافراسیاب / که با لشکر آمد بنزدیک آب
گر او از لب رود جیحون سپاه / بایران گذارد سپه را براه
تو دانی که با او نداریم پای / ایا فرخجسته جهان کدخدای
مگر خسرو آید بپشت سپاه / بسر بر نهد بندگانرا کلاه
ور ایدونک پیران کند دست پیش / بخواهد سپه یاور از شاه خویش
بخسرو رسد زان سپس آگهی / ک با او چه سازد ببختت رهی
و دیگر که از رستم دیو بند / ز لهراسب وز اشکش هوشمند
ز کردار ایشان به کهتر خبر / رساند مگر شاه پیروزگر
چو نامه بمهر اندر آورد و بند / بفرمود تا بر ستور نوند
تشستنگه خسروی ساختند / فراوان تگاور برون تاختند
بفرمود تا رفت پیشش هجیر / جوانی بکردار هشیار و پیر
بگفت آن سخن سربسر پهلوان / بپیش هشیوار پور جوان
بدو گفت کای پور هشیاردل / یکی تیز گردان بدین کاردل
اگر مر تو را نزد من دستگاه / همی جست باید کنونست گاه
چو بستانی این نامه هم در زمان / برو هم بکردار باد دمان
شب و روز ماسای و سر بر مخار / ببر نامهٔ من بر شهریار
بپدرود کردن گرفتش ببر / برون آمد از پیش فرخ پدر
ز لشکر دو تن را بر خویش خواند / سبکشان باسب تگاور نشاند
برون شد ز پردهسرای پدر / بهر منزلی بر هیونی دگر
خور و خواب و آرامشان بر ستور / چه تاریکی شب چه تابنده هور
بران گونه پویان براه آمدند / بیک هفته نزدیک شاه آمدند
چو از راه ایران بیامد سوار / کس آمد بر خسرو نامدار
پذیره فرستاد شماخ را / چه مایه دلیران گستاخ را
بپرسید چون دید روی هجیر / که ای پهلوانزادهٔ شیرگیر
درودست باری که بس ناگهان / رسیدی به نزدیک شاه جهان
بفرمود تا پرده برداشتند / باسبش ز درگاه بگذاشتند
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی / نگه کرد پیشش بمالید روی
بپرسید بسیار و بنشاندش / هزاران هجیر آفرین خواندش
ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه / بسر بر نهادش چو رخشنده ماه
ز گودرز وز مهتران سپاه / ز هر یک یکایک بپرسید شاه
درود بزرگان بخسرو بداد / همه کار لشکر برو کرد یاد
بدو داد پس نامهٔ پهلوان / جوان خردمند روشنروان
نویسنده را پیش بنشاندند / بفرمود تا نامه برخواندند
چو برخواند نامه بخسرو دبیر / ز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند وزان پس بگنجور گفت / که دینار و دیبا بیار از نهفت
بیاورد بدره چو فرمان شنید / همی ریخت تا شد سرش ناپدید
بیاورد پس جامه زرنگار / چنانچون بود از در شهریار
همیدون ببردند پیش هجیر / ابا زین زرین ده اسب هژیر
بیارانش بر خلعت افگند نیز / درم داد و دینار و هرگونه چیز
ازان پس جو از جای برخاستند / نشستنگه می بیاراستند
هجیر و بزرگان خسروپرست / گرفتند یکسر همه می بدست
نشستند یک روز و یک شب بهم / همی رای زد خسرو از بیش و کم
بشبگیر خسرو سر و تن بشست / بپیش جهانداور آمد نخست
بپوشید نو جامهٔ بندگی / دو دیده چو ابری ببارندگی
دوتایی شده پشت و بنهاد سر / همی آفرین خواند بر دادگر
ازو خواست پیروزی و فرهی / بدو جست دیهیم و تخت مهی
بیزدان بنالید ز افراسیاب / بدرد از دو دیده فرو ریخت آب
وزآنجا بیامد چو سرو سهی / نشست از برگاه شاههنشهی
دبیر خردمند را پیش خواند / سخنهای بایسته با او براند
چو آن نامه را زود پاسخ نوشت / پدید آورید اندرو خوب و زشت
نخست آفرین کرد بر کردگار / کزو دید نیک و بد روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوان / که جاوید بادی و روشنروان
خجسته سپهدار بسیار هوش / همه رای و دانش همه جنگ و جوش
خداوند گوپال و تیغ بنفش / فروزندهٔ کاویانی درفش
سپاس از جهاندار یزدان ما / که پیروز بودند گردان ما
از اختر ترا روشنایی نمود / ز دشمن برآورد ناگاه دود
نخست آنک گفتی که مر گیو را / بزرگان فرزانه و نیو را
بنزدیک پیران فرستادهام / چه مایه ورا پندها دادهام
نپذرفت ازان پس خود او پند من / نجست اندرین کار پیوند من
سپهبد یکی داستان زد برین / چو دستور پیشین برآورد کین
که هر مهتری کو روان کاستست / ز نیکی ببخت بد آراستست
مرا زان سخن پیش بود آگهی / که پیران دل از کین نخواهد تهی
ولیکن ازان خوب کردار او / نجستم همی ژرف پیکار او
کنون آشکارا نمود این سپهر / که پیران بتوران گراید بمهر
کنون چون نبیند جز افراسیاب / دلش را تو از مهر او برمتاب
گر او بر خرد برگزیند هوا / بکوشش نروید ز خاراگیا
تو با دشمن ار خوب گویی رواست / از آزادگان خوب گفتن سزاست
و دیگر ز پیکار جنگآوران / کجا یاد کردی به گرز گران
ز نیکاختر و گردش هور و ماه / ز کوشش نمودن بران رزمگاه
مرا این درستست کز کار کرد / تو پیروز باشی بروز نبرد
نبیره کجا چون تو دارد نیا / بجنگ اندرون باشدش کیمیا
ز شیران چه زاید مگر نره شیر / چنانچون بود نامدار و دلیر
به بیداد برنیست این کار تو / بسندست یزدان نگهدار تو
تو زور و دلیری ز یزدان شناس / ازو دار تا زنده باشی سپاس
سدیگر که گفتی که افراسیاب / سپه را همی بگذارند ز آب
ز پیران فرستاده شد نزد اوی / سپاهش بایران نهادست روی
همانست یکسر که گفتی سخن / کنون باز پاسخ فگندیم بن
بدان ای پر اندیشه سالار من / بهر کار شایستهٔ کار من
که او بر لب رود جیحون درنگ / نه ازان کرد کید بر ما بجنگ
که خاقان برو لشکر آرد ز چین / فراز آمدش از دو رویه کمین
و دیگر که از لشکران گران / پراگنده برگرد توران سران
بدو دشمن آمد ز هر سو پدید / ازان بر لب رود جیحون کشید
بپنجم سخن کگهی خواستی / بمهر گوان دل بیاراستی
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ / چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
بدان ای سپهدار و آگاه باش / بهر کار با بخت همراه باش
کزان سو که شد رستم شیرمرد / ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وزان سو که شد اشکش تیزهوش / برآمد ز خوارزم یکسر خروش
برزم اندرون شیده برگشت ازوی / سوی شهر گرگان نهادست روی
وزان سو که لهراسب شد با سپاه / همه مهتران برگشادند راه
الانان و غز گشت پرداخته / شد آن پادشاهی همه ساخته
گر افراسیاب اندر آید براه / زجیحون بدین سو گذارد سپاه
بگیرند گردان پس پشت اوی / نماند به جز باد در مشت اوی
تو بشناس کو شهر آباد خویش / بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش
بگفتار پیران نماند بجای / بدشمن سپارد نهد پیش پای
نجنباند او داستان را دو لب / که ناید خبر زو بمن روز و شب
بدان روز هرگز مبادا درود / که او بگذراند سپه را ز رود
بما برکند پیشدستی بجنگ / نبیند کس این روز تاریک و تنگ
بفرمایم اکنون که بر پیل کوس / ببندد دمنده سپهدار طوس
دهستان و گرگان و آن بوم و بر / بگیرد برآرد بخورشید سر
من اندر پی طوس با پیل و گاه / بیاری بیایم بپشت سپاه
تو از جنگ پیران مبر تاب روی / سپه را بیارای و زو کینهجوی
چو هومان و نستیهن از پشت اوی / جدا ماند شد باد در مشت اوی
گر از نامداران ایران نبرد / بخواهد بفرما وزان برمگرد
چو پیران نبرد تو جوید دلیر / کمن بددلی پیش او شو چو شیر
به پیکار مندیش ز افراسیاب / بجای آرد دل روی ازو برمتاب
چو آید بجنگ اندرون جنگجوی / نباید که برتابی از جنگ روی
بریشان تو پیروز باشی بجنگ / نگر دل نداری بدین کار تنگ
چنین دارم اومید از کردگار / که پیروز باشی تو در کارزار
همیدون گمانم که چون من ز راه / بپشت سپاه اندر آرم سپاه
بریشان شما رانده باشید کام / به خورشید تابان برآورده نام
ز کاوس وز طوس نزد سپاه / درود فراوان فرستاد شاه
بران نامه بنهاد خسرو نگین / فرستاده را داد و کرد آفرین
چو از پیش خسرو برون شد هجیر / سپهبد همی رای زد با وزیر
ز بس مهربانی که بد بر سپاه / سراسر همه رزم بد رای شاه
همی گفت اگر لشکر افراسیاب / بجنباند از جای و بگذارد آب
سپاه مرا بگسلاند ز جای / مرا رفت باید همینست رای
همانگه شه نوذران را بخواند / بفرمود تا تیز لشکر براند
بسوی دهستان سپه برکشید / همه دشت خوارزم لشکر کشید
نگهبان لشکر بود روز جنگ / بجنگ اندر آید بسان پلنگ
تبیره برآمد ز درگاه طوس / خروشیدن نای رویین و کوس
سپاه و سپهبد برفتن گرفت / زمین سم اسبان نهفتن گرفت
تو گفتی که خورشید تابان بجای / بماند از نهیب سواران بپای
دو هفته همی رفت زان سان سپاه / بشد روشنایی ز خورشید و ماه
پراگنده بر گرد کشور خبر / ز جنبیدن شاه پیروزگر
چو طوس از در شاه ایران برفت / سبک شاه رفتن بسیچید تفت
ابا ده هزار از گزیده سران / همه نامداران و کنداوران
بنزدیک گودرز بنهاد روی / ابا نامداران پرخاشجوی
ابا پیل و با کوس و با فرهی / ابا تخت و با تاج شاهنشهی
هجیر آمد از پیش خسرودمان / گرازان و خندان و دل شادمان
ابا خلعت و خوبی و خرمی / تو گفتی همی برنوردد زمی
چو آمد به نزدیک پردهسرای / برآمد خروشیدن کرنای
پذیره شدندش سران سربسر / زمین پر ز آهن هوا پر ز زر
چو خیزد بچرخ اندرون داوری / ز ماه و ز ناهید وز مشتری
بیاراست لشکر چو چشم خروس / ابا زنگ زرین و پیلان و کوس
چو آمد بر نامور پهلوان / بگفت آنچ دید از شه خسروان
نوازیدن شاه و پیوند اوی / همی گفت از رادی و پند اوی
که چون بر سپه گستریدست مهر / چگونه ز پیغام بگشاد چهر
پس آن نامهٔ شهریار جهان / بگودرز داد و درود مهان
نوازیدن شاه بشنید ازوی / بمالید بر نامه بر چشم و روی
چو بگشاد مهرش بخواننده داد / سخنها برو کرد خواننده یاد
سپهدار بر شاه کرد آفرین / بفرمان ببوسید روی زمین
ببود آن شب و رای زد با پسر / بشبگیر بنشست و بگشاد در
همه نامداران لشگر پگاه / برفتند بر سر نهاده کلاه
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر / بیاورد و بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان پند و فرمان شاه / ز نامه همی خواند پیش سپاه
سپهدار رزی دهان را بخواند / بدیوان دینار دادن نشاند
ز اسبان گله هرچ بودش به کوه / بلشکر گه آورد یکسر گروه
در گنج دینار و تیغ و کمر / همان مایهور جوشن و خود زر
بروزی دهان داد یکسر کلید / چو آمد گه نام جستن پدید
برافشاند بر لشکر آن خواسته / سوار و پیاده شد آراسته
یکی لشکری گشن برسان کوه / زمین از پی بادپایان ستوه
دل شیر غران ازیشان به بیم / همه غرقه در آهن و زر و سیم
بفرمودشان جنگ را ساختن / دل و گوش دادن بکین آختن
برفتند پیش سپهبد گروه / بر انبوه لشکر بکردار کوه
بریشان نگه کرد سالار مرد / زمین تیره دید آسمان لاژورد
چنین گفت کز گاه رزم پشین / نیاراست کس رزمگاهی چنین
باسب و سلیح و بسیم و بزر / بپیلان جنگی و شیران نر
اگر یار باشد جهانآفرین / نپیچیم از ایدر عنان تا بچین
چو بنشست فرزانگان را بخواند / ابا نامداران برامش نشاند
همی خورد شادیکنان دل بجای / همی با یلان جنگ را کرد رای
بپیران رسید آگهی زین سخن / که سالار ایران چه افگند بن
ازان آگهی شد دلش پرنهیب / سوی چاره برگشت و بند و فریب
ز دستور فرخنده رای آنگهی / بجست اندر آن کینه جستن رهی
یکی نامه فرمود پس تا دبیر / نویسد سوی پهلوان دلپذیر
سر نامه کرد آفرین بزرگ / بیزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کز کردگار جهان / بخواهم همی آشکار و نهان
مگر کز میان تو رویه سپاه / جهاندار بردارد این کینهگاه
اگر تو که گودرزی آن خواستی / که گیتی بکینه بیاراستی
برآمد ازین کینه گه کام تو / چه گویی چه باشد سرانجام تو
نگه کن که چندان دلیران من / ز خویشان نزدیک و شیران من
تن بی سرانشان فگندی بخاک / ز یزدان نداری همی شرم و باک
ز مهر و خرد روی برتافتی / کنون آنچ جستی همه یافتی
گه آمد که گردی ازین کینه سیر / بخون ریختن چند باشی دلیر
نگه کن کز ایران و توران سوار / چه مایه تبه شد بدین کارزار
بکین جستن مردهای ناپدید / سر زندگان چند باید برید
گه آمد که بخشایش آید ترا / ز کین جستن آسایش آید ترا
اگر بازیابی شده روزگار / بگیتی درون تخم کینه مکار
روانت مرنجان و مگذار تن / ز خون ریختن بازکش خویشتن
پس از مرگ نفرین بود بر کسی / کزو نام زشتی بماند بسی
نباید که زشتی بماندت نام / وگر تو بدان سر شوی شادکام
هر آنگه که موی سیه شد سپید / ببودن نماند فراوان امید
بترسم که گر بار دیگر سپاه / بجنگ اندر آید بدین رزمگاه
نبینی ز هر دو سپه کس بپای / برفته روان تن بمانده بجای
ازان پس که داند که پیروز کیست / نگونبخت گر گیتی افروز کیست
ور ایدونک پیکار و خون ریختن / بدین رزمگه با من آویختن
کزین سان همی جنگ شیران کنی / همی از پی شهر ایران کنی
بگو تا من اکنون هم اندر شتاب / نوندی فرستم بافراسیاب
بدان تا بفرمایدم تا زمین / ببخشم و پس در نوردیم کین
چنانچون بگاه منوچهر شاه / ببخشش همی داشت گیتی نگاه
هران شهر کز مرز ایران نهی / بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی
وز آباد و ویران و هر بوم و بر / که فرمود کیخسرو دادگر
از ایران بکوه اندر آید نخست / در غرچگان از بر بوم بست
دگر طالقان شهر تا فاریاب / همیدون در بلخ تا اندر آب
دگر پنجهیر و در بامیان / سر مرز ایران و جای کیان
دگر گوزگانان فرخنده جای / نهادست نامش جهان کدخدای
دگر مولیان تا در بدخشان / همینست ازین پادشاهی نشان
فروتر دگر دشت آموی و زم / که با شهر ختلان براید برم
چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد / بخارا و شهری که هستش بگرد
همیدون برو تا در سغد نیز / نجوید کس آن پادشاهی بنیز
وزان سو که شد رستم گرد سوز / سپارم بدو کشور نیمروز
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه / سوی باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندوان / نداریم تاریک ازین پس روان
ز کشمیر وز کابل و قندهار / شما را بود آن همه زین شمار
وزان سو که لهراسب شد جنگجوی / الانان و غر در سپارم بدوی
ازین مرز پیوسته تا کوه قاف / بخسرو سپاریم بیجنگ و لاف
وزان سو که اشکش بشد همچنین / بپردازم اکنون سراسر زمین
وزان پس که این کرده باشم همه / ز هر سو بر خویش خوانم رمه
بسوگند پیمان کنم پیش تو / کزین پس نباشم بداندیش تو
بدانی که ما راستی خواستیم / بمهر و وفا دل بیاراستیم
سوی شاه ترکان فرستم خبر / که ما را ز کینه بپیچید سر
همیدون تو نزدیک خسرو بمهر / یکی نامه بنویس و بنمای چهر
چنین از ره مهر و پیکار من / ز خون ریختن با تو گفتار من
چو پیمان همه کرده باشیم راست / ز من خواسته هرچ خسرو بخواست
فرستم همه سربسر نزد شاه / در کین ببندد مگر بر سپاه
ازان پس که این کرده باشیم نیز / گروگان فرستاده و داده چیز
بپیوندم این هر و آیین و دین / بدوزم بدست وفا چشم کین
که بشکست هنگام شاه بزرگ / ز بد گوهر تور و سلم سترگ
فریدون که از درد سرگشته شد / کجا ایرج نامور کشته شد
ز من هرچ باید بنیکی بخواه / ازان پس برین نامه کن نزد شاه
نباید کزین خوب گفتار من / بسستی گمانی برند انجمن
که من جز بمهر این نگویم همی / سرانجام نیکی بجویم همی
مرا گنج و مردان از آن تو بیش / بمردانگی نام از آن تو پیش
ولیکن بدین کینه انگیختن / به بیداد هر جای خون ریختن
بسوزد همی بر سپه بر دلم / بکوشم که کین از میان بگسلم
سه دیگر که از کردگار جهان / بترسم همی آشکار و نهان
که نپسندد از ما بدی دادگر / گزافه نبردارد این شور و شر
اگر سر بپیچی ز گفتار من / نجویی همه ژرف کردار من
گنهکار دانی مرا بیگناه / نخواهی بگفتار کردن نگاه
کجا داد و بیداد نزدت یکیست / جز از کینه گستردنت رای نیست
گزین کن ز گردان ایران سران / کسی کو گراید برگرز گران
همیدون من از لشکر خویش مرد / گزینم چو باید ز بهر نبرد
همه یک بدیگر فرازآوریم / سران را ز سر سوی گاز آوریم
همیدون من و تو به آوردگاه / بگردیم یک با دگر کینهخواه
مگر بیگناهان ز خون ریختن / بسایش آیند ز آویختن
کسی کش گنهکار داری همی / وزو بر دل آزار داری همی
بپیش تو آرم بروز نبرد / ببایدت پیمان یکی نیز کرد
که بر ما تو گر دست یابی بخون / شود بخت گردان ترکان نگون
نیازاری از بن سپاه مرا / نسوزی بر و بوم و گاه مرا
گذرشان دهی تا بتوران شوند / کمین را نسازی بریشان کمند
وگر من شوم بر تو پیروزگر / دهد مر مرا اختر نیک بر
نسازم بایرانیان بر کمین / نگیریم خشم و نجوییم کین
سوی شهر ایران دهم راهشان / گذارم یکایک سوی شاهشان
ازیشان نگردد یکی کاسته / شوند ایمن از جان وز خواسته
ور ایدونک زینسان نجویی نبرد / دگرگونه خواهی همی کار کرد
بانبوه جویی همی کارزار / سپه را سراسر بجنگ اند آر
هران خون که آید بکین ریخته / تو باشی بدان گیتی آویخته
ببست از بر نامه بر بند را / بخواند آن گرانمایه فرزند را
پسر بد مر او را سر انجمن / یکی نام رویین و رویینه تن
بدو گفت نزدیک گودرز شو / سخن گوی هشیار و پاسخ شنو
چو رویین برفت از در نامور / فرستاده با ده سوار دگر
بیامد خردمند روشنروان / دمان تا سراپردهٔ پهلوان
چو رویین پیران بدرگه رسید / سوی پهلوان سپه کس دوید
فرستاده را خواند پس پهلوان / دمان از پس پرده آمد جوان
بیامد چو گودرز را دید دست / بکش کرد و سر پیش بنهاد پست
سپهدار بر جست و او را چو دود / بغوش تنگ اندر آورد زود
ز پیران بپرسید وز لشکرش / ز گردان وز شاه وز کشورش
خردمند رویین پس آن نامه پیش / بیاورد و بگزارد پیغام خویش
دبیر آمد و نامه برخواند زود / بگودرز گفت آنچ در نامه بود
چو نامه بگودرز برخواندند / همه نامداران فرو ماندند
ز بس چرب گفتار و ز پند خوب / نمودن بدو راه و پیوند خوب
خردمند پیران که در نامه یاد / چه آورد وز پند نیکو چه داد
برویین چنین گفت پس پهلوان / کهای پور سالار و فرخ جوان
تومهمان ما بود باید نخست / پس این پاسخ نامه بایدت جست
سراپردهٔ نو بپرداختند / نشستنگه خسروی ساختند
بدیبای رومی بیاراستند / خورشها و رامشگران خواستند
پراندیشه گشته دل پهلوان / نبشته ابا رایزن موبدان
همی پاسخ نامه آراستند / سخن هرچ نیکوتر آن خواستند
بیک هفته گودرز با رود و می / همی نامه را پاسخ افگند پی
ز بالا چو خورشید گیتی فروز / بگشتی سپهبد گه نیمروز
می و رود و مجلس بیاراستی / فرستاده را پیش خود خواستی
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه / نویسنده را خواند سالار شاه
بفرمود تا نامه پاسخ نوشت / درختی بنوی بکینه بگشت
سرنامه کرد آفرین از نخست / دگر پاسخ آورد یکسر درست
که بر خواندم نامه را سربسر / شنیدیم گفتار تو در بدر
رسانید رویین بر ما پیام / یکایک همه هرچ بردی تو نام
ولیکن شگفت آمدم کار تو / همی زین چنین چرب گفتار تو
دلت با زبان هیچ همسایه نیست / روان ترا از خرد مایه نیست
بهرجای چربی بکار آوری / چنین تو سخن پرنگار آوری
کسی را که از بن نباشد خرد / گمان بر تو بر مهربانی برد
چو شوره زمینی که از دور آب / نماید چو تابد برو آفتاب
ولیکن نه گاه فریبست و بند / که هنگام گرزست و تیغ و کمند
مرا با تو جز کین و پیکار نیست / گه پاسخ و روز گفتار نیست
نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر / نه جای فریبست و پیوند و مهر
کرا داد خواهد جهاندار زور / کرا بردهد بخت پیروز هور
ولیکن بدین گفته پاسخ شنو / خرد یاد کن بخت را پیشرو
نخست آنک گفتی که از مهر نیز / ز یزدان وز گردش رستخیز
نخواهم که آید مرا پیش جنگ / دلم گشت ازین کار بیداد تنگ
دلت با زبان آشنایی نداشت / بدان گه که این گفته بر دل گماشت
اگر داد بودی بدلت اندرون / ترا پیشدستی نبودی بخون
که ز آغاز کار اندر آمد نخست / نبودی بخون ریختن هیچ سست
نخستین که آمد بپیش تو گیو / از ایران هشیوار مردان نیو
بسازیده مر جنگ را لشکری / ز کشور دمان تا دگر کشوری
تو کردی همه جنگ را دست پیش / سپه را تو برکندی از جای خویش
خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی / بفرجام آرام بیش آمدی
ولیکن سرشت بد و خوی بد / ترانگذراند براه خرد
بدی خود بدان تخمه در گوهرست / ببد کردن آن تخمه اندر خورست
شنیدی که بر ایرج نیکبخت / چه آمد ز تور از پی تاج و تخت
چو از تور و سلم اندر آمد زمین / سراسر بگسترد بیداد و کین
فریدون که از درد دل روز و شب / گشادی بنفرین ایشان دو لب
بافراسیاب آمد آن مهر بد / ازان نامداران اندک خرد
ز سر با منوچهر نو کین نهاد / همیدون ابا نوذر و کیقباد
بکاوس کی کرد خود آنچ کرد / برآورد از ایران آباد گرد
ازان پس بکین سیاوش باز / فگند این چنین کینهٔ نو دارز
نیامد بدانگه ترا داد یاد / که او بیگنه جان شیرین بداد
جه مایه بزرگان که از تخت و گاه / از ایران شدند اندرین کین تباه
و دیگر که گفتی که با پیر سر / بخون ریختن کس نبندد کمر
بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب / بهر کار دیده فراز و نشیب
که یزدان مرا زندگانی دراز / بدان داد با بخت گردنفراز
که از شهر توران بروز نبرد / ز کینه برآرم بخورشید گرد
بترسم همی زانک یزدان من / ز تن بگسلاند مگر جان من
من این کینه را ناوریده بجای / بر و بومتان ناسپرده بپای
سدیگر که گفتی ز یزدان پاک / نبینم بدلت اندرون بیم و باک
ندانی کزین خیره خون ریختن / گرفتار کردی بفرجام تن
من اکنون بدین خوب گفتار تو / اگر باز گردم ز پیکار تو
بهنگام پرسش ز من کردگار / بپرسد ازین گردش روزگار
که سالاری و گنج و مردانگی / ترا دادم و زور و فرزانگی
بکین سیاوش کمر بر میان / نبستی چرا پیش ایرانیان
بهفتاد خون گرامی پسر / بپرسد ز من داور دادگر
ز پاسخ بپیش جهانآفرین / چه گویم چرا بازگشتم ز کین
ز کار سیاوش چهارم سخن / که افگندی ای پیر سالار بن
که گفتی ز بهر تنی گشته خاک / نشاید ستد زنده را جان پاک
تو بشناس کین زشت کردارها / بدل پر ز هر گونه آزارها
که با شهر ایران شما کردهاید / چه مایه کیان را بیازردهاید
چه پیمان شکستن چه کین ساختن / همیشه بسوی بدی تاختن
چو یاد آورم چون کنم آشتی / که نیکی سراسر بدی کاشتی
بپنجم که گفتی که پیمان کنم / ز توران سران را گروگان کنم
بنزدیک خسرو فرستیم گنج / ببندیم بر خویشتن راه رنج
بدان ای نگهبان توران سپاه / که فرمان جز اینست ما را ز شاه
مرا جنگ فرمود و آویختن / بکین سیاوش خون ریختن
چو فرمان خسرو نیارم بجای / روان شرم دارد بدیگر سرای
ور اومید داری که خسرو بمهر / گشاید برین گفتها بر تو چهر
گروگان و آن خواسته هرچ هست / چو لهاک و رویین خسروپرست
گسی کن بزودی بنزدیک شاه / سوی شهر ایران گشادست راه
ششم شهر ایران که کردی تو یاد / برو و بوم آباد فرخنژاد
سپاریم گفتی بخسرو همه / ز هر سو بر خویش خوانم رمه
تراکرد یزدان ازان بینیاز / گر آگه نهای تا گشاییم راز
سوی باختر تا بمرز خزر / همه گشت لهراسب را سربسر
سوی نیمروز اندرون تا بسند / جهان شد بکردار روی پرند
تهم رستم نیو با تیغ تیز / برآورد ازیشان دم رستخیز
سر هندوان با درفش سیاه / فرستاد رستم بنزدیک شاه
دهستان و خوارزم و آن بوم و بر / که ترکان برآورده بودند سر
بیابان ازیشان بپرداختند / سوی باختر تاختن ساختند
ببارید بر شیده اشکش تگرگ / فراز آوریدش بنزدیک مرگ
اسیران وز خواسته چند چیز / فرستاد نزدیک خسرو بنیز
وزین سو من و تو به جنگ اندریم / بدین مرکز نام و ننگ اندریم
بیک جنگ دیدی همه دستبرد / ازین نامداران و مردان گرد
ور ایدونک روی اندر آری بروی / رهانم ترا زین همه گفت و گوی
بنیروی یزدان و فرمان شاه / بخون غرقه گردانم این رزمگاه
تو ای نامور پهلوان سپاه / نگه کن بدین گردش هور و ماه
که بند سپهری فراز آمدست / سربخت ترکان بگاز آمدست
نگر تا ز کردار بدگوهرت / چه آرد جهانآفرین بر سرت
زمانه ز بد دامن اندر کشید / مکافات بد را بد آید پدید
تو بندیش هشیار و بگشای گوش / سخن از خردمند مردم نیوش
بدان کین چنین لشکر نامدار / سواران شمشیرزن صدهزار
همه نامجوی و همه کینهخواه / بافسون نگردند ازین رزمگاه
زمانه برآمد به هفتم سخن / فگندی وفا را بسوگند بن
بپیمان مرا با تو گفتار نیست / خرد را روانت خریدار نیست
ازیراک باهرک پیمان کنی / وفا را بفرجام هم بشکنی
بسوگند تو شد سیاوش بباد / بگفتار بر تو کس ایمن مباد
نبودیش فریادرس روز درد / چه مایه بسختی ترا یاد کرد
به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت / از آن تو بیشست مردی و بخت
همیدون فزونم بمردان و گنج / ولیکن دلم را ز مهرست رنج
من ایدون گمانم که تا این زمان / بجنگ آزمودی مرا بیگمان
گرم بیهنر یافتی روز کین / تو دانی کنون بازم از پس ببین
بفرجام گفتی ز مردان مرد / تنی چند بگزین ز بهر نبرد
من از لشکر ترک هم زین نشان / بیارم سواران مردمکشان
که از مهربانی که بر لشکرم / نخواهم که بیداد کین گسترم
تو با مهربانی نهی پای پیش / که دانی نهان دل و رای خویش
بیازارد از من جهاندار شاه / گر از یکدگر بگسلانم سپاه
نهم آنک گفتی مبارز گزین / که با من بگردد برین دشت کین
یکی لشکری پرگنه پیش من / پرآزار ازیشان دل انجمن
نباشد ز من شاه همداستان / کزیشان بگردم بدین داستان
نخستین بانبوه زخمی چو کوه / بباید زدن سر بر همگروه
میان دو لشکر دو صف برکشید / گر ایدونک پیروزی آید پدید
وگرنه همین نامداران مرد / بیاریم و سازیم جای نبرد
ازین گفته گر بگسلی باز دل / من از گفتهٔ خود نیم دلگسل
ور ایدونک با من به آوردگاه / بسنده نخواهی بدن با سپاه
سپه خواه و یاور ز سالار خویش / بژرفی نگهدار پیکار خویش
پراگنده از لشکرت خستگان / ز خویشان نزدیک و پیوستگان
بمان تا کندشان پزشکان درست / زمان جستن اکنون بدین کار تست
اگر خواهی از من زمان درنگ / وگر جنگ جویی بیارای جنگ
بدان گفتم این تا بروز نبرد / بما بر بهانه نبایدت کرد
که ناگاه با ما بجنگ آمدی / کمین کردی و بیدرنگ آمدی
من این کین اگر تا بصد سالیان / بخواهم همانست و اکنون همان
ازین کینه برگشتن امید نیست / شب و روز بیدیدگان را یکیست
چو آن پاسخ نامه گشت اسپری / فرستاده آمد بسان پری
کمر بر میان با ستور نوند / ز مردان به گرد اندرش نیز چند
فرود آمد از باره رویین گرد / گوان را همه پیش گودرز برد
سپهبد بفرمود تا موبدان / زلشکر همه نامور بخردان
بزودی سوی پهلوان آمدند / خردمند و روشنروان آمدند
پس آن پاسخ نامه پیش گوان / بفرمود خواندن همی پهلوان
بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر / شنیدند گفتار فرخ دبیر
هش و رای پیران تنک داشتند / همه پند او را سبک داشتند
بگودرز بر آفرین خواند / ورا پهلوان گزین خواندند
پس آن نامه را مهر کرد و بداد / برویین پیران ویسهنژاد
چو از پیش گودرز برخاستند / بفرمود تا خلعت آراستند
از اسبان تازی بزرین ستام / چه افسر چه شمشیر زرین نیام
ببخشید یارانش را سیم و زر / کرا در خور آمد کلاه و کمر
برفت از در پهلوان با سپاه / سوی لشکر خویش بگرفت راه
چو رویین بنزدیک پیران رسید / بپیش پدر شد چنانچون سزید
بنزدیک تختش فرو برد سر / جهاندیده پیران گرفتش ببر
چو بگزارد پیغام سالار شاه / بگفت آنچ دید اندران رزمگاه
پس آن نامه برخواند پیشش دبیر / رخ پهلوان سپه شد چو قیر
دلش گشت پردرد و جان پرنهیب / بدانست کآمد بتنگی نشیب
شکیبایی و خامشی برگزید / بکرد آن سخن بر سپه ناپدید
ازان پس چنین گفت پیش سپاه / که گودرز را دل نیامد براه
ازان خون هفتاد پور گزین / نیارامدش یک زمان دل ز کین
گر ایدونک او بر گذشته سخن / بنوی همی کینه سازد ز بن
چرا من بکین برادر کمر / نبندم نخارم ازین کینه سر
هم از خون نهصد سر نامدار / که از تن جدا شد گه کارزار
که اندر بر و بوم ترکان دگر / سواری چو هومان نبندد کمر
چو نستیهن آن سرو سایه فگن / که شد ناپدید از همه انجمن
بباید کنون بست ما را کمر / نمانم بایرانیان بوم و بر
بنیروی یزدان و شمشیر تیز / برآرم ازان انجمن رستخیز
از اسبان گله هرچ شایسته بود / ز هر سو بلشکر گه آورد زود
پیاده همه کرد یکسر سوار / دو اسبه سوار از پس کارزار
سرگنجهای کهن برگشاد / بدینار دادن دل اندر نهاد
چو این کرده شد نزد افراسیاب / نوندی برافگند هنگام خواب
فرستادهای با هش و رای پیر / سخنگوی و گرد و سوار و دبیر
که رو شاه توران سپه را بگوی / که ای دادگر خسرو نامجوی
کز آنگه که چرخ سپهر بلند / بگشت از بر تیره خاک نژند
چو تو شاه بر گاه ننشست نیز / به کس نام شاهی نپیوست نیز
نه زیبا بود جز تو مر تخت را / کلاه و کمر بستن و بخت را
ازان کس برآرد جهاندار گرد / که پیش تو آید بروز نبرد
یکی بندهام من گنهکار تو / کشیده سر از جان بیدار تو
ز کیخسرو از من بیازرد شاه / جزین خویشتن را ندانم گناه
که این ایزدی بود بود آنچ بود / ندارد ز گفتار بسیار سود
اگر نیز بیند مرا زین گناه / کند گردن آزاد و آید براه
رسانم من اکنون بشاه آگهی / که گردون چه آورد پیش رهی
کشیدم بکوه کنابد سپاه / بایرانیان بر ببستیم راه
وزان سو بیامد سپاهی گران / سپهدار گودرز و با او سران
کز ایران ز گاه منوچهر شاه / فزون زان نیامد بتوران سپاه
به زیبد یکی جایگه ساختند / سپه را دران کوه بنشاختند
سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ / بروی اندر آورده بد روی تنگ
نجستیم رزم اندران کینهگاه / که آید مگر سوی هامون سپاه
نیامد سپاهش ازان که برون / سر پهلوانان ما شد نگون
سپهدار ایران نیامد ستوه / بهامون نیاورد لشکر ز کوه
برادر جهاندار هومان من / بکینه بجوشید ازین انجمن
بایران سپه شد که جوید نبرد / ندانم چه آمد بران شیرمرد
بیامد بکین جستنش پور گیو / بگردید با گرد هومان نیو
ابر دست چون بیژنی کشته شد / سر من ز تیمار او گشته شد
که دانست هرگز که سرو بلند / بباغ از گیا یافت خواهد گزند
دل نامداران همه بر شکست / همه شادمانی شد از درد پست
و دیگر چو نستیهن نامدار / ابا ده هزار آزموده سوار
برفت از بر من سپیده دمان / همان بیژنش کند سر در زمان
من از درد دل برکشیدم سپاه / غریوان برفتم به آوردگاه
یکی رزم تا شب برآمد ز کوه / بکردیم یک با دگر همگروه
چو نهصد تن از نامداران شاه / سر از تن جدا شد برین رزمگاه
دو بهره ز گردان این انجمن / دل از درد خسته بشمشیر تن
بما بر شده چیره ایرانیان / بکینه همه پاک بسته میان
بترسم همی زانک گردان سپهر / بخواهد بریدن ز ما پاک مهر
وزان پس شنیدم یکی بدخبر / کزان نیز برگشتم آسیمه سر
که کیخسرو آید همی با سپاه / بپشت سپهبد بدین رزمگاه
گرایدونک گردد درست این خبر / که خسرو کند سوی ما برگذر
جهاندار داند که من با سپاه / نیارم شدن پیش او کینهخواه
مگر شاه با لشکر کینهجوی / نهد سوی ایران بدین کینهروی
بگرداند این بد ز تورانیان / ببندد بکینه کمر بر میان
که گر جان ما را ز ایران سپاه / بد آید نباشد کسی کینهخواه
فرستاده گفت پیران شنید / بکردار باد دمان بردمید
مشست از بر بادپای سمند / بکردار آتش هیونی بلند
بشد تا بنزدیک افراسیاب / نه دم زد بره بر نه آرام و خواب
بنزدیک شاه اندر آمد چو باد / ببوسید تخت و پیامش بداد
چو بشنید گفتار پیران بدرد / دلش گشت پرخون و رخساره زرد
شد از کار آن کشتگان خستهدل / بدان درد بنهاد پیوسته دل
وزان نیز کز دشمنان لشکرش / گریزان و ویران شده کشورش
ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ / بروبر جهان گشته تاریک و تنگ
چو گفتار پیران ازان سان شنید / سپه را همه پای برجای دید
به شبگیر چون تاج بر سر نهاد / همانگه فرستاده را در گشاد
بفرمود تا بازگردد بجای / سوی نامور بندهٔ کدخدای
چنین پاسخ آورد کو را بگوی / که ای مهربان نیکدل راستگوی
تو تا زادی از مادر پاکتن / سرافراز بودی بهر انجمن
ترا بیشتر نزد من دستگاه / توی برتر از پهلوانان بجاه
همیشه یکی جوشنی پیش من / سپر کرده جان و فدی کرده تن
همیدون بهر کار با گنج خویش / گزیده ز بهر منی رنج خویش
تو بردی ز چین تا بایران سپاه / تو کردی دل و بخت دشمن سیاه
نبیند سپه چون تو سالار نیز / نبندد کمر چون تو هشیار نیز
ز تور و پشنگ ار دراید بمهر / چو تو پهلوان نیز نارد سپهر
نخست آنک گفتی من از انجمن / گنهکار دارم همی خویشتن
که کیخسرو آمد ز توران زمین / به ایران و با ما بگسترد کین
بدین من که شاهم نیازردهام / بدل هرگز این یاد ناوردهام
نباید که باشی بدین تنگدل / ز تیمار یابد ترا زنگ دل
که آن بودنی بود از کردگار / نیامد بدین بد کس آموزگار
که کیخسرو از من نگیرد فروغ / نبیره مخوانش که باشد دروغ
نباشم همیدون من او را نیا / نجویم همی زین سخن کیمیا
بدن کار او کس گنهکار نیست / مرا با جهاندار پیکار نیست
چنین بود و این بودنی کار بود / مرا از تو در دل چه آزار بود
و دیگر که گفتی ز کار سپاه / ز گردیدن تیره خورشید و ماه
همیشه چنینست کار نبرد / ز هر سو همی گردد این تیره گرد
گهی برکشد تا بخورشید سر / گهی اندر آرد ز خورشید بر
بیکسان نگردد سپهر بلند / گهی شاد دارد گهی مستمند
گهی با می و رود و رامشگران / گهی با غم و گرم و با اندهان
تو دل را بدین درد خسته مدار / روان را بدین کار بسته مدار
سخن گفتن کشتگان گشت خواب / ز کین برادر تو سر برمتاب
دلی کو ز درد برادر شخود / علاج پزشکان نداردش سود
سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه / بجنگ اندر آید همی با سپاه
مبیناد چشم کس آن روزگار / که او پیشدستی نماید بکار
که من خود برانم کز ایدر سپاه / ازان سوی جیحون گذارم براه
نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس / نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس
بایران ازان گونه رانم سپاه / کزان پس نبیند کسی تاج و گاه
بکیخسرو این پس نمانم جهان / بسر بر فرود آیمش ناگهان
بخنجر ازان سان ببرم سرش / که گرید بدو لشکر و کشورش
مگر کاسمانی دگرگونه کار / فرازآید از گردش روزگار
ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز / نکردست یزدان بچیزی نیاز
ز مردان وز گنج و نیروی دست / همه ایزدی هرچ بایدت هست
یکی نامور لشکری ده هزار / دلیر و خردمند و گرد و سوار
فرستادم اینک بنزدیک تو / که روشن کند جان تاریک تو
از ایرانیان ده وزینها یکی / بچشم یکی ده سوار اندکی
چو لشکر بنزد تو آید مپای / سر و تاج گودرز بگسل ز جای
همان کوه کو کرده دارد حصار / باسیان جنگی ز پا اندرآر
مکش دست ازیشان بخون ریختن / تو پیروز باشی بویختن
ممان زنده زیشان بگیتی کسی / که نزد تو آید ازیشان بسی
فرستاده بنشیند پیغام شاه / بیامد بر پهلوان سپاه
بپیش اندر آمد بسان شمن / خمیده چو از بار شاخ سمن
بپیران رسانید پیغام شاه / وزان نامداران جنگی سپاه
چو بشنید پیران سپه را بخواند / فرستاده چون این سخن باز راند
سپه را سراسر همه داد دل / که از غم بباشید آزاد دل
نهانی روانش پر از درد بود / پر از خون دل و بخت برگرد بود
که از هر سوی لشکر شهریار / همی کاسته دید در کارزار
هم از شاه خسرو دلش بود تنگ / بترسید کاید یکایک بجنگ
بیزدان چنین گفت کای کردگار / چه مایه شگفت اندرین روزگار
کرا برکشیدی تو افگنده نیست / جز از تو جهاندار دارنده نیست
بخسرو نگر تا جز از کردگار / که دانست کید یکی شهریار
نگه کن بدین کار گردنده دهر / مر آن را که از خویشتن کرد بهر
برآرد گل تازه از خار خشک / شود خاک بابخت بیدار مشک
شگفتیتر آنک از پی آز مرد / همیشه دل خویش دارد بدرد
میان نیا و نبیره دو شاه / ندانم چرا باید این کینهگاه
دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی / دو لشکر بروی اندر آورده روی
چه گویی سرانجام این کارزار / کرا برکشد گردش روزگار
پس آنگه بیزدان بنالید زار / که ای روشن دادگر کردگار
گر افراسیاب اندرین کینهگاه / ابا نامداران توران سپاه
بدین رزمگه کشته خواهد شدن / سربخت ما گشته خواهد شدن
چو کیخسرو آید ز ایران بکین / بدو بازگردد سراسر زمین
روا باشد ار خسته در جوشنم / برآرد روان کردگار از تنم
مبیناد هرگز جهانبین من / گرفته کسی راه و آیین من
کرا گردش روز با کام نیست / ورا زندگانی و مرگش یکیست
وزان پس ز ایران سپه کرنای / برآمد دم بوق و هندی درای
دو رویه ز لشکر برآمد خروش / زمین آمد از نعل اسبان بجوش
سپاه اندر آمد ز هر سو گروه / بپوشید جوشن همه دشت و کوه
دو سالار هر دو بسان پلنگ / فراز آوریدند لشکر بجنگ
بکردار باران ز ابر سیاه / ببارید تیر اندران رزمگاه
جهان چون شب تیره از تیره میغ / چو ابری که باران او تیر و تیغ
زمین آهنین کرده اسبان بنعل / برو دست گردان بخون گشته لعل
ز بس خسته ترک اندران رزمگاه / بریده سرانشان فگنده براهچ
برآورد گه جای گشتن نماند / پی اسب را برگذشتن نماند
زمین لالهگون شد هوا نیلگون / برآمد همی موج دریای خون
دو سالار گفتند اگر همچنین / بداریم گردان برین دشت کین
شب تیره را کس نماند بجای / جز از چرخ گردان و گیهان خدای
چو پیران چنان دید جای نبرد / بلهاک فرمود و فرشیدورد
که چندان کجا با شما لشکرست / کسی کاندرین رزمگه درخورست
سران را ببخشید تا بر سه روی / بوند اندرین رزمگه کینهجوی
وزیشان گروهی که بیدارتر / سپه را ز دشمن نگهدارتر
بدیشان سپارید پشت سپاه / شما بر دو رویه بگیرید راه
بلهاک فرمود تا سوی کوه / برد لشکر خویش را همگروه
همیدون سوی رود فرشیدورد / شود تا برارد بخورشید گرد
چو آن نامداران توران سپاه / گسستند زان لشکر کینهخواه
نوندی برافگند بر دیدهبان / ازان دیده گه تا در پهلوان
نگهبان گودرز خود با سپاه / همی داشت هر سو ز دشمن نگاه
دو رویه چو لهاک و فرشیدورد / ز راه کیمن برگشادند گرد
سواران ایران برآویختند / همی خاک با خون برآمیختند
نوندی برافگند هر سو دوان / بگاه کردن بر پهلوان
نگه کرد گودرز تا پشت اوی / که دارد ز گردان پرخاشجوی
گرامی پسر شیر شرزه هجیر / بپشت پدر بود با تیغ و تیر
بفرمود تا شد بپشت سپاه / بر گیو گودرز لشکرپناه
بگوید که لشکر سوی رود و کوه / بیاری فرستد گروها گروه
ودیگر بفرمود گفتن بگیو / که پشت سپه را یکی مرد نیو
گزیند سپارد بدو جای خویش / نهد او از آن جایگه پای پیش
هجیر خردمند بسته کمر / چو بشنید گفتار فرخ پدر
بیامد بسوی برادر دوان / بگفت آن کجا گفته بد پهلوان
چز بشنید گیو این سخن بردمید / ز لشکر یکی نامور برگزید
کجا نام او بود فرهاد گرد / بخواند و سپه یکسر او را سپرد
دو صد کار دیده دلاور سران / بفرمود تا زنگه شاوران
برد تاختن سوی فرشیدورد / برانگیزد از رود وز آب گرد
ز گردان دو صد با درفشی چو باد / بفرخنده گرگین میلاد داد
بدو گفت ز ایدر بگردان عنان / اباگرز و با آبداده سنان
کنون رفت باید بران رزمگاه / جهان کرد باید بریشان سیاه
که پشت سپهشان بهم بر شکست / دل پهلوانان شد از درد پست
ببیژن چنین گفت کای شیرمرد / توی شیر درنده روز نبرد
کنون شیرمردی بکار آیدت / که با دشمنان کارزار آیدت
از ایدر برو تا بقلب سپاه / ز پیران بدان جایگه کینهخواه
ازیشان نپرهیز و تن پیشدار / که آمد گه کینه در کارزار
که پشت همه شهر توران بدوست / چو روی تو بیند بدردش پوست
اگر دستیابی برو کار بود / جهاندار و نیک اخترت یار بود
بیاساید از رنج و سختی سپاه / شود شادمانه جهاندار و شاه
شکسته شود پشت افراسیاب / پر از خون کند دل دو دیده پر آب
بگفت این سخن پهلوان با پسر / پسر جنگ را تنگ بسته کمر
سواران که بودند بر میسره / بفرمود خواندن همه یکسره
گرازه برون آمد و گستهم / هجیر سپهدار و بیژن بهم
وزآنجا سوی قلب توران سپاه / گرانمایگان برگرفتند راه
بکردار گرگان بروز شکار / بران بادپایان اخته زهار
میان سپاه اندرون تاختند / ز کینه همی دل بپرداختند
همه دشت بر گستوانور سوار / پراگنده گشته گه کارزار
چه مایه فتاده بپای ستور / کفن جوشن و سینهٔ شیر گور
چو رویین پیران ز پشت سپاه / بدید آن تکاپوی و گرد سیاه
بیامد بپشت سپاه بزرگ / ابا نامداران بکردار گرگ
برآویخت برسان شرزه پلنگ / بکوشید و هم بر نیامد بجنگ
بیفگند شمشیر هندی ز مشت / بنومیدی از جنگ بنمود پشت
سپهدار پیران و مردان خویش / بجنگ اندرون پای بنهاد پیش
چو گیو آن زمان روی پیران بدید / عنان سوی او جنگ را برگشید
ازان مهتران پیش پیران چهار / بنیزه ز اسب اندر افگند خوار
بزه کرد پیران ویسه کمان / همی تیر بارید بر بدگمان
سپر بر سر آورد گیو سترگ / بنیزه درآمد بکردار گرگ
چو آهنگ پیران سالار کرد / که جوید بورد با او نبرد
فروماند اسبش همیدون بجای / از آنجا که بد پیش ننهاد پای
یکی تازیانه بران تیز رو / بزد خشم را نامبردار گو
بجوشید بگشاد لب را ز بند / بنفرین دژخیم دیو نژند
بیفگند نیزه کمان برگرفت / یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت
کمان را بزه کرد و بگشاد بر / که با دست پیران بدوزد سپر
بزد بر سرش چارچوبه خدنگ / نبد کارگر تیر بر کوه سنگ
همیدون سه چوبه بر اسب سوار / بزد گیو پیکان آهن گذار
نشد اسب خسته نه پیران نیو / بدانجا رسیدند یاران گیو
چو پیران چنان دید برگشت زود / برفت از پسش گیو تازان چو دود
بنزدیک گیو آمد آنگه پسر / که ای نامبردار فرخ پدر
من ایدون شنیدستم از شهریار / که پیران فراوان کند کارزار
ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها / مر او را بود روز سختی رها
سرانجام بر دست گودرز هوش / برآید تو ای باب چندین مکوش
پس اندر رسیدند یاران گیو / پر از خشم و کینه سواران نیو
چو پیران چنان دید برگشت زری / سوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشان پر از درد و رخساره زرد / بنزدیک لهاک و فرشیدورد
بیامد که ای نامداران من / دلیران و خنجرگزاران من
شما را ز بهر چنین روزگار / همی پرورانیدم اندر کنار
کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه / جهان شد بما بر ز دشمن سیاه
نبینم کسی کز پی نام و ننگ / بپیش سپاه اندر آید بجنگ
چو آواز پیران بدیشان رسید / دل نامداران ز کین بردمید
برفتند و گفتند گر جان پاک / نباشد بتن نیستمان بیم و باک
ببندیم دامن یک اندر دگر / نشاید گشادن برین کین کمر
سوی گیو لهاک و فرشیدورد / برفتند و جستند با او نبرد
برآمد بر گیو لهاک نیو / یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو
همی خواست کو را رباید ز زین / نگونسار از اسب افگند بر زمین
بنیزه زره بردرید از نهیب / نیامد برون پای گیو از رکیب
بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی / ز درد اندر آمد تگاور بروی
پیاده شد از باره لهاک مرد / فراز آمد از دور فرشید ورد
ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد / بزد نیزه ببرید و برگشت شاد
چو گیو اندران زخم او بنگرید / عمود گران از میان برکشید
بزد چون یکی تیزدم اژدها / که از دست او خنجر آمد رها
سبک دیگری زد بگردنش بر / که آتش ببارید بر تنش بر
بجوشید خون بر دهانش از جگر / تنش سست برگشت و آسیمه سر
چو گیو اندرین بود لهاک زود / نشست از بر بادپای چو دود
ابا گرز و با نیزه برسان شیر / بر گیو رفتند هر دو دلیر
چه مایه ز چنگ دلاور سران / برو بر ببارید گرز گران
بزین خدنگ اندورن بد سوار / ستوهی نیامدش از کارزار
چو دیدند لهاک و فرشیدورد / چنان پایداری ازان شیرمرد
ز بس خشم گفتند یک با دگر / که ما را چه آمد ز اختر بسر
برین زین همانا که کوهست و روست / برو بر ندرد جز از شیر پوست
ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست / همی گشت هر سو چپ و دست راست
بدیشان نهاد از دو رویه نهیب / نیامد یکی را سر اندر نشیب
بدل گفت کاری نو آمد بروی / مرا زین دلیران پرخاشجوی
نه از شهر ترکان سران آمدند / که دیوان مازندران آمدند
سوی راست گیو اندر آمد چو گرد / گرازه بپرخاش فرشیدورد
ز پولاد در چنگ سیمین ستون / بزیر اندرون بارهای چون هیون
گرازه چو بگشاد از باد دست / بزین بر شد آن ترگ پولاد بست
بزد نیزهای بر کمربند اوی / زره بود نگسست پیوند اوی
یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر / بپشت گرازه درآمد دلیر
بزد بر سر و ترگ فرشیدورد / زمین را بدرید ترک از نبرد
همی کرد بر بارگی دست راست / باسب اندر آمد نبود آنچ خواست
پس بیژن اندر دمان گستهم / ابا نامداران ایران بهم
بنزدیک توران سپاه آمدند / خلیدهدل و کینهخواه آمدند
ز توران سپاه اندریمان چو گرد / بیامد دمان تا بجای نبرد
عمودی فروهشت بر گستهم / که تا بگسلاند میانش ز هم
بتیغش برآمد بدو نیم گشت / دل گستهم زو پر از بیم گشت
بپشت یلان اندر آمد هجیر / ابر اندریمان ببارید تیر
خدنگش بدرید برگستوان / بماند آن زمان بارگی بی روان
پیاده شد ازباره مرد سوار / سپر بر سر آورد و بر ساخت کار
ز ترکان بر آمد سراسر غریو / سواران برفتند برسان دیو
مر او را بچاره ز آوردگاه / کشیدند از پیش روی سپاه
سپهدار پیران ز سالارگاه / بیامد بیاراست قلب سپاه
ز شبگیر تا شب برآمد زکوه / سواران ایران و توران گروه
همی گرد کینه برانگیختند / همی خاک با خون برآمیختند
از اسبان و مردان همه رفته هوش / دهن خشک و رفته ز تن زور و توش
چو روی زمین شد برنگ آبنوس / برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
ابر پشت پیلان تبیره زنان / ازان رزمگه بازگشت آن زمان
بران بر نهادند هر دو سپاه / که شب بازگردند ز آوردگاه
گزینند شبگیر مردان مرد / که از ژرف دریا برآرند گرد
همه نامداران پرخاشجوی / یکایک بروی اندر آرند روی
ز پیکار یابد رهایی سپاه / نریزند خون سر بیگناه
بکردند پیمان و گشتند باز / گرفتند کوتاه رزم دراز
دو سالار هر دو زکینه بدرد / همی روی بر گاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفت / یکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر براه / فرستاد گودرز سالار شاه
ز جوشنوران هرک فرسوده بود / زخون دست و تیغش بیالوده بود
همه جوشن و خود و ترگ و زره / گشادند مربندها را گره
چو از بار آهن برآسوده شد / خورش جست و می چند پیموده شد
بتدبیر کردن سوی پهلوان / برفتند بیدار پیر و جوان
بگودرز پس گفت گیو ای پدر / چه آمد مرا از شگفتی بسر
چو من حمله بردم بتوران سپاه / دریدم صف و برگشادند راه
بپیران رسیدم نوندم بجای / فروماند و ننهاد از پیش پای
چنانم شتاب آمد از کار خویش / که گفتم نباشم دگر یار خویش
پس آن گفته شاه بیژن بیاد / همی داشت وان دم مرا یادداد
که پیران بدست تو گردد تباه / از اختر همین بود گفتار شاه
بدو گفت گودرز کو را زمان / بدست منست ای پسر بیگمان
که زو کین هفتاد پور گزین / بخواهم بزور جهانآفرین
ازان پس بروی سپه بنگرید / سران را همه گونه پژمرده دید
ز رنج نبرد و ز خون ریختن / بهرجای با دشمن آویختن
دل پهلوان گشت زان پر ز درد / که رخسار آزادگان دید زرد
بفرمودشان بازگشتن بجای / سپهدار نیکاختر و رهنمای
بدان تا تن رنج بردارشان / برآساید از جنگ و پیکارشان
برفتند و شبگیر بازآمدند / پر از کینه و زرمساز آمدند
بسالار برخواندند آفرین / که ای نامور پهلوان زمین
شبت خواب چون بود و چون خاستی / ز پیکار ترکان چه آراستی
بدیشان چنین گفت پس پهلوان / که ای نیکمردان و فرخ گوان
سزد گر شما بر جهانآفرین / بخوانید روز و شبان آفرین
که تا این زمان هرچ رفت از نبرد / به کام دل ما همی گشت گرد
فراوان شگفتی رسیدم بسر / جهان را ندیدم مگر بر گذر
ز بیداد و داد آنچ آمد بشاه / بد و نیک راهم بدویست راه
چو ما چرخ گردان فراوان سرشت / درود آن کجا برزو خود بکشت
نخستین که ضحاک بیدادگر / ز گیتی بشاهی برآورد سر
جهان را چه مایه بسختی بداشت / جهان آفرین زو همه درگذاشت
بداد آنک آورد پیدا ستم / ز باد آمد آن پادشاهی بدم
چو بیداد او دادگر برنداشت / یکی دادگر را برو برگماشت
برآمد بران کار او چند سال / بد انداخت یزدان بران بدسگال
فریدون فرخ شه دادگر / ببست اندر آن پادشاهی کمر
همه بند آهرمنی برگشاد / بیاراست گیتی سراسر بداد
چو ضحاک بدگوهر بدمنش / که کردند شاهان بدو سرزنش
ز افراسیاب آمد آن بد خوی / همان غارت و کشتن و بدگوی
که در شهر ایران بگسترد کین / بگشت از ره داد و آیین و دین
سیاوش را هم به فرجام کار / بکشت و برآورد از ایران دمار
وزانپس کجا گیو ز ایران براند / چه مایه بسختی بتوران بماند
نهالیش بد خاک و بالینش سنگ / خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ
همی رفت گم بوده چون بیهشان / که یابد ز کیخسرو آنجا نشان
یکایک چو نزدیک خسرو رسید / برو آفرین کرد کو را بدید
وزانپس به ایران نهادند روی / خبر شد بپیران پرخاشجوی
سبک با سپاه اندر آمد براه / که هر دو کندشان بره برتباه
بکرد آنچ بودش ز بد دسترس / جهاندارشان بد نگهدار و بس
ازان پس بکین سیاوش سپاه / سوی کاسه رود اندر آمد براه
بلاون که آمد سپاه گشتن / شبیخون پیران و جنگ پشن
که چندان پسر پیش من کشته شد / دل نامداران همه گشته شد
کنون با سپاهی چنین کینهجوی / بیامد بروی اندر آورد روی
چو با ما بسنده نخواهد بدن / همی داستانها بخواهد زدن
همی چاره سازد بدان تا سپاه / ز توران بیاید بدین رزمگاه
سران را همی خواهد اکنون بجنگ / یکایک بباید شدن تیز چنگ
که گر ما بدین کار سستی کنیم / وگر نه بدین پیشدستی کنیم
بهانه کند بازگردد ز جنگ / بپیچد سر از کینه و نام و ننگ
ار ایدونک باشید با من یکی / ازیشان فراوان و ما اندکی
ازان نامداران برآریم گرد / بدانگه که سازد همی او نبرد
ور ایدونک پیران ازین رای خویش / نگردد نهد رزم را پای پیش
پذیرفتم اندر شما سربسر / که من پیش بندم بدین کین کمر
ابا پیر سر من بدین رزمگاه / بکشتن دهم تن بپیش سپاه
من و گرد پیران و رویین و گیو / یکایک بسازیم مردان نیو
که کس در جهان جاودانه نماند / بگیتی بما جز فسانه نماند
هم آن نام باید که ماند بلند / چو مرگ افگند سوی ما برکمند
زمانه بمرگ و بکشتن یکیست / وفا با سپهر روان اندکیست
شما نیز باید که هم زین نشان / ابا نیزه و تیغ مردم کشان
بکینه ببندید یکسر کمر / هرانکس که هست از شما نامور
که دولت گرفتست از ایشان نشیب / کنون کرد باید بکین بر نهیب
بتوران چو هومان سواری نبود / که با بیژن گیو رزم آزمود
چو برگشته بخت او شد نگون / بریدش سر از تن بسان هیون
نباید شکوهید زیشان بجنگ / نشاید کشیدن ز پیکار چنگ
ور ایدونک پیران بخواهد نبرد / باندوه لشکر بیارد چو گرد
همیدون بانبوه ما همچو کوه / بباید شدن پیش او همگروه
که چندان دلیران همه خستهدل / ز تیمار و اندوه پیوسته دل
برانم که ما را بود دستگاه / ازیشان برآریم گرد سیاه
بگفت این سخن سربسر پهلوان / بپیش جهاندیده فرخ گوان
چو سالارشان مهربانی نمود / همه پاک بر پای جستند زود
برو سربسر خواندند آفرین / که چون تو کسی نیست پر داد و دین
پرستنده چون تو فریدون نداشت / که گیتی سراسر بشاهی گذاشت
ستون سپاهی و سالار شاه / فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه
فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز / ز سالار شاهان چه جویند نیز
همه هرچ شاه از فریبرز جست / ز طوس آن کنون از تو بیند درست
همه سربسر مر ترا بندهایم / بفرمان و رایت سرافگندهایم
گر ایدونک پیران ز توران سپاه / سران آورد پیش ما کینهخواه
ز ما ده مبارز و زیشان هزار / نگر تا که پیچد سر از کارزار
ور ایدونک لشکر همه همگروه / بجنگ اندر آید بکردار کوه
ز کینه همه پاک دلخستهایم / کمر بر میان جنگ را بستهایم
فدای تو بادا تن و جان ما / سراسر برینست پیمان ما
چو گودرز پاسخ برین سان شنود / بدلش اندرون شادمانی فزود
بران نامداران گرفت آفرین / که این نره شیران ایران زمین
سپه را بفرمود تا برنشست / همیدون میان را بکینه ببست
چپ لشکرش جای رهام گرد / بفرهاد خورشید پیکر سپرد
سوی راست جای فریبرز بود / بکتمارهٔ قارنان داد زود
بشیدوش فرمود کای پور من / بهر کار شایسته دستور من
تو با کاویانی درفش و سپاه / برو پشت لشکر تو باش و پناه
بفرمود پس گستهم را که شو / سپه را تو باش این زمان پیشرو
ترا بود باید بسالارگاه / نگهدار بیدار پشت سپاه
سپه را بفرمود کز جای خویش / نگر ناورید اندکی پای پیش
همه گستهم را کنید آفرین / شب و روز باشید بر پشت زین
برآمد خروش از میان سپاه / گرفتند زاری بران رزمگاه
همه سربسر سوی او تاختند / همی خاک بر سر برانداختند
که با پیر سر پهلوان سپاه / کمر بست و شد سوی آوردگاه
سپهدار پس گستهم را بخواند / بسی پند و اندرز با او براند
بدو گفت زنهار بیدار باش / سپه را ز دشمن نگهدار باش
شب و روز در جوشن کینهجوی / نگر تا گشاده ندارید روی
چو آغازی از جنگ پرداختن / بود خواب را بر تو برتاختن
همان چون سرآری بسوی نشیب / ز ناخفتگان بر تو آید نهیب
یکی دیدهبان بر سر کوه دار / سپه را ز دشمن بیاندوهدار
ور ایدونک آید ز توران زمین / شبی ناگهان تاختن گر کمین
تو باید که پیکار مردان کنی / بجنگ اندر آهنگ گردان کنی
ور ایدونک از ما بدین رزمگاه / بدآگاهی آید ز توران سپاه
که ما را به آوردگه برکشند / تن بیسران مان بتوران کشند
نگر تا سپه را نیاری بجنگ / سه روز اندرین کرد باید درنگ
چهارم خود آید بپشت سپاه / شه نامبردار با پیل و گاه
چو گفتار گودرز زان سان شنید / سرشکش ز مژگان برخ برچکید
پذیرفت سر تا بسر پند اوی / همی جست ازان کار پیوند اوی
بسالار گفت آنچ فرمان دهی / میان بسته دارم بسان رهی
پس از جنگ پیشین که آمد شکست / که توران بران درد بودند پست
خروشان پدر بر پسر روی زد / برادر ز خون برادر بدرد
همه سر بسر سوگوار و نژند / دژم گشته از گشت چرخ بلند
چو پیران چنان دید لشکر همه / چو از گرگ درنده خسته رمه
سران را ز لشکر سراسر بخواند / فراوان سخن پیش ایشان براند
چنین گفت کای کار دیده گوان / همه سودهٔ رزم پیر و جوان
شما را بنزدیک افراسیاب / چه مایه بزرگی و جاهست و آب
بپیروزی و فرهی کامتان / بگیتی پراگنده شد نامتان
بیک رزم کآمد شما را شکست / کشیدید یکسر ز پیکار دست
بدانید یکسر کزین رزمگاه / اگر بازگردد بسستی سپاه
پس اندر ز ایران دلاور سران / بیایند با گرزهای گران
یکی را ز ما زنده اندر جهان / نبیند کس از مهتران و کهان
برون کرد باید ز دلها نهیب / گزیدن مرین غمگنان را شکیب
چنین داستان زد شه موبدان / که پیروز یزدان بود جاودان
جهان سربسر با فراز و نشیب / چنینست تا رفتن اندر نهیب
کنون از بر و بوم و فرزند خویش / که اندیشد از جان و پیوند خویش
همان لشکر است این که از جنگ ما / بپیچید و بس کرد آهنگ ما
بدین رزمگه بست باید میان / بکینه شدن پیش ایرانیان
چنین کرد گودرز پیمان که من / سران برگزینم ازین انجمن
یکایک بروی اندر آریم روی / دو لشکر برآساید از گفت و گوی
گر ایدونک پیمان بجای آورید / سران را ز لشکر بپای آورید
وگر همگروه اندر آید بجنگ / نباید کشیدن ز پیکار چنگ
اگر سر همه سوی خنجر بریم / بروزی بزادیم و روزی مریم
وگرنه سرانشان برآرم بدار / دو رویه بود گردش روزگار
اگر سر بپیچد کس از گفت من / بفرمایمش سر بریدن ز تن
گرفتند گردان بپاسخ شتاب / که ای پهلوان رد افراسیاب
تو از دیرگه باز با گنج خویش / گزیدستی از بهر ما رنج خویش
میان بسته بر پیش ما چون رهی / پسر با برادر بکشتن دهی
چرا سر بپیچیم ما خود کیییم / چنین بندهٔ شه ز بهر چییم
بگفتند وز پیش برخاستند / بپیکار یکسر بیاراستند
همه شب همی ساختند این سخن / که افگند سالار بیدار بن
بشبگیر آوای شیپور و نای / ز پرده برآمد بهر دو سرای
نشستند بر زین سپیده دمان / همه نامداران بباز و کمان
که از نعل اسبان تو گفتی زمین / بپوشد همی چادر آهنین
سپهبد بلهاک و فرشیدورد / چنین گفت کای نامداران مرد
شما را نگهبان توران سپاه / همی بود باید بدین رزمگاه
یکی دیدهبان بر سر کوهسار / نگهبان روز و ستارهشمار
گر ایدونک ما را ز گردان سپهر / بد آید ببرد ز ما پاک مهر
شما جنگ را کس متازید زود / بتوران شتابید برسان دود
کزین تخمهٔ ویسگان کس نماند / همه کشته شد جز شما بس نماند
گرفتند مر یکدگر را کنار / بدرد جگر برگسستند زار
برفتند و بس روی برگاشتند / غریویدن و بانگ برداشتند
پر از کینه سالار توران سپاه / خروشان بیامد به آوردگاه
چو گودرز کشوادگان را بدید / سخن گفت بسیار و پاسخ شنید
بدو گفت کای پر خرد پهلوان / برنج اندرون چند پیچی روان
روان سیاوش را زان چه سود / که از شهر توران برآری تو دود
بدان گیتی او جای نیکان گزید / نگیری تو آرام کو آرمید
دو لشکر چنین پاک با یکدگر / فگنده چو پیلان ز تن دور سر
سپاه دو کشور همه شد تباه / گه آمد که برداری این کینهگاه
جهان سربسر پاک بیمرد گشت / برین کینه پیکار ما سرد گشت
ور ایدونک هستی چنین کینهدار / ازان کوهپایه سپاه اندرآر
تو از لشکر خویش بیرون خرام / مگر خود برآیدت زین کینه کام
بتنها من و تو برین دشت کین / بگردیم و کینآوران همچنین
ز ما هرک او هست پیروزبخت / رسد خود بکام و نشیند بتخت
اگر من بدست تو گردم تباه / نجویند کینه ز توران سپاه
بپیش تو آیند و فرمان کنند / بپیمان روان را گروگان کنند
وگر تو شوی کشته بر دست من / کسی را نیازارم از انجمن
مرا با سپاه تو پیکار نیست / بریشان ز من نیز تیمار نیست
چو گودرز گفتار پیران شنید / از اختر همی بخت وارونه دید
نخست آفرین کرد بر کردگار / دگر یاد کرد از شه نامدار
بپیران چنین گفت کای نامور / شنیدیم گفتار تو سربسر
ز خون سیاوش بافراسیاب / چه سودست از داد سر برمتاب
که چون گوسفندش ببرید سر / پر از خون دل از درد خسته جگر
ازان پس برآورد ز ایران خروش / زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش
سیاوش بسوگند تو سربداد / تو دادی بخیره مر او را بباد
ازان پس که نزد تو فرزند من / بیامد کشیدی سر از پند من
شتابیدی و جنگ را ساختی / بکردار آتش همی تاختی
مرا حاجت از کردگار جهان / برین گونه بود آشکار و نهان
که روزی تو پیش من آیی بجنگ / کنون آمدی نیست جای درنگ
به پیران سر اکنون به آوردگاه / بگردیم یک با دگر بیسپاه
سپهدار ترکان برآراست کار / ز لشکر گزید آن زمان ده سوار
ابا اسب و ساز و سلیح تمام / همه شیرمرد و همه نیکنام
همانگه ز ایران سپه پهلوان / بخواند آن زمان ده سوار جوان
برون تاختند از میان سپاه / برفتند یکسر به آوردگاه
که دیدار دیده بریشان نبود / دو سالار زین گونه زرم آزمود
ابا هر سواری ز ایران سپاه / ز توران یکی شد ورا رزم خواه
نهادند پس گیو را با گروی / که همزور بودند و پرخاشجوی
گروی زره کز میان سپاه / سراسر برو بود نفرین شاه
که بگرفت ریش سیاوش بدست / سرش را برید از تن پاک پست
دگر با فریبرز کاوس تفت / چو کلباد ویسه بورد رفت
چو رهام گودرز با بارمان / برفتند یک با دگر بدگمان
گرازه بشد با سیامک بجنگ / چو شیر ژیان با دمنده نهنگ
چو گرگین کارآزموده سوار / که با اندریمان کند کارزار
ابا بیژن گیو رویین گرد / بجنگ از جهان روشنایی ببرد
چو او خواست با زنگه شاوران / دگر برته با کهرم از یاوران
چو دیگر فروهل بد و زنگله / برون تاختند از میان گله
هجیر و سپهرم بکردار شیر / بدان رزمگاه اندر آمد دلیر
چو گودرز کشواد و پیران بهم / همه ساخته دل بدرد و ستم
میان بسته هر دو سپهبد بکین / چه از پادشاهی چه از بهر دین
بخوردند سوگند یک بادگر / که کس برنگرداند از کینه سر
بدان تا کرا گردد امروز کار / که پیروز برگردد از کارزار
دو بالا بداندر دو روی سپاه / که شایست کردن بهرسو نگاه
یکی سوی ایران دگر سوی تور / که دیدار بودی بلشکر ز دور
بپیش اندرون بود هامون و دشت / که تا زنده شایست بر وی گذشت
سپهدار گودرز کرد آن نشان / که هر کو ز گردان گردنکشان
بزیر آورد دشمنی را چو دود / درفشی ز بالا برآرند زود
سپهدار پیران نشانی نهاد / ببالای دیگر همین کرد یاد
ازآن پس بهامون نهادند سر / بخون ریختن بسته گردان کمر
بتیغ و بگرز و بتیر و کمر / همی آزمودند هرگونه بند
دلیران توران و کنداوران / ابا گرز و تیغ و پرنداوران
که گر کوه پیش آمدی روز جنگ / نبودی بر آن رزم کردن درنگ
همه دستهاشان فروماند پست / در زور یزدان بریشان ببست
بدان بلا اندر آویختند / که بسیار بیداد خون ریختند
فرومانده اسبان جنگی بجای / تو گفتی که با دست بستست پای
بریشان همه راستی شد نگون / که برگشت روز و بجوشید خون
چنان خواست یزدان جانآفرین / که گفتی گرفت آن گوان را زمین
ز مردی که بودند با بخت خویش / برآویختند از پی تخت خویش
سران از پی پادشاهی بجنگ / بدادند جان از پی نام و ننگ
دمان آمدند اندر آوردگاه / ابا یکدگر ساخته کینه خواه
نخستین فریبرز نیو دلیر / ز لشکر برون تاخت برسان شیر
بنزدیک کلباد ویسه دمان / بیامد بزه برنهاده کمان
همی گشت و تیرش نیامد چو خواست / کشید آن پرنداور از دست راست
برآورد و زد تیر بر گردنش / بدو نیم شد تا کمرگه تنش
فرود آمد از اسب و بگشاد بند / ز فتراک خویش آن کیانی کمند
ببست از بر باره کلباد را / گشاد از برش بند پولاد را
ببالا برآمد به پیروز نام / خروشی برآورد و بگذارد گام
که سالار ما باد پیروزگر / همه دشمن شاه خستهجگر
و دیگر گروی زره دیو نیو / برون رفت با پور گودرز گیو
بنیزه فراوان برآویختند / همی زهر با خون برآمیختند
سناندار نیزه ز چنگ سوار / فرو ریخت از هول آن کارزار
کمان برگرفتند و تیر خدنگ / یک اندر دگر تاخته چون پلنگ
همی زنده بایست مر گیو را / کز اسب اندر آرد گو نیو را
چنان بسته در پیش خسرو برد / ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد
چو گیو اندر آمد گروی از نهیب / کمان شد ز دستش بسوی نشیب
سوی تیغ برد آن زمان دست خویش / دمان گیو نیو اندر آمد بپیش
عمودی بزد بر سر و ترگ اوی / که خون اندر آمد ز تارک بروی
همیدون ز زین دست بگذاردش / گرفتش ببر سخت و بفشاردش
که بر پشت زین مرد بیتوش گشت / ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد از باره جنگی پلنگ / دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
نشست از بر زین و او را بپیش / دوانید و شد تا بر یار خویش
ببالا برآمد درفشی بدست / بنعره همی کوه را کرد پست
به پیروزی شاه ایران زمین / همی خواند بر پهلوان آفرین
سه دیگر سیامک ز توران سپاه / بشد با گرازه به آوردگاه
برفتند و نیزه گرفته بدست / خروشان بکردار پیلان مست
پر از جنگ و پر خشم کینهوران / گرفتند زان پس عمود گران
چو شیران جنگی برآشوفتند / همی بر سر یکدگر کوفتند
زبانشان شد از تشنگی لخت لخت / بتنگی فراز آمد آن کار سخت
پیاده شدند و برآویختند / همی گرد کینه برانگیختند
گرازه بزد دست برسان شیر / مر او را چو باد اندر آورد زیر
چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش / شکست و برآمد ز تن نیز جانش
گرازه هم آنگه ببستش باسب / نشست از بر زین چو آذرگشسب
گرفت آنگه اسب سیامک بدست / ببالا برآمد بکردار مست
درفش خجسته بدست اندرون / گرازان و شادان و دشمن نگون
خروشان و جوشان و نعره زنان / ابر پهلوان آفرین برکنان
چهارم فروهل بد و زنگله / دو جنگی بکردار شیر یله
بایران نبرده بتیر و کمان / نبد چون فروهل دگر بدگمان
چو از دور ترک دژم را بدید / کمان را بزه کرد و اندر کشید
برآورد زان تیرهای خدنگ / گرفته کمان رفت پیشش بجنگ
ابر زنگله تیرباران گرفت / ز هر سو کمین سواران گرفت
خدنگی برانش برآمد چو باد / که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد
بروی اندر آمد تگاور ز درد / جدا شد ازو زنگله روی زرد
نگون شد سر زنگله جان بداد / تو گفتی همانا ز مادر نزاد
فروهل فروجست و ببرید سر / برون کرد خفتان رومی ز بر
سرش را بفتراک زین برببست / بیامد گرفت اسب او را بدست
ببالا برآمد بسان پلنگ / بخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ
درفش خجسته برآورد راست / شده شادمان یافته هرچ خواست
خروشید زان پس که پیروز باد / سر خسروان شاه فرخ نژاد
به پنجم چو رهام گودرز بود / که با بارمان او نبرد آزمود
کمان برگرفتند و تیر خدنگ / برآمد خروش سواران جنگ
کمانها همه پاک بر هم شکست / سوی نیزه بردند چون باد دست
دو جنگی و هر دو دلیر و سوار / هشیوار و دیده بسی کارزار
بگشتند بسیار یک بادگر / بپیچید رهام پرخاشخر
یکی نیزه انداخت بر ران اوی / کز اسب اندر آمد بفرمان اوی
جدا شد ز باره هم آنگاه ترک / ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
بپشت اندرش نیزهای زد دگر / سنان اندر آمد میان جگر
فرود آمد از باره کرد آفرین / ز دادار بر بخت شاه زمین
بکین سیاوش کشیدش نگون / ز کینه بمالید بر روی خون
بزین اندر آهخت و بستش چو سنگ / سر آویخته پایها زیر تنگ
نشست از بر زین و اسبش کشان / بیامد دوان تا بجای نشان
ببالا برآمد شده شاد دل / ز درد و غمان گشته آزاددل
به پیروزی شاه و تخت بلند / بکام آمده زیر بخت بلند
همی آفرین خواند سالار شاه / ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه
که پیروزگر شاه پیروز باد / همه روزگارانش نوروز باد
ششم بیژن گیو و رویین دمان / بزه برنهادند هر دو کمان
چپ و راست گشتند یک با دگر / نبد تیرشان از کمان کارگر
برومی عمود آنگهی پور گیو / همی گشت با گرد رویین نیو
بر آوردگه بر برو دست یافت / زمین را بدرید و اندر شتافت
زد از باد بر سرش رومی ستون / فروریخت از ترگ او مغز و خون
به زین پلنگ اندرون جان بداد / ز پیران ویسه بسی کرد یاد
پس از پشت باره درآمد نگون / همه تن پر آهن دهن پر ز خون
ز اسب اندر آمد سبک بیژنا / مر او را بکردار آهرمنا
کمند اندر افگند و بر زین کشید / نبد کس که تیمار رویین کشید
برفت از پی سود مایه بباد / هنوز از جوانیش نابوده شاد
بر اسبش بکردار پیلی ببست / گرفت آنگهی پالهنگش بدست
عنان هیون تگاور بتافت / وز آن جایگه سوی بالا شتافت
بچنگ اندرون شیر پیکر درفش / میان دیبه و رنگ خورده بنفش
چنینست کار جهان فریب / پس هر فرازی نهاده نشیب
وز آن جایگه شد بجای نشان / بنزدیک آن نامور سرکشان
همی گفت پیروزگر باد شاه / همیشه سر پهلوان با کلاه
جهان پیش شاه جهان بنده باد / همیشه دل پهلوان باد شاد
برون تاخت هفتم ز گردان هجیر / یکی نامداری سواری هژیر
سپهرم ز خویشان افراسیاب / یکی نامور بود با جاه و آب
ابا پور گودرز رزم آزمود / که چون او بلشکر سواری نبود
برفتند هر دو بجای نبرد / برآمد ز آوردگه تیره گرد
بشمشیر هر دو برآویختند / همی زآهن آتش فروریختند
هجیر دلاور بکردار شیر / بروی سپهرم درآمد دلیر
بنام جهانآفرین کردگار / ببخت جهاندار با شهریار
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی / که آمد هم اندر زمان مرگ اوی
درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون / بزاری و خواری دهن پر ز خون
فرود آمد از باره فرخ هجیر / مر او را ببست از بر زین چو شیر
نشست از بر اسب و آن اسب اوی / گرفته عنان و درآورده روی
برآمد ببالا و کرد آفرین / بران اختر نیک و فرخ زمین
همی زور و بخت از جهاندار دید / وز آن گردش بخت بیدار دید
بهشتم ز گردان ناماوران / بشد ساخته زنگهٔ شاوران
که همرزمش از تخم او خواست بود / که از جنگ هرگز نه برکاست بود
گرفتند هر دو عمود گران / چو او خواست با زنگهٔ شاوران
بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ / ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
فروماند اسبان جنگی ز تگ / که گفتی بتنشان نجنبید رگ
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت / بکردار آهن بتفسید دشت
چنان تشنه گشتند کز جای خویش / نجنبید و ننهاد کس پای پیش
زبان برگشادند یکبادگر / که اکنون ز گرمی بسوزد جگر
بباید برآسود و دم برزدن / پس آنگه سوی جنگ بازآمدن
برفتند و اسبان جنگی بجای / فراز آوریدند و بستند پای
بسودگی باز برخاستند / بپیکار کینه بیاراستند
بکردار آتش ز نیزه سوار / همی گشت بر مرکز کارزار
بدآنگه که زنگه برو دست یافت / سنان سوی او کرد و اندر شتافت
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی / کز اسبش نگون کرد و برزد بروی
چو رعد خروشان یکی ویله کرد / که گفتی بدرید دشت نبرد
فرود آمد از باره شد نزد اوی / بران خاک تفته کشیدش بروی
مر او را بچاره ز روی زمین / نگون اندر افگند بر پشت زین
نشست از بر اسب و بالا گرفت / بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت
بران کوه فرخ برآمد ز پست / یکی گرگ پیکر درفشی بدست
بشد پیش یاران و کرد آفرین / ابر شاه و بر پهلوان زمین
برون رفت گرگین نهم کینهخواه / ابا اندریمان ز توران سپاه
جهاندیده و کارکرده دو مرد / برفتند و جستند جای نبرد
بنیزه بگشتند و بشکست پست / کمان برگرفتند هر دو بدست
ببارید تیر از کمان سران / بروی اندر آورده کرگ اسپران
همی تیر بارید همچون تگرگ / بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ
یکی تیر گرگین بزد بر سرش / که بردوخت با ترگ رومی برش
بلرزید بر زین ز سختی سوار / یکی تیر دیگر بزد نامدار
هم آنگاه ترک اندر آمد نگون / ز چشمش برون آمد از درد خون
فرود آمد از باره گرگین چو گرد / سر اندریمان ز تن دور کرد
بفتراک بربست و خود برنشست / نوند سوار نبرده بدست
بران تند بالا برآمد دمان / همیدون ببازو بزه بر کمان
بنیروی یزدان که او بد پناه / بپیروز بخت جهاندار شاه
چو پیروز برگشت مرد از نبرد / درفش دلفروز بر پای کرد
دهم برته با کهرم تیغزن / دو خونی و هر دو سر انجمن
همی آزمودند هرگونه جنگ / گرفتند پس تیغ هندی بچنگ
درفش همایون بدست اندرون / تو گفتی بجنبد که بیستون
یکایک بپیچید ازو برته روی / یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که تا سینه کهرم بد و نیک گشت / ز دشمن دل برته بیبیم گشت
فرود آمد از اسب و او را ببست / بران زین توزی و خود برنشست
برآمد ببالا چو شرزه پلنگ / خروشان یکی تیغ هندی بچنگ
درفش همایون بدست اندرون / فگنده بران باره کهرم نگون
همی گفت شاهست پیروزگر / همیشه کلاهش بخورشید بر
چو از روز نه ساعت اندر گذشت / ز ترکان نبد کس بران پهندشت
کسی را کجا پروراند بناز / برآید برو روزگار دراز
شبیخون کند گاه شادی بروی / همی خواری و سختی آرد بروی
ز باد اندر آرد دهدمان بدم / همی داد خوانیم و پیدا ستم
بتورانیان بر بد آن جنگ شوم / به آوردگه کردن آهنگ شوم
چنان شد که پیران ز توران سپاه / سواری ندید اندر آوردگاه
روانها گسسته ز تنشان بتیغ / جهان را تو گفتی نیامد دریغ
سپهدار ایران و توران دژم / فراز آمدند اندران کین بهم
همی برنوشتند هر دو زمین / همه دل پر از درد و سر پر ز کین
به آوردگاه سواران ز گرد / فروماند خورشید روز نبرد
بتیغ و بخنجر بگرز و کمند / ز هر گونهٔ برنهادند بند
فراز آمد آن گردش ایزدی / از ایران بتوران رسید آن بدی
ابا خواست یزدانش چاره نماند / کرا کوشش و زور و یاره نماند
نگه کرد پیران که هنگام چیست / بدانست کان گردش ایزدیست
ولیکن بمردی همی کرد کار / بکوشید با گردش روزگار
ازان پس کمان برگرفتند و تیر / دو سالار لشکر دو هشیار پیر
یکی تیرباران گرفتند سخت / چو باد خزان بر جهد بر درخت
نگه کرد گودرز تیر خدنگ / که آهن ندارد مر او را نه سنگ
ببر گستوان برزد و بردرید / تگاور بلرزید و دم درکشید
بیفتاد و پیران درآمد بزیر / بغلتید زیرش سوار دلیر
بدانست کآمد زمانه فراز / وزان روز تیره نیابد جواز
ز نیرو بدو نیم شد دست راست / هم آنگه بغلتید و بر پای خاست
ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه / غمی شد ز درد دویدن ستوه
همی شد بران کوهسر بر دوان / کزو بازگردد مگر پهلوان
نگه کرد گودرز و بگریست زار / بترسید از گردش روزگار
بدانست کش نیست با کس وفا / میان بسته دارد ز بهر جفا
فغان کرد کای نامور پهلوان / چه بودت که ایدون پیاده دوان
بکردار نخچیر در پیش من / کجات آن سپاه ای سر انجمن
نیامد ز لشکر ترا یار کس / وزیشان نبینمت فریادرس
کجات آنهمه زور و مردانگی / سلیح و دل و گنج و فرزانگی
ستون گوان پشت افراسیاب / کنون شاه را تیره گشت آفتاب
زمانه ز تو زود برگاشت روی / بهنگام کینه تو چاره مجوی
چو کارت چنین گشت زنهار خواه / بدان تات زنده برم نزد شاه
ببخشاید از دل همی بر تو بر / که هستس جهان پهلوان سربسر
بدو گفت پیران که این خود مباد / بفرجام بر من چنین بد مباد
ازین پس مرا زندگانی بود / بزنهار رفتن گمانی بود
خود اندر جهان مرگ را زادهایم / بدین کار گردن ترا دادهایم
شنیدستم این داستان از مهان / که هرچند باشی بخرم جهان
سرانجام مرگست زو چاره نیست / بمن بر بدین جای پیغاره نیست
همی گشت گودرز بر گرد کوه / نبودش بدو راه و آمد ستوه
پیاده ببود و سپر برگرفت / چو نخچیربانان که اندر گرفت
گرفته سپر پیش و ژوپین بدست / ببالا نهاده سر از جای پست
همی دید پیران مر او را ز دور / بست از بر سنگ سالار تور
بینداخت خنجر بکردار تیر / بیامد ببازوی سالار پیر
چو گودرز شد خسته بر دست اوی / ز کینه بخشم اندر آورد روی
بینداخت ژوپین بپیران رسید / زره بر تنش سربسر بردرید
ز پشت اندر آمد براه جگر / بغرید و آسیمه برگشت سر
برآمدش خون جگر بر دهان / روانش برآمد هم اندر زمان
چو شیر ژیان اندر آمد بسر / بنالید با داور دادگر
بران کوه خارا زمانی طپید / پس از کین و آوردگاه آرمید
زمانه بزهراب دادست چنگ / بدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنینست خود گردش روزگار / نگیرد همی پند آموزگار
چو گودرز بر شد بران کوهسار / بدیدش بر آنگونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سر / شکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیر / سر پهلوانان و گرد دلیر
جهان چون من و چون تو بسیار دید / نخواهد همی با کسی آرمید
چو گودرز دیدش چنان مردهخوار / بخاک و بخون بر طپیده بزار
فروبرد چنگال و خون برگرفت / بخورد و بیالود روی ای شگفت
ز خون سیاوش خروشید زار / نیایش همی کرد بر کردگار
ز هفتاد خون گرامی پسر / بنالید با داور دادگر
سرش را همی خواست از تن برید / چنان بدکنش خویشتن را ندید
درفی ببالینش بر پای کرد / سرش را بدان سایه برجای کرد
سوی لشکر خویش بنهاد روی / چکان خون ز بازوش چون آب جوی
همه کینهجویان پرخاشجوی / ز بالا بلشکر نهادند روی
ابا کشتگان بسته بر پشت زین / بریشان سرآورده پرخاش و کین
چو با کینهجویان نبد پهلوان / خروشی برآمد ز پیر و جوان
که گودرز بر دست پیران مگر / ز پیری بخون اندر آورد سر
همی زار بگریست لشکر همه / ز نادیدن پهلوان رمه
درفشی پدید آمد از تیره گرد / گرازان و تازان بدشت نبرد
برآمد ز لشکرگه آوای کوس / همی گرد بر آسمان داد بوس
بزرگان بر پهلوان آمدند / پر از خنده و شادمان آمدند
چنین گفت لشکر مگر پهلوان / ازو بازگردید تیره روان
که پیران یکی شیردل مرد بود / همه ساله جویای آورد بود
چنین یاد کرد آن زمان پهلوان / سپرده بدو گوش پیر و جوان
بانگشت بنمود جای نبرد / بگفت آنک با او زمانه چه کرد
برهام فرمود تا برنشست / بوردن او میان را ببست
بدو گفت او را بزین برببند / بیاور چنان تازیان بر نوند
درفش و سلیحش چنان هم که هست / بدرع و میانش مبر هیچ دست
بران گونه چون پهلوان کرد یاد / برون تاخت رهام چون تندباد
کشید از بر اسب روشن تنش / بخون اندرون غرقه بد جوشنش
چنان هم ببستش بخم کمند / فرود آوریدش ز کوه بلند
درفشش چو از جایگاه نشان / ندیدند گردان گردنکشان
همه خواندند آفرین سربسر / ابر پهلوان زمین دربدر
که ای نامور پشت ایران سپاه / پرستندهٔ تخت تو باد ماه
فدای سپه کردهای جان و تن / بپیری زمان روزگار کهن
چنین گفت گودرز با مهتران / که چون رزم ما گشت زین سان گران
مرا در دل آید که افراسیاب / سپه بگذراند بدین روی آب
سپاه وی آسوده از رنج و تاب / بمانده سپاهم چنین در شتاب
ولیکن چنین دارم امید من / که آید جهاندار خورشید من
بیفروزد این رزمگه را بفر / بیارد سپاهی بنو کینهور
یکی هوشمندی فرستادهام / بس شاه را پندها دادهام
که گر شاه ترکان بیارد سپاه / نداریم پای اندرین کینهگاه
گمانم چنانست کو با سپاه / بیاری بیاید بدین رزمگاه
مر این کشتگان را برین دشت کین / چنین هم بدارید بر پشت زین
کزین کشتگان جان ما بیغمست / روان سیاوش زین خرمست
اگر هم چنین نزد شاه آوریم / شود شاد و زین پایگاه آوریم
که آشوب ترکان و ایرانیان / ازین بد کجا کم شد اندر میان
همه یکسره خواندند آفرین / که بی تو مبادا زمان و زمین
همه سودمندی ز گفتار تست / خور و ماه روشن بدیدار تست
برفتند با کشتگان همچنان / گروی زره را پیاده دوان
چو نزدیک بنگاه و لشکر شدند / پذیرهٔ سپهبد سپاه آمدند
بپیش سپه بود گستهم شیر / بیامد بر پهلوان دلیر
زمین را ببوسید و کرد آفرین / سپاهت بیآزار گفتا ببین
چنانچون سپردی سپردم بهم / درین بود گودرز با گستهم
که اندر زمان از لب دیدهبان / بگوش آمد از کوه زیبد فغان
که از گرد شد دشت چون تیره شب / شگفتی برآمد ز هر سو جلب
خروشیدن کوس با کرنای / بجنباند آن دشت گویی ز جای
یکی تخت پیروزه بر پشت پیل / درفشان بکردار دریای نیل
هوا شد بسان پرند بنفش / ز تابیدن کاویانی درفش
درفشی ببالای سرو سهی / پدید آمد از دور با فرهی
بگردش سواران جوشنوران / زمین شد بنفش از کران تا کران
پس هر درفشی درفشی بپای / چه از اژدها و چه پیکر همای
ارگ همچنین تیزرانی کنند / بیک روز دیگر بدینجا رسند
ز کوه کنابد همان دیدهبان / بدید آن شگفتی و آمد دوان
چنین گفت گر چشم من تیره نیست / وز اندوه دیدار من خیره نیست
ز ترکان برآورد ایزد دمار / همه رنجشان سربسر گشت خوار
سپاه اندر آمد ز بالا بپست / خروشان و هر یک درفشی بدست
درفش سپهدار توران نگون / همی بینم از پیش غرقه بخون
همان ده دلاور کز ایدر برفت / ابا گرد پیران بورد تفت
همی بینم از دورشان سرنگون / فگنده بر اسبان و تن پر ز خون
دلیران ایران گرازان بهم / رسیدند یکسر بر گستهم
وزان سوی زیبد یکی تیرهگرد / پدید آمد و دشت شد لاژورد
میان سپه کاویانی درفش / بپیش اندرون تیغهای بنفش
درفش شهنشاه با بوق و کوس / پدید آمد و شد زمین آبنوس
برفتند لهاک و فرشیدورد / بدانجا که بد جایگاه نبرد
بدیدند کشته بدیدار خویش / سپهبد برادر جهاندار خویش
ابا ده سوار آن گزیده سران / ز ترکان دلیران جنگاوران
بران دیده برزار و جوشان شدند / ز خون برادر خروشان شدند
همی زار گفتند کای نره شیر / سپهدار پیران سوار دلیر
چه بایست آن رادی و راستی / چو رفتن ز گیتی چنین خواستی
کنون کام دشمن برآمد همه / ببد بر تو گیتی سرآمد همه
که جوید کنون در جهان کین تو / که گیرد کنون راه و آیین تو
ازین شهر ترکان و افراسیاب / بد آمد سرانجامت ای نیکیاب
بباید بریدن سر خویش پست / بخون غرقه کردن بر و یال و دست
چو اندرز پیران نهادند پیش / نرفتند بر خیره گفتار خویش
ز گودرز چون خواست پیران نبرد / چنین گفت با گرد فرشیدورد
که گر من شوم کشته بر کینهگاه / شما کس مباشید پیش سپاه
اگر کشته گردم برین دشت کین / شود تنگ بر نامداران زمین
نه از تخمهٔ ویسه ماند کسی / که اندر سرش مغز باشد بسی
که بر کینهگه چونک ما را کشند / چو سرهای ما سوی ایران کشند
ز گودرز خواهد سپه زینهار / شما خویشتن را مدارید خوار
همه راه سوی بیابان برید / مگر کز بد دشمنان جان برید
بلشکر گه خویش رفتند باز / همه دیده پر خون و دل پر گداز
بدانست لشکر سراسر همه / که شد بیشبان آن گرازان رمه
همه سربسر زار و گریان شدند / چو بر آتش تیز بریان شدند
بنزدیک لهاک و فرشیدورد / برفتند با دل پر از باد سرد
که اکنون چه سازیم زین رزمگاه / چو شد پهلوان پشت توران سپاه
چنین گفت هر کس که پیران گرد / جز از نام نیکو ز گیهان نبرد
کرا دل دهد نیز بستن کمر / ز آهن کله برنهادن بسر
چنین گفت لهاک فرشیدورد / که از خواست یزدان کرانه که کرد
چنین راند بر سر ورا روزگار / که بر کینه کشته شود زار و خوار
بشمشیر کرده جدا سر ز تن / نیابد همی کشته گور و کفن
بهرجای کشته کشان دشمنش / پر از خون سر و درع و خسته تنش
کنون بودنی بود و پیران گذشت / همه کار و کردار او باد گشت
ستون سپه بود تا زنده بود / بمهر سپه جانش آگنده بود
سپه را ز دشمن نگهدار بود / پسر با برادر برش خوار بود
بدان گیتی افتاد نیک و بدش / همانا که نیک است با ایزدش
بس از لشکر خویش تیمار خورد / ز گودرز پیمان ستد در نبرد
که گر من شوم کشته در کینهگاه / نجویی تو کین زان سپس با سپاه
گذرشان دهی تا بتوران شوند / کمین را نسازی بریشان کمند
ز پیمان نگردند ایرانیان / ازین در کنون نیست بیم زیان
سه کارست پیشآمده ناگزیر / همه گوش دارید برنا و پیر
اگرتان بزنهار باید شدن / کنونتان همی رای باید زدن
وگر بازگشتن بخرگاه خویش / سپردن بنیک و ببد راه خویش
وگر جنگ را گرد کرده عنان / یکایک بخوناب داده سنان
گر ایدون کتان دل گراید بجنگ / بدین رزمگه کرد باید درنگ
که پیران ز مهتر سپه خواستست / سپهبد یکی لشکر آراستست
زمان تا زمان لشکر آید پدید / همی کینه زینشان بباید کشید
ز هرگونه رانیم یکسر سخن / جز از خواست یزدان نباشد ز بن
ور ایدون کتان رای شهرست و گاه / همانا که بر ما نگیرند راه
وگرتان بزنهار شاهست رای / بباید بسیچید و رفتن ز جای
وگرتان سوی شهر ایران هواست / دل هر کسی بر تنش پادشاست
ز ما دو برادر مدارید چشم / که هرگز نشوییم دل را ز خشم
کزین تخمهٔ ویسگان کس نبود / که بند کمر بر میانش نسود
بر اندرز سالار پیران شویم / ز راه بیابان بتوران شویم
ار ایدونک بر ما بگیرند راه / بکوشیم تا هستمان دستگاه
چو ترکان شنیدند زیشان سخن / یکی نیک پاسخ فگندند بن
که سالار با ده یل نامدار / کشیدند کشته بران گونه خوار
وزان روی کیخسرو آمد پدید / که یارد بدین رزمگاه آرمید
نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر / نه گنج و نه سالار و نه نامور
نه نیروی جنگ و نه راه گریز / چه با خویشتن کرد باید ستیز
اگر بازگردیم گودرز و شاه / پس ما برانند پیل و سپاه
رهایی نیابیم یک تن بجان / نه خرگاه بینیم و نه دودمان
بزنهار بر ما کنون عار نیست / سپاهست بسیار و سالار نیست
ازان پس خود از شاه ترکان چه باک / چه افراسیاب و چه یک مشت خاک
چو لشکر چنین پاسخ آراستند / دو پرمایه از جای برخاستند
بدانست لهاک و فرشیدورد / کشان نیست هنگام ننگ و نبرد
همی راست گویند لشکر همه / تبه گردد از بیشبانی رمه
بپدرود کردند گرفتند ساز / بیابان گرفتند و راه دراز
درفشی گرفته بدست اندرون / پر از درد دل دیدگان پر ز خون
برفتند با نامور ده سوار / دلیران و شایستهٔ کارزار
بره بر ز ایران سواران بدند / نگهبان آن نامداران بدند
برانگیختند اسب ترکان ز جای / طلایه بیفشارد با جای پای
یکی ناسگالیدهشان جنگ خاست / که از خون زمین گشت با کوه راست
بکشتند ایرانیان هشت مرد / دلیران و شیران روز نبرد
وزانجا برفتند هر دو دلیر / براه بیابان بکردار شیر
ز ترکان جزین دو سرافراز گرد / ز دست طلایه دگر جان نبرد
پس از دیده گه دیدهبان کرد غو / که ای سرفرازان و گردان نو
ازین لشکر ترک دو نامدار / برون رفت با نامور ده سوار
چنان با طلایه برآویختند / که با خاک خون را برآمیختند
تنی هشت کشتند ایرانیان / دو تن تیز رفتند بسته میان
چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد / بود گرد لهاک و فرشیدورد
برفتند با گردان افراختن / شکسته نشدشان دل از تاختن
گر ایشان از اینجا به توران شوند / بر این لشکر آید همانا گزند
هم اندر زمان گفت با سرکشان / که ای نامداران دشمنکشان
که جوید کنون نام نزدیک شاه / بپوشد سرش را برومی کلاه
همه مانده بودند ایرانیان / شده سست و سوده ز آهن میان
ندادند پاسخ جز از گستهم / که بود اندر آورد شیر دژم
بسالار گفت ای سرافراز شاه / چو رفتی بورد توران سپاه
سپردی مرا کوس و پردهسرای / بپیش سپه برببودن بپای
دلیران همه نام جستند و ننگ / مرا بهره نمد بهنگام جنگ
کنون من بدین کار نام آورم / شومشان یکایک بدام آورم
بخندید گودرز و زو شاد شد / رخش تازه شد وز غم آزاد شد
بدو گفت نیکاختری تو ز هور / که شیری و بدخواه تو همچو گور
برو کفریننده یار تو باد / چو لهاک سیصد شکار تو باد
بپوشید گستهم درع نبرد / ز گردان کرا دید پدرود کرد
برون رفت وز لشکر خویش تفت / بجنگ دو ترک سرافراز رفت
همی گفت لشکر همه سربسر / که گستهم را زین بد آید بسر
یکی لشکر از نزد افراسیاب / همی رفت برسان کشتی برآب
بیاری همه جنگجو آمدند / چو نزدیک دشت دغو آمدند
خبر شد بدیشان که پیران گذشت / نبرد دلیران دگرگونه گشت
همه بازگشتند یکسر ز راه / خروشان برفتند نزدیک شاه
چو بشنید بیژن که گستهم رفت / ز لشکر بورد لهاک تفت
گمانی چنان برد بیژن که او / چو تنگ اندر آید بدشت دغو
نباید که لهاک و فرشیدورد / برآرند ازو خاک روز نبرد
نشست از بر دیزهٔ راهجوی / بنزدیک گودرز بنهاد روی
چو چشمش بروی نیا برفتاد / خروشید و چندی سخن کرد یاد
نه خوب آید ای پهلوان از خرد / که هر نامداری که فرمان برد
مر او را بخیره بکشتن دهی / بهانه بچرخ فلک برنهی
دو تن نامداران توران سپاه / برفتند زین سان دلاور براه
ز هومان و پیران دلاورترند / بگوهر بزرگان آن کشورند
کنون گستهم شد بجنگ دو تن / نباید که آید برو برشکن
همه کام ما بازگردد بدرد / چو کم گردد از لشکر آن رادمرد
چو بشنید گودرز گفتار اوی / کشیدن بدان کار تیمار اوی
پس اندیشه کرد اندران یک زمان / هم از بد که میبرد بیژن گمان
بگردان چنین گفت سالار شاه / که هر کس که جوید همی نام و گاه
پس گستهم رفت باید دمان / مر او را بدن یار با بدگمان
ندادند پاسخ کس از انجمن / نه غمخواره بد کس نه آسودهتن
بگودرز پس گفت بیژن که کس / جز من نباشدش فریادرس
که آید ز گردان بدین کار پیش / بسیری نیامد کس از جان خویش
مرا رفت باید که از کار اوی / دلم پر ز درد است و پر آب روی
بدو گفت گودرز کای شیرمرد / نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
نبینی که ماییم پیروزگر / بدین کار مشتاب تند ای پسر
بریشان بود گستهم چیرهبخت / وزیشان ستاند سرو تاج و تخت
بمان تا کنون از پس گستهم / سواری فرستم چو شیر دژم
که با او بود یارگاه نبرد / سر دشمنان اندر آرد بگرد
بدو گفت بیژن که ای پهلوان / خردمند و بیدار و روشنروان
کنون یار باید که زندست مرد / نه آنگه کجا زو برآرند گرد
چو گستهم شد کشته در کارزار / سرآمد برو روز و برگشت کار
کجا سود دارد مر او را سپاه / کنون دار گر داشت خواهی نگاه
بفرمای تا من ز تیمار اوی / ببندم کمر تنگ بر کار اوی
ور ایدونک گویی مرو من سرم / ببرم بدین آبگون خنجرم
که من زندگانی پس از مرگ اوی / نخواهم که باشد بهانه مجوی
بدو گفت گودرز بشتاب پیش / اگر نیست مهر تو بر جان خویش
نیابی همی سیری از کارزار / کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار
نسوزد همانا دلت بر پدر / که هزمان مر او را بسوزی جگر
چو بشنید بیژن فرو برد سر / زمین را ببوسید و آمد بدر
برآرم همی گفت از کوه خاک / بدین جنگ جستن مرا زو چه باک
کمر بست و برساخت مر جنگ را / بزین اندر آورد شبرنگ را
بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد / کمر بست بر جنگ فرشیدورد
پس گستهم تازیان شد براه / بجنگ سواران توران سپاه
هم اندر زمان گیو برجست زود / نشست از بر تازی اسبی چو دود
بیامد بره بر چو او را بدید / به تندی عنانش بیکسو کشید
بدو گفت چندین زدم داستان / نخواهی همی بود همداستان
که باشم بتو شادمان یک زمان / کجا رفت خواهی بدین سان دمان
بهر کار درد دلم را مجوی / بپیران سر از من چه باید بگوی
جز از تو بگیتیم فرزند نیست / روانم بدرد تو خرسند نیست
بدی ده شبان روز بر پشت زین / کشیده ببدخواه بر تیغ کین
بسودی بخفتان و خود اندرون / نخواهی همی سیر گشتن ز خون
چو نیکی دهش بخت پیروز داد / بباید نشستن برام و شاد
بپیش زمانه چه تازی سرت / بس ایمن شدستی بدین خنجرت
کسی کو بجوید سرانجام خویش / نجوید ز گیتی چنین کام خویش
تو چندین بگرد زمانه مپوی / که او خود سوی ما نهادست روی
ز بهر مرا زین سخن بازگرد / نشاید که دارای دل من بدرد
بدو گفت بیژن که ای پر خرد / جزین بر تو مردم گمانی برد
که کار گذشته بیاری بیاد / نپیچی بخیره همی سر زداد
بدان ای پدر کین سخن داد نیست / مگر جنگ لاون ترا یاد نیست
که با من چه کرد اندران گستهم / غم و شادمانیش با من بهم
ورایدون کجا گردش ایزدی / فرازآورد روزگار بدی
نبشته نگردد بپرهیز باز / نباید کشید این سخن را دراز
ز پیکار سر بر مگردان که من / فدی کرده دارم بدین کار تن
بدو گفت گیو ار بگردی تو باز / همان خوبتر کین نشیب و فراز
تو بیمن مپویی بروز نبرد / منت یار باشم بهر کارکرد
بدو گفت بیژن که این خود مباد / که از نامداران خسرونژاد
سه گرد از پی بیم خورده دو تور / بتازند پویان بدین راه دور
بجان و سر شاه روشنروان / بجان نیا نامور پهلوان
بکین سیاوش کزین رزمگاه / تو برگردی و من بپویم براه
نخواهم برین کار فرمانت کرد / که گویی مرا بازگرد از نبرد
چو بشنید گیو این سخن بازگشت / برو آفرین کرد و اندر گذشت
که پیروز بادی و شاد آمدی / مبیناد چشم تو هرگز بدی
همی تاخت بیژن پس گستهم / که ناید بروبر ز توران ستم
چو از دور لهاک و فرشیدورد / گذشتند پویان ز دشت نبرد
بیک ساعت از هفت فرسنگ راه / برفتند ایمن ز ایران سپاه
یکی بیشه دیدند و آب روان / بدو اندرون سایهٔ کاروان
ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر / درخت از بر و سبزه و آب زیر
بنخچیر کردن فرود آمدند / وزان تشنگی سوی رود آمدند
چو آب اندر آمد ببایست نان / باندوه و شادی نبندد دهان
بگشتند بر گرد آن مرغزار / فگندند بسیار مایه شکار
برافروختند آتش و زان کباب / بخوردند و کردند سر سوی خواب
چو بد روزگار دلیران دژم / کجا خواب سازد بریشان ستم
فرو خفت لهاک و فرشیدورد / بسر بر همی پاسبانیش کرد
برآمد چو شب تیره شد ماهتاب / دو غمگین سر اندر نهاده بخواب
رسید اندران جایگه گستهم / که بودند یاران توران بهم
نوند اسب او بوی اسبان شنید / خروشی برآورد و اندر دمید
سبک اسب لهاک هم زین نشان / خروشی برآورد چون بیهشان
دمان سوی لهاک فرشید ورد / ز خواب خوش آمدش بیدار کرد
بدو گفت برخیز زین خواب خوش / بمردی سر بخت خود را بکش
که دانا زد این داستان بزرگ / که شیری که بگریزد از چنگ گرگ
نباید که گرگ از پسش در کشد / که او را همان بخت خود برکشد
چه مایه بپیوند و چندی شتافت / کس از روز بد هم رهایی نیافت
هلا زود بشتاب کآمد سپاه / از ایران و بر ما گرفتند راه
نشستند بر باره هر دو سوار / کشیدند پویان ازان مرغزار
ز بیشه ببالا نهادند روی / دو خونی دلاور دو پرخاشجوی
بهامون کشیدند هر دو سوار / پراندیشه تا چون بسیچند کار
پدید آمد از دور پس گستهم / ندیدند با او سواری بهم
دلیران چو سر را برافراختند / مر او را چو دیدند بشناختند
گرفتند یک بادگر گفت و گوی / که یک تن سوی ما نهادست روی
نیابد رهایی ز ما گستهم / مگر بخت بد کرد خواهد ستم
جز از گستهم نیست کامد بجنگ / درفش دلیران گرفته بچنگ
گریزان بباید شد از پیش اوی / مگر کاندر آرد بدین دشت روی
وز آنجا بهامون نهادند روی / پس اندر دمان گستهم کینهجوی
بیامد چو نزدیک ایشان رسید / چو شیر ژیان نعرهای برکشید
بریشان ببارید تیر خدنگ / چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ
یکی تیر زد بر سرش گستهم / که با خون برآمیخت مغزش بهم
نگون گشت و هم در زمان جان بداد / شد آن نامور گرد ویسه نژاد
چو لهاک روی برادر بدید / بدانست کز کارزار آرمید
بلرزید وز درد او خیره شد / جهان پیش چشماندرش تیره شد
ز روشنروانش بسیری رسید / کمان را بزه کرد و اندر کشید
شدند آن زمان خسته هر دو سوار / بشمشیر برساختند کارزار
یکایک برو گستهم دست یافت / ز کینه چنان خسته اندر شتافت
بگردنش بر زد یکی تیغ تیز / برآورد ناگاه زو رستخیز
سرش زیر پای اندر آمد چو گوی / که آید همی زخم چوگان بروی
چنینست کردار گردان سپهر / ببرد ز پروردهٔ خویش مهر
چو سر جوییش پای یابی نخست / وگر پای جویی سرش پیش تست
بزین بر چنان خسته بد گستهم / که بگسست خواهد تو گفتی ز هم
بیامد خمیده بزین اندرون / همی راند اسب و همی ریخت خون
و زآنجا سوی چشمهساری رسید / هم آب روان دید و هم سایه دید
فرود آمد و اسب را بر درخت / ببست و به آب اندر آمد ز بخت
بخورد آب بسیار و کرد آفرین / ببستش تو گفتی سراسر زمین
بپیچید و غلتید بر تیره خاک / سراسر همه تن بشمشیر چاک
همی گفت کای روشن کردگار / پدید آر زان لشکر نامدار
بدلسوزگی بیژن گیو را / وگرنه دلاور یکی نیو را
که گر مرده گر زندهزین جایگاه / برد مر مرا سوی ایران سپاه
سر نامداران توران سپاه / ببرد برد پیش بیدار شاه
بدان تا بداند که من جز بنام / نمردم بگیتی همینست کام
همه شب بنالید تا روز پاک / پر از درد چون مار پیچان بخاک
چو گیتی ز خورشید شد روشنا / بیامد بدانجایگه بیژنا
همی گشت بر گرد آن مرغزار / که یابد نشانی ز گم بوده یار
پدید آمد از دور اسب سمند / بدان مرغزار اندرون چون نوند
چمان و چران چون پلنگان بکام / نگون گشته زین و گسسته لگام
همه آلت زین برو بر نگون / رکیب و کمند و جنا پر ز خون
چو بیژن بدید آن ازو رفت هوش / برآورد چو شیر شرزه خروش
همی گفت که ای مهربان نیکیار / کجایی فگنده در این مرغزار
که پشتم شکستی و خستی دلم / کنون جان شیرین ز تن بگسلم
بشد بر پی اسب بر چشمهسار / مر او را بدید اندران مزغزار
همه جوشن ترگ پر خاک و خون / فتاده بدان خستگی سرنگون
فروجست بیژن ز شبرنگ زود / گرفتش بغوش در تنگ زود
برون کرد رومی قبا از برش / برهنه شد از ترگ خسته سرش
ز بس خون دویدن تنش بود زرد / دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد
بران خستگیهاش بنهاد روی / همی بود زاری کنان پیش اوی
همی گفت کای نیک دل یار من / تو رفتی و این بود پیکار من
شتابم کنون بیش بایست کرد / رسیدن بر تو بجای نبرد
مگر بودمی گاه سختیت یار / چو با اهرمن ساختی کارزار
کنون کام دشمن همه راست کرد / برآنرد سر هرچ میخواست کرد
بگفت این سخن بیژن و گستهم / بجنبید و برزد یکی تیز دم
ببیژن چنین گفت کای نیک خواه / مکن خویشتن پیش من در تباه
مرا درد تو بتر از مرگ خویش / بنه بر سر خسته بر ترگ خویش
یکی چاره کن تا ازین جایگاه / توانی رسانیدنم نزد شاه
مرا باد چندان همی روزگار / که بینم یکی چهرهٔ شهریار
ازان پس چو مرگ آیدم باک نیست / مرا خود نهالی به جز خاک نیست
نمردست هرکس که با کام خویش / بمیرد بیابد سرانجام خویش
و دیگر دو بد خواه با ترس و باک / که بر دست من کرد یزدان هلاک
مگرشان بزین بر توانی کشید / وگرنه سرانشان ز تنها برید
سلیح و سر نامبردارشان / ببر تا بدانند پیکارشان
کنی نزد شاه جهاندار یاد / که من سر بخیره ندادم بباد
بسودم بهر جای بابخت جنگ / گهٔ نام جستن نمردم بننگ
ببیژن نمود آنگهی هر دو تور / که بودند کشته فگنده بدور
بگفت این و سستی گرفتش روان / همی بود بیژن بسر بر نوان
وز آن جایگه اسب او بیدرنگ / بیاورد و بگشاد از باره تنگ
نمد زین بزیر تن خفته مرد / بیفگند و نالید چندی بدرد
همه دامن قرطه را کرد چاک / ابر خستگیهاش بر بست پاک
وز آن جایگه سوی بالا دوان / بیامد ز غم تیره کرده روان
سواران ترکان پراگنده دید / که آمد ز راه بیابان پدید
ز بالا چو برق اندر آمد بشیب / دل از مردن گستهم با نهیب
ازان بیم دیده سواران دو تن / بشمشیرکم کرد زان انجمن
ز فتراک بگشاد زان پس کمند / ز ترکان یکی را بگردن فگند
ز اسب اندر آورد و زنهار داد / بدان کار با خویشتن یار داد
وز آنجا بیامد بکردار گرد / دمان سوی لهاک و فرشیدورد
بدید آن سران سپه را نگون / فگنده بران خاک غرقه بخون
بسرشان بر اسبان جنگی بپای / چراگاه سازید و جای چرای
چو بیژن چنان دید کرد آفرین / ابر گستهم کو سرآورد کین
بفرمود تا ترک زنهار خواه / بزین برکشید آن سران را ز راه
ببستندشان دست و پای و میان / کشیدند بر پشت زین کیان
وزآنجا سوی گستهم تازیان / بیامد بسان پلنگ ژیان
فرود آمد از اسب و او را چو باد / بی آزار نرم از بر زین نهاد
بدان ترک فرمود تا برنشست / بغوش او اندر آورد دست
سمند نوندش همی راند نرم / بروبر همی آفرین خواند گرم
مرگ زنده او را بر شهریار / تواند رسانیدن از کارزار
همی راند بیژن پر از درد و غم / روانش پر از انده گستهم
چو از روزنه ساعت اندر گذشت / خور از گنبد چرخ گردان بگشت
جهاندار خسرو بنزد سپاه / بیامد بدان دشت آوردگاه
پذیره شدندش سراسر سران / همه نامداران و جنگاوران
برو خواندند آفرین بخردان / که ای شهریار و سر موبدان
چنان هم همی بود بر اسب شاه / بدان تا ببینند رویش سپاه
بریشان همی خواند شاه آفرین / که آباد بادا بگردان زمین
بیین پس پشت لشکر چو کوه / همی رفت گودرز با آن گروه
سر کشتگانرا فگنده نگون / سلیح و تن و جامه هاشان بخون
همان ده مبارز کز آوردگاه / بیاورده بودند گردان شاه
پس لشکر اندر همی راندند / ابر شهریار آفرین خواندند
چو گودرز نزدیک خسرو رسید / پیاده شد از دور کو را بدید
ستایش کنان پهلوان سپاه / بیامد بغلتید در پیش شاه
همه کشتگانرا بخسرو نمود / بگفتش که همرزم هر کس که بود
گروی زره را بیاودر گیو / دمان با سپهدار پیران نیو
ز اسب اندر آمد سبک شهریار / نیایش همی کرد برکردگار
ز یزدان سپاس و بدویم پناه / که او داد پیروزی و دستگاه
ز دادار بر پهلوان آفرین / همی خواند و بر لشکرش همچنین
که ای نامداران فرخنده پی / شما آتش و دشمنان خشک نی
سپهدار گودرز با دودمان / ز بهر دل من چو آتش دمان
همه جان و تنها فدا کردهاند / دم از شهر توران برآوردهاند
کنون گنج و شاهی مرا با شماست / ندارم دریغ از شما دست راست
ازان پس بدان کشتگان بنگرید / چو روی سپهدار پیران بدید
فروریخت آب از دو دیده بدرد / که کردار نیکی همی یاد کرد
بپیرانش بر دل ازان سان بسوخت / تو گفتی بدلش آتشی برفروخت
یکی داستان زد پس از مرگ اوی / بخون دو دیده بیالود روی
که بخت بدست اژدهای دژم / بدام آورد شیر شرزه بدم
بمردی نیابد کسی زو رها / چنین آمد این تیزچنگ اژدها
کشیدی همه ساله تیمار من / میان بسته بودی بپیکار من
ز خون سیاوش پر از درد بود / بدانگه کسی را نیازرد بود
چنان مهربان بود دژخیم شد / وزو شهر ایران پر از بیم شد
مر او را ببرد اهرمن دل ز جای / دگرگونه پیش اندر آورد پای
فراوان همی خیره دادمش پند / نیامدش گفتار من سودمند
از افراسیابش نه برگشت سر / کنون شهریارش چنین داد بر
مکافات او ما جز این خواستیم / همی گاه و دیهیمش آراستیم
از اندیشهٔ ما سخن درگذشت / فلک بر سرش بر دگرگونه گشت
بدل بر جفاکرد بر جای مهر / بدین سر دگرگونه بنمود چهر
کنون پند گودرز و فرمان من / بیفگند گفتار و پیمان من
تبه کرد مهر دل پاک را / بزهر اندر آمیخت تریاک را
که آمد بجنگ شما با سپاه / که چندان شد از شهر ایران تباه
ز توران بسیچید و آمد دمان / که ژوپین گودرز بودش زمان
پسر با برادر کلاه و کمر / سلیح و سپاه و همه بوم و بر
بداد از پی مهر افراسیاب / زمانه برو کرد چندین شتاب
بفرمود تا مشک و کافور ناب / بعنبر برآمیخته با گلاب
تنش را بیالود زان سربسر / بکافور و مشکش بیاگند سر
بدیبار رومی تن پاک اوی / بپوشید آن جان ناپاک اوی
یکی دخمه فرمود خسرو بمهر / بر آورده سر تا بگردان سپهر
نهاد اندرو تختهای گران / چنانچون بود در خور مهتران
نهادند مر پهلوان را بگاه / کمر بر میان و بسر برکلاه
چنینست کردار این پر فریب / چه مایه فرازست و چندی نشیب
خردمند را دل ز کردار اوی / بماند همی خیره از کار اوی
ازان پس گروی زره را بدید / یکی باد سرد از جگر برکشید
نگه کرد خسرو بدان زشت روی / چو دیوی بسر بر فروهشته موی
همی گفت کای کردگار جهان / تو دانی همی آشکار و نهان
همانا که کاوس بد کرده بود / بپاداش ازو زهر و کین آزمود
که دیوی چنین بر سیاوش گماشت / ندانم جزین کینه بر دل چه داشت
ولیکن بپیروزی یک خدای / جهاندار نیکی ده و رهنمای
که خون سیاوش ز افراسیاب / بخواهم بدین کینه گیرم شتاب
گروی زره را گره تا گره / بفرمود تا برکشیدند زه
چو بندش جداشد سرش را ز بند / بریدند همچون سر گوسفند
بفرمود او را فگندن به آب / بگفتا چنین بینم افراسیاب
ببد شاه چندی بران رزمگاه / بدان تا کند سازکار سپاه
دهد پادشاهی کرا در خورست / کسی کز در خلعت و افسرست
بگودرز داد آن زمان اصفهان / کلاه بزرگی و تخت مهان
باندازه اندر خور کارشان / بیاراست خلعت سزاوارشان
از آنها که بودند مانده بجای / که پیرانشان بد سرو کد خدای
فرستاده آمد بنزدیک شاه / خردمند مردی ز توران سپاه
که ما شاه را بنده و چاکریم / زمین جز بفرمان او نسپریم
کس از خواست یزدان نیابد رها / اگر چه شود در دم اژدها
جهاندار داند که ما خود کییم / میان تنگ بسته ز بهر چییم
نبدمان بکار سیاوش گناه / ببرد اهرمن شاه را دل ز راه
که توران ز ایران همه پر غمست / زن و کودک خرد در ماتمست
نه بر آرزو کینه خواه آمدیم / ز بهر بر و بوم و گاه آمدیم
ازین جنگ ما را بد آمد بسر / پسر بی پدر شد پدر بی پسر
بجان گر دهد شاهمان زینهار / ببندیم پیشش میان بندهوار
بدین لشکر اندر بس مهترست / کجا بندگی شاه را در خورست
گنهکار اوییم و او پادشاست / ازو هرچ آید بما بر رواست
سران سربسر نزد شاه آوریم / بسی پوزش اندر گناه آوریم
گر از ما بدلش اندرون کین بود / بریدن سر دشمن آیین بود
ور ایدونک بخشایش آرد رواست / همان کرد باید که او را هواست
چو بشنید گفتار ایشان بدرد / ببخشودشان شاه آزاد مرد
بفرمود تا پیش او آمدند / بران آرزو چارهجو آمدند
همه بر نهادند سر بر زمین / پر از خون دل و دیده پر آب کین
سپهبد سوی آسمان کرد سر / که ای دادگر داور چارهگر
همان لشکرست این که سر پر ز کین / همی خاک جستند ز ایران زمین
چنین کردشان ایزد دادگر / نه رای و نه دانش نه پای و نه پر
بدو دست یازم که او یار بس / ز گیتی نخواهیم فریادرس
بدین داستان زد یکی نیک رای / که از کین بزین اندر آورد پای
که این باره رخشنده تخت منست / کنون کار بیدار بخت منست
بدین کینه گر تخت و تاج آوریم / و گر رسم تابوت ساج آوریم
و گرنه بچنگ پلنگ اندرم / خور کرگسانست مغز سرم
کنون بر شما گشت کردار بد / شناسد هر آنکس که دارد خرد
نیم من بخون شما شسته چنگ / که گیرم چنین کار دشوار تنگ
همه یکسره در پناه منید / و گر چند بدخواه گاه منید
هر آنکس که خواهد نباشد رواست / بدین گفته افزایش آمد نه کاست
هر آنکس که خواهد سوی شاه خویش / گذارد نگیرم برو راه پیش
ز کمی و بیشی و از رنج و آز / بنیروی یزدان شدم بی نیاز
چو ترکان شنیدند گفتار شاه / ز سر بر گرفتند یکسر کلاه
بپیروزی شاه خستو شدند / پلنگان جنگی چو آهو شدند
بفرمود شاه جهان تا سلیح / بیارند تیغ و سنان و رمیح
ز بر گستوان و ز رومی کلاه / یکی توده کردند نزدیک شاه
بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش / زدند آن سرافراز ترکان درفش
بخوردند سوگندهای گران / که تا زندهایم از کران تا کران
همه شاه را چاکر و بندهایم / همه دل بمهر وی آگندهایم
چو این کرده بودند بیدار شاه / ببخشید یکسر همه بر سپاه
ز همشان پس آنگه پراگنده کرد / همه بومش از مردم آگنده کرد
ازان پس خروش آمد از دیدهگاه / که گرد سواران برآمد ز راه
سه اسب و دو کشته برو بسته زار / همی بینم از دور با یک سوار
همه نامداران ایران سپاه / نهادند چشم از شگفتی براه
که تا کیست از مرز توران زمین / که یارد گذشتن برین دشت کین
هم اندر زمان بیژن آمد دمان / ببازو بزه بر فگنده کمان
بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد / فگنده نگونسار پرخون و گرد
بر اسبی دگر بر پر از درد و غم / بغوش ترک اندرون گستهم
چو بیژن بنزدیک خسرو رسید / سر تاج و تخت بلندش بدید
ببوسید و بر خاک بنهاد روی / بشد شاد خسرو بدیدار اوی
بپرسید و گفتش که ای شیر مرد / کجا رفته بودی ز دشت نبرد
ز گستهم بیژن سخن یاد کرد / ز لهاک وز گرد فرشیدورد
وزان خسته و زاری گستهم / ز جنگ سواران وز بیش و کم
کنون آرزو گستهم را یکیست / که آن کار بر شاه دشوار نیست
بدیدار شاه آمدستش هوا / وزان پس اگر میرد او را روا
بفرمود پس شاه آزرم جوی / که بردند گستهم را پیش اوی
چنان نیک دل شد ازو شهریار / که از گریه مژگانش آمد ببار
چنان بد ز بس خستگی گستهم / که گفتی همی برنیامدش دم
یکی بوی مهر شهنشاه یافت / بپیچید و دیده سوی او شتافت
ببارید از دیدگان آب مهر / سپهبد پر از آب و خون کرد چهر
بزرگان برو زار و گریان شدند / چو بر آتش تیز بریان شدند
دریغ آمد او را سپهبد بمرگ / که سندان کین بد سرش زیر ترگ
ز هوشنگ و طهمورث و جمشید / یکی مهره بد خستگان را امید
رسیده بمیراث نزدیک شاه / ببازوش برداشتی سال و ماه
چو مهر دلش گستهم را بخواست / گشاد آن گرانمایه از دست راست
ابر بازوی گستهم برببست / بمالید بر خستگیهاش دست
پزشکان که از روم و ز هند وچین / چه از شهر یونان و ایران زمین
ببالین گستهمشان بر نشاند / ز هر گونه افسون بر و بر بخواند
وز آنجا بیامد بجای نماز / بسی با جهان آفرین گفت راز
دو هفته برآمد بران خسته مرد / سر آمد همه رنج و سختی و درد
بر اسبش ببردند نزدیک شاه / چو شاه اندرو کرد لختی نگاه
بایرانیان گفت کز کردگار / بود هر کسی شاد و به روزگار
ولیکن شگفتست این کار من / بدین راستی بر شده یار من
بپیروزی اندر غم گستهم / نکرد این دل شادمان را دژم
بخواند آن زمان بیژن گیو را / بدو داد دست گو نیو را
که تو نیکبختی و یزدان شناس / مدار از تن خویش هرگز هراس
همه مهر پروردگارست و بس / ندانم بگیتی جز او هیچ کس
که اویست جاوید فریادرس / بسختی نگیرد جز او دست کس
اگر زنده گردد تن مرده مرد / جهاندار گستهم را زنده کرد
بدآنگه بدو گفت تیمار دار / چو بیژن نبیند کس از روزگار
کزو رنج بر مهر بگزیدهای / ستایش بدین گونه بشنیدهای
بزیبد ببد شاه یک هفته نیز / درم داد و دینار و هر گونه چیز
فرستاد هر سو فرستادگان / بنزد بزرگان و آزادگان
چو از جنگ پیران شدی بینیاز / یکی رزم کیخسرو اکنون بساز