فردوسی › داستان اکوان دیو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو بر کردگار روان و خرد / ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشن‌روان / که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیست / به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست / روان و خرد را جزین راه نیست
ابا فلسفه‌دان بسیار گوی / بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد / نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایست توحید نیست / بنا گفتن و گفتن او یکیست
تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوی / نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
بیک دم زدن رستی از جان و تن / همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو / سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهان آفرین یاد کن / پرستش برین یاد بنیاد کن
کزویست گردون گردان بپای / هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری / ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت / نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنک این گرد گردان سپهر / همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان / که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کین داستان بشنود / بدانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری / شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر / گر ایدونک باشد سخن دلپذیر
سخنگوی دهقان چنین کرد یاد / که یک روز کیخسرو از بامداد
بیاراست گلشن بسان بهار / بزرگان نشستند با شهریار
چو گودرز و چون رستم و گستهم / چو برزین گرشاسپ از تخم جم
چو گیو و چو رهام کار آزمای / چو گرگین و خراد فرخنده رای
چو از روز یک ساعت اندر گذشت / بیامد بدرگاه چوپان ز دشت
که گوری پدید آمد اندر گله / چو شیری که از بند گردد یله
همان رنگ خورشید دارد درست / سپهرش بزر آب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی / ز مشک سیه تا بدنبال اوی
سمندی بزرگست گویی بجای / ورا چار گرزست آن دست و پای
یکی نره شیرست گویی دژم / همی بفگند یال اسپان ز هم
بدانست خسرو که آن نیست گور / که برنگذرد گور ز اسپی بزور
برستم چنین گفت کین رنج نیز / به پیگار بر خویشتن سنج نیز
برو خویشتن را نگه‌دار ازوی / مگر باشد آهرمن کینه‌جوی
چنین گفت رستم که با بخت تو / نترسد پرستندهٔ تخت تو
نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها / ز شمشیر تیزم نیابد رها
برون شد بنخچیر چون نره شیر / کمندی بدست اژدهایی بزیر
بدشتی کجا داشت چوپان گله / وزانسو گذر داشت گور یله
سه روزش همی جست در مرغزار / همی کرد بر گرد اسپان شکار
چهارم بدیدش گرازان بدشت / چو باد شمالی برو بر گذشت
درخشنده زرین یکی باره بود / بچرم اندرون زشت پتیاره بود
برانگیخت رخش دلاور ز جای / چو تنگ اندر آمد دگر شد برای
چنین گفت کین را نباید فگند / بباید گرفتن بخم کمند
نشایدش کردن بخنجر تباه / بدین سانش زنده برم نزد شاه
بینداخت رستم کیانی کمند / همی خواست کرد سرش را ببند
چو گور دلاور کمندش بدید / شد از چشم او در زمان ناپدید
بدانست رستم که آن نیست گور / ابا او کنون چاره باید نه زور
جز اکوان دیو این نشاید بدن / ببایستش از باد تیغی زدن
بشمشیر باید کنون چاره کرد / دواندین خون بران چرم زرد
ز دانا شنیدم که این جای اوست / که گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پدید آمد از دشت باز / سپهبد برانگیخت آن تند تاز
کمان را بزه کرد و از باد اسپ / بینداخت تیری چو آذر گشسپ
همان کو کمان کیان درکشید / دگر باره شد گور ازو ناپدید
همی تاخت اسپ اندران پهن دشت / چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
ببش گرفت آرزو هم بنان / سر از خواب بر کوههٔ زین زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب / به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد / هم از ماندگی چشم را خواب داد
کمندش ببازوی و ببر بیان / بپوشیده و تنگ بسته میان
ز زین کیانیش بگشاد تنگ / به بالین نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جای خواب / نمدزین برافگند بر پیش آب
بدان جایگه خفت و خوابش ربود / که از رنج وز تاختن مانده بود
چو اکوانش از دور خفته بدید / یکی باد شد تا بر او رسید
زمین گرد ببرید و برداشتش / ز هامون بگردون برافراشتش
غمی شد تهمتن چو بیدار شد / سر پر خرد پر ز پیکار شد
چو رستم بجنبید بر خویشتن / بدو گفت اکوان که ای پیلتن
یکی آرزو کن که تا از هوا / کجات آید افگندن اکنون هوا
سوی آبت اندازم ار سوی کوه / کجا خواهی افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگرید / هوا در کف دیو واژونه دید
چنین گفت با خویشتن پیلتن / که بد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر کوهسار / تن و استخوانم نیاید بکار
بدریا به آید که اندازدم / کفن سینهٔ ماهیان سازدم
وگر گویم او را بدریا فگن / بکوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود کار دیو / که فریادرس باد گیهان خدیو
چنین داد پاسخ که دانای چین / یکی داستانی زدست اندرین
که در آب هر کو بر آیدش هوش / به مینو روانش نبیند سروش
بزاری هم ایدر بماند بجای / خرامش نیاید بدیگر سرای
بکوهم بینداز تا ببر و شیر / ببینند چنگال مرد دلیر
ز رستم چو بشنید اکوان دیو / برآورد بر سوی دریا غریو
بجایی بخواهم فگندنت گفت / که اندر دو گیتی بمانی نهفت
بدریای ژرف اندر انداختش / ز کینه خور ماهیان ساختش
همان کز هوا سوی دریا رسید / سبک تیغ تیز از میان برکشید
نهنگان که کردند آهنگ اوی / ببودند سرگشته از چنگ اوی
بدست چپ و پای کرد آشناه / بدیگر ز دشمن همی جست راه
بکارش نیامد زمانی درنگ / چنین باشد آن کو بود مرد جنگ
اگر ماندی کس بمردی بپای / پی او زمانه نبردی ز جای
ولیکن چنینست گردنده دهر / گهی نوش یابند ازو گاه زهر
ز دریا بمردی به یکسو کشید / برآمد بهامون و خشکی بدید
ستایش گرفت آفریننده را / رهانیده از بد تن بنده را
برآسود و بگشاد بند میان / بر چشمه بنهاد ببر بیان
کمند و سلیحش چو بفگند نم / زره را بپوشید شیر دژم
بدان چشمه آمد کجا خفته بود / بران دیو بدگوهر آشفته بود
نبود رخش رخشان بران مرغزار / جهانجوی شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زین و لگام / بشد بر پی رخش تا گاه شام
پیاده همی رفت جویان شکار / به پیش اندر آمد یکی مرغزار
همه بیشه و آبهای روان / بهر جای دراج و قمری نوان
گله‌دار اسپان افراسیاب / به بیشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر مادیانان چو دیو / میان گله برکشیده غریو
چو رستم بدیدش کیانی کمند / بیفگند و سرش اندر آمد به بند
بمالیدش از گرد و زین برنهاد / ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
لگامش بسر بر زد و برنشست / بران تیز شمشیر بنهاد دست
گله هر کجا دید یکسر براند / بشمشیر بر نام یزدان بخواند
گله‌دار چون بانگ اسبان شنید / سرآسیمه از خواب سر بر کشید
سواران که بودند با او بخواند / بر اسپ سرافرازشان برنشاند
گرفتند هر کس کمند و کمان / بدان تا که باشد چنین بدگمان
که یارد بدین مرغزار آمدن / بنزدیک چندین سوار آمدن
پس اندر سواران برفتند گرم / که بر پشت رستم بدرند چرم
چو رستم شتابندگان را بدید / سبک تیغ تیز از میان برکشید
بغرید چون شیر و برگفت نام / که من رستمم پور دستان سام
بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت / چو چوپان چنان دید بنمود پشت
چو باد از شگفتی هم اندر شتاب / بدیدار اسپ آمد افراسیاب
بجایی که هر سال چوپان گله / بران دشت و آن آب کردی یله
خود و دو هزار از یل نامدار / رسیدند تازان بران مرغزار
ابا باده و رود و گردان بهم / بدان تا کند بر دل اندیشه کم
چو نزدیک آن مرغزاران رسید / ز اسپان و چوپان نشانی ندید
یکایک خروشیدن آمد ز دشت / همه اسپ یک بر دگر برگذشت
ز خاک پی رخش بر سرکشان / پدید آمد از دور پیدا نشان
چو چوپان بر شاه توران رسید / بدو باز گفت آن شگفتی که دید
که تنها گله برد رستم ز دشت / ز ما کشت بسیار و اندر گذشت
ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی / که تنها بجنگ آمد این کینه‌جوی
بباید کشیدن یکایک سلیح / که این کار بر ما گذشت از مزیح
چنین زار گشتیم و خوار و زبون / که یک تن سوی ما گراید بخون
همی بفگند نام مردی ز ما / بتیغ او براند ز خون آسیا
همی بگذراند بیک تن گله / نشاید چنین کار کردن یله
سپهدار با چار پیل و سپاه / پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزدیک رستم کمان / ز بازو برون کرد و آمد دمان
بریشان ببارید چو ژاله میغ / چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ
چو افگنده شد شست مرد دلیر / بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر
همی گرز بارید همچون تگرگ / همی چاک چاک آمد از خود و ترگ
ازیشان چهل مرد دیگر بکشت / غمی شد سپهدار و بنمود پشت
ازو بستد آن چار پیل سپید / شدند آن سپاه از جهان ناامید
پس پشتشان رستم گرزدار / دو فرسنگ برسان ابر بهار
چو برگشت برداشت پیل و رمه / بنه هرچ آمد بچنگش همه
بیامد گرازان بران چشمه باز / دلش جنگ جویان بچنگ دراز
دگر باره اکوان بدو باز خورد / نگشتی بدو گفت سیر از نبرد
برستی ز دریا و چنگ نهنگ / بدشت آمدی باز پیچان بجنگ
تهمتن چو بنشید گفتار دیو / برآورد چون شیر جنگی غریو
ز فتراک بگشاد پیچان کمند / بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران / برآهیخت چون پتک آهنگران
بزد بر سر دیو چون پیل مست / سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش / برآهیخت و ببرید جنگی سرش
همی خواند بر کردگار آفرین / کزو بود پیروزی و زور کین
تو مر دیو را مردم بد شناس / کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هرانکو گذشت از ره مردمی / ز دیوان شمر مشمر از آدمی
خرد گر برین گفتها نگرود / مگر نیک مغزش همی نشنود
گر آن پهلوانی بود زورمند / ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان / که بر پهلوانی بگردد زیان
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد / چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
که داند که چندین نشیب و فراز / به پیش آرد این روزگار دراز
تگ روزگار از درازی که هست / همی بگذراند سخنها ز دست
که داند کزین گنبد تیزگرد / درو سور چند است و چندی نبرد
چو ببرید رستم سر دیو پست / بران بارهٔ پیل پیکر نشست
به پیش اندر آورد یکسر گله / بنه هرچ کردند ترکان یله
همی رفت با پیل و با خواسته / وزو شد جهان یکسر آراسته
ز ره چون بشاه آمد این آگهی / که برگشت ستم بدان فرهی
از ایدر میان را بدان کرد بند / کجا گور گیرد بخم کمند
کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ / بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
نیابد گذر شیر بر تیغ اوی / همان دیو و هم مردم کینه‌جوی
پذیره شدن را بیاراست شاه / بسر بر نهادند گردان کلاه
درفش شهنشاه با کرنای / ببردند با ژنده پیل و درای
چو رستم درفش جهاندار شاه / نگه کرد کامد پذیره براه
فرود آمد و خاک را داد بوس / خروش سپاه آمد و بوق و کوس
سر سرکشان رستم تاج بخش / بفرمود تا برنشیند برخش
وزانجا بایوان شاه آمدند / گشاده دل و نیک خواه آمدند
به ایرانیان بر گله بخش کرد / نشست تن خویشتن رخش کرد
فرستاد پیلان بر پیل شاه / که بر شیر پیلان بگیرند راه
بیک هفته ایوان بیاراستند / می و رود و رامشگران خواستند
بمی رستم آن داستان برگشاد / وز اکوان همی کرد بر شاه یاد
که گوری ندیدم بخوبی چنوی / بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی
چو خنجر بدرید بر تنش پوست / بروبر نبخشود دشمن نه دوست
سرش چون سر پیل و مویش دراز / دهن پر زدندانهای گراز
دو چشمش کبود و لبانش سیاه / تنش را نشایست کردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هیون / همه دشت ازو شد چو دریای خون
سرش کردم از تن بخنجر جدا / چو باران ازو خون شد اندر هوا
ازو ماند کیخسرو اندر شگفت / چو بنهاد جام آفرین برگرفت
بران کو چنان پهلوان آفرید / کسی این شگفتی بگیتی ندید
که مردم بود خود بکردار اوی / بمردی و بالا و دیدار اوی
همی گفت اگر کردگار سپهر / ندادی مرا بهره از داد و مهر
نبودی بگیتی چنین کهترم / که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم
دو هفته بران گونه بودند شاد / ز اکوان وز بزم کردند یاد
سه دیگر تهمتن چنین کرد رای / که پیروز و شادان شود باز جای
مرا بویهٔ زال سامست گفت / چنین آرزو را نشاید نهفت
شوم زود و آیم بدرگاه باز / بباید همی کینه را کرد ساز
که کین سیاوش به پیل و گله / نشاید چنین خوار کردن یله
در گنج بگشاد شاه جهان / گرانمایه چیزی که بودش نهان
بیاورد ده جام گوهر ز گنج / بزر بافته جامهٔ شاه پنج
غلامان روزمی بزرین کمر / پرستندگان نیز با طوق زر
ز گستردنیها و از تخت عاج / ز دیبا و دینار و پیروزه تاج
بنزدیک رستم فرستاد شاه / که این هدیه با خویشتن بر براه
یک امروز با ما بباید بدن / وزان پس ترا رای رفتن زدن
ببود و بپیمود چندی نبید / بشبگیر جز رای رفتن ندید
دو فرسنگ با او بشد شهریار / بپدرود کردن گرفتش کنار
چو با راه رستم هم آواز گشت / سپهدار ایران ازو بازگشت
جهان پاک بر مهر او گشت راست / همی داشت گیتی بر انسان که خواست
برین گونه گردد همی چرخ پیر / گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
چو این داستان سربسر بشنوی / از اکوان سوی کین بیژن شوی