فردوسی › داستان بوزرجمهر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری
به ویژه که شاه جهان بیندش / روان درخشنده بگزیندش
ستاره زند رای با چرخ و ماه / سخنها پراگنده کرده به راه
روانهای روشن ببیند به خواب / همه بودنیها چوآتش برآب
شبی خفته بد شاه نوشین روان / خردمند و بیدار و دولت جوان
چنان دید درخواب کز پیش تخت / برستی یکی خسروانی درخت
شهنشاه را دل بیاراستی / می‌و رود و رامشگران خواستی
بر او بران گاه آرام و ناز / نشستی یکی تیزدندان گراز
چو بنشست می خوردن آراستی / وزان جام نوشین‌روان خواستی
چوخورشید برزد سر از برج گاو / ز هر سو برآمد خروش چگاو
نشست از بر تخت کسری دژم / ازان دیده گشته دلش پر ز غم
گزارندهٔ خواب را خواندند / ردان را ابر گاه بنشاندند
بگفت آن کجا دید در خواب شاه / بدان موبدان نماینده راه
گزارندهٔ خواب پاسخ نداد / کزان دانش او را نبد هیچ یاد
به نادانی آنکس که خستو شود / ز فام نکوهنده یک سو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نیافت / پراندیشه دل را سوی چاره تافت
فرستاد بر هر سویی مهتری / که تا باز جوید ز هر کشوری
یکی بدره با هر یکی یار کرد / به برگشتن امید بسیار کرد
به هر بدره‌ای بد درم ده هزار / بدان تاکند در جهان خواستار
گزارنده خواب دانا کسی / به هر دانشی راه جسته بسی
که بگزارد این خواب شاه جهان / نهفته بر آرد ز بند نهان
یکی بدره آگنده او را دهند / سپاسی به شاه جهان برنهند
به هر سو بشد موبدی کاردان / سواری هشیوار بسیار دان
یکی از ردان نامش آزادسرو / ز درگاه کسری بیامد به مرو
بیامد همه گرد مرو او بجست / یکی موبدی دید بازند و است
همی کودکان را بیاموخت زند / به تندی و خشم و ببانگ بلند
یکی کودکی مهتر ایدر برش / پژوهنده زند وا ستا سرش
همی‌خواندندیش بوزرجمهر / نهاده بران دفتر از مهر چهر
عنانرا بپیچید موبد ز راه / بیامد بپرسید زو خواب شاه
نویسنده گفت این نه کارمنست / زهر دانشی زند یارمنست
ز موبد چو بشنید بوزرجمهر / بدو داد گوش و بر افروخت چهر
باستاد گفت این شکارمنست / گزاریدن خواب کارمنست
یکی بانگ برزد برو مرد است / که تو دفتر خویش کردی درست
فرستاده گفت ای خردمند مرد / مگر داند او گرد دانا مگرد
غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد / بگوی آنچ داری بدو گفت یاد
نگویم من این گفت جز پیش شاه / بدانگه که بنشاندم پیش گاه
بدادش فرستاده اسب و درم / دگر هرچ بایستش از بیش و کم
برفتند هر دو برابر ز مرو / خرامان چو زیر گل اندر تذرو
چنان هم گرازان و گویان ز شاه / ز فرمان وز فر وز تاج و گاه
رسیدند جایی کجا آب بود / چو هنگامه خوردن و خواب بود
به زیر درختی فرود آمدند / چوچیزی بخوردند و دم بر زدند
بخفت اندران سایه بوزرجمهر / یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود / که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید / که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت / شد ازپیش اونرم سوی درخت
چو مار سیه بر سر دار شد / سر کودک از خواب بیدار شد
چو آن اژدها شورش او شنید / بران شاخ باریک شد ناپدید
فرستاده اندر شگفتی بماند / فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند / بجایی رسد در بزرگی بلند
وزان بیشه پویان به راه آمدند / خرامان به نزدیک شاه آمدند
فرستاده از پیش کودک برفت / برتخت کسری خرامید تفت
بدو گفت کای شاه نوشین‌روان / تویی خفته بیدار و دولت جوان
برفتم ز درگاه شاها به مرو / بگشتم چو اندر گلستان تذرو
ز فرهنگیان کودکی یافتم / بیاوردم و تیز بشتافتم
بگفت آن سخن کزلب او شنید / ز مار سیاه آن شگفتی که دید
جهاندار کسری ورا پیش خواند / وزان خواب چندی سخنها براند
چوبشنید دانا ز نوشین روان / سرش پرسخن گشت و گویا زبان
چنین داد پاسخ که در خان تو / میان بتان شبستان تو
یکی مرد برناست کز خویشتن / به آرایش جامه کردست زن
ز بیگانه پردخته کن جایگاه / برین رای ما تا نیابند راه
بفرمای تا پیش تو بگذرند / پی خویشتن بر زمین بسپرند
بپرسیم زان ناسزای دلیر / که چون اندر آمد به بالین شیر
ز بیگانه ایوانش پردخت کرد / درکاخ شاهنشهی سخت کرد
بتان شبستان آن شهریار / برفتند پر بوی و رنگ و نگار
سمن بوی خوبان با ناز و شرم / همه پیش کسری برفتند نرم
ندیدند ازین سان کسی در میان / برآشفت کسری چو شیر ژیان
گزارنده گفت این نه اندر خورست / غلامی میان زنان اندرست
شمن گفت رفتن بافزون کنید / رخ از چادر شرم بیرون کنید
دگر باره بر پیش بگذاشتند / همه خواب را خیره پنداشتند
غلامی پدید آمد اندر میان / به بالای سرو و بچهر کیان
تنش لرز لرزان به کردار بید / دل از جان شیرین شده نا امید
کنیزک بدان حجره هفتاد بود / که هر یک به تن سرو آزاد بود
یکی دختری مهتر چاج بود / به بالای سرو و ببر عاج بود
غلامی سمن پیکر و مشک‌بوی / به خان پدر مهربان بد بدوی
بسان یکی بنده در پیش اوی / به هر جا که رفتی بدی خویش اوی
بپرسید ز و گفت کین مرد کیست / کسی کو چنین بنده پرورد کیست
چنین برگزیدی دلیر و جوان / میان شبستان نوشین‌روان
چنین گفت زن کین ز من کهترست / جوانست و با من ز یک مادرست
چنین جامه پوشید کز شرم شاه / نیارست کردن به رویش نگاه
برادر گر از تو بپوشید روی / ز شرم توبود آن بهانه مجوی
چو بشنید این گفته نوشین‌روان / شگفت آمدش کار هر دو جوان
برآشفت زان پس به دژخیم گفت / که این هر دو در خاک باید نهفت
کشنده ببرد آن دو تن را دوان / پس پردهٔ شاه نوشین‌روان
برآویختشان درشبستان شاه / نگونسار پرخون و تن پر گناه
گزارندهٔ خواب را بدره داد / ز اسب وز پوشیدنی بهره داد
فرومانده از دانش او شگفت / ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت
نوشتند نامش به دیوان شاه / بر موبدان نماینده راه
فروزنده شد نام بوزرجمهر / بدو روی بنمود گردان سپهر
همی روز روزش فزون بود بخت / بدو شادمان بد دل شاه سخت
دل شاه کسری پر از داد بود / به دانش دل ومغزش آباد بود
بدرگاه بر موبدان داشتی / ز هر دانشی بخردان داشتی
همیشه سخن گوی هفتاد مرد / به درگاه بودی بخواب و بخورد
هرانگه که پردخته گشتی ز کار / ز داد و دهش وز می و میگسار
زهر موبدی نوسخن خواستی / دلش را بدانش بیاراستی
بدانگاه نو بود بوزرجمهر / سراینده وزیرک وخوب چهر
چنان بدکزان موبدان و ردان / ستاره شناسان و هم بخردان
همی دانش آموخت و اندر گذشت / و زان فیلسوفان سرش برگذشت
چنان بد که بنشست روزی بخوان / بفرمود کاین موبدان را بخوان
که باشند دانا و دانش پذیر / سراینده و باهش و یاد گیر
برفتند بیداردل موبدان / زهر دانشی راز جسته ردان
چو نان خورده شد جام می‌خواستند / به می جان روشن بیاراستند
بدانندگان شاه بیدار گفت / که دانش گشاده کنید از نهفت
هران کس که دارد به دل دانشی / بگوید مرا زو بود رامشی
ازیشان هران کس که دانا بدند / بگفتن دلیر و توانا بدند
زبان برگشادند برشهریار / کجا بود داننده را خواستار
چو بوزرجمهر آن سخنها شنید / بدانش نگه کردن شاه دید
یکی آفرین کرد و بر پای خاست / چنین گفت کای داور داد و راست
زمین بنده تاج وتخت تو باد / فلک روشن از روی و بخت تو باد
گر ای دون که فرمان دهی بنده را / که بگشاید از بند گوینده را
بگویم و گر چند بی‌مایه‌ام / بدانش در از کمترین پایه‌ام
نکوهش نباشد که دانا زبان / گشاده کند نزد نوشین‌روان
نگه کرد کسری بداننده گفت / که دانش چرا باید اندر نهفت
چوان برزبان پادشاهی نمود / ز گفتار او روشنایی فزود
بدو گفت روشن روان آنکسی / که کوتاه گوید به معنی بسی
کسی را که مغزش بود پرشتاب / فراوان سخن باشد و دیر یاب
چو گفتار بیهوده بسیار گشت / سخن گوی در مردمی خوارگشت
هنرجوی و تیمار بیشی مخور / که گیتی سپنجست و ما بر گذر
همه روشنیهای تو راستیست / ز تاری وکژی بباید گریست
دل هرکسی بندهٔ آرزوست / وزو هر یکی را دگرگونه خوست
سر راستی دانش ایزدست / چو دانستیش زو نترسی بدست
خردمند ودانا و روشن روان / تنش زین جهانست وجان زان جهان
هران کس که در کار پیشی کند / همه رای وآهنگ بیشی کند
بنایافت رنجه مکن خویشتن / که تیمارجان باشد و رنج تن
ز نیرو بود مرد را راستی / ز سستی دروغ آید وکاستی
ز دانش چوجان تو را مایه نیست / به از خامشی هیچ پیرایه نیست
چو بردانش خویش مهرآوری / خرد را ز تو بگسلد داوری
توانگر بود هر کرا آز نیست / خنک بنده کش آز انباز نیست
مدارا خرد را برادر بود / خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بود / به از دوست مردی که نادان بود
توانگر شد آنکس که خشنود گشت / بدو آز و تیمار او سود گشت
بموختن گر فروتر شوی / سخن را ز دانندگان بشنوی
به گفتار گرخیره شد رای مرد / نگردد کسی خیره همتای مرد
هران کس که دانش فرامش کند / زبان را به گفتار خامش کند
چوداری بدست اندرون خواسته / زر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد / نشاید گشاد و نباید فشرد
خردمند کز دشمنان دور گشت / تن دشمن او را چو مزدور گشت
چو داد تن خویشتن داد مرد / چنان دان که پیروز شد در نبرد
مگو آن سخن کاندرو سود نیست / کزان آتشت بهره جز دود نیست
میندیش ازان کان نشاید بدن / نداند کس آهن به آب آژدن
فروتن بود شه که دانا بود / به دانش بزرگ و توانا بود
هر آنکس که او کردهٔ کردگار / بداند گذشت از بد روزگار
پرستیدن داور افزون کند / ز دل کاوش دیو بیرون کند
بپرهیزد از هرچ ناکردنیست / نیازارد آن را که نازردنیست
به یزدان گراییم فرجام کار / که روزی ده اویست و پروردگار
ازان خوب گفتار بوزرجمهر / حکیمان همه تازه کردند چهر
یکی انجمن ماند اندر شگفت / که مرد جوان آن بزرگی گرفت
جهاندار کسری درو خیره ماند / سرافراز روزی دهان را بخواند
بفرمود تا نام او سر کنند / بدانگه که آغاز دفتر کنند
میان مهان بخت بوزرجمهر / چو خورشید تابنده شد بر سپهر
ز پیش شهنشاه برخاستند / برو آفرینی نو آراستند
بپرسش گرفتند زو آنچ گفت / که مغز ودلش باخرد بود جفت
زبان تیز بگشاد مرد جوان / که پاکیزه دل بود و روشن‌روان
چنین گفت کز خسرو دادگر / نپیچید باید به اندیشه سر
کجا چون شبانست ما گوسفند / و گر ما زمین او سپهر بلند
نشاید گذشتن ز پیمان اوی / نه پیچیدن از رای و فرمان اوی
بشادیش باید که باشیم شاد / چو داد زمانه بخواهیم داد
هنرهاش گسترده اندرجهان / همه راز او داشتن درنهان
مشو با گرامیش کردن دلیر / کزآتش بترسد دل نره شیر
اگر کوه فرمانش دارد سبک / دلش خیره خوانیم و مغزش تنک
همه بد ز شاهست و نیکی زشاه / کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
سرتاجور فر یزدان بود / خردمند ازو شاد وخندان بود
ازآهرمنست آن کزو شاد نیست / دل و مغزش از دانش آباد نیست
شنیدند گفتار مرد جوان / فروبست فرتوت را زو زبان
پراگنده گشتند زان انجمن / پر از آفرین روز و شبشان دهن
دگر هفته روشن دل شهریار / همی‌بود داننده را خواستار
دل از کار گیتی به یکسو کشید / کجا خواست گفتار دانا شنید
کسی کو سرافراز درگاه بود / به دانندگی درخور شاه بود
برفتند گویندگان سخن / جوان و جهاندیده مرد کهن
سرافراز بوزرجمهرجوان / بشد باحکیمان روشن‌روان
حکیمان داننده و هوشمند / رسیدند نزدیک تخت بلند
نهادند رخ سوی بوزرجمهر / که کسری همی زو برافروخت چهر
ازیشان یکی بود فرزانه‌تر / بپرسید ازو از قضا و قدر
که انجام و فرجام چونین سخن / چه گونه‌است و این برچه آید ببن
چنین داد پاسخ که جوینده مرد / دوان وشب و روز با کار کرد
بود راه روزی برو تارو تنگ / بجوی اندرون آب او با درنگ
یکی بی هنر خفته بر تخت بخت / همی گل فشاند برو بر درخت
چنینست رسم قضا و قدر / ز بخشش نیابی به کوشش گذر
جهاندار دانا و پروردگار / چنین آفرید اختر روزگار
دگرگفت کان چیز کافزون ترست / کدامست و بیشی که را در خورست
چنین گفت کان کس که داننده تر / به نیکی کرا دانش آید ببر
دگرگفت کز ما چه نیکوترست / ز گیتی کرانیکویی درخورست
چنین داد پاسخ که آهستگی / کریمی وخوبی وشایستگی
فزونتر بکردن سرخویش پست / ببخشد نه از بهر پاداش دست
بکوشد بجوید بگرد جهان / خرامد به هنگام با همرهان
دگر گفت کاندر خردمند مرد / هنرچیست هنگام ننگ و نبرد
چنین گفت کان کس که آهوی خویش / ببیند بگرداند آیین وکیش
بپرسید دیگر که در زیستن / چه سازی که کمتر بود رنج تن
چنین داد پاسخ که گر با خرد / دلش بردبارست رامش برد
بداد وستد در کند راستی / ببندد در کژی و کاستی
ببخشد گنه چون شود کامکار / نباشد سرش تیز و نا بردبار
بپرسید دیگر که از انجمن / نگهبان کدامست برخویشتن
چنین گفت کان کو پس آرزوی / نرفت از کریمی وز نیک خوی
دگر کو بسستی نشد پیش کار / چو دید او فزونی بدروزگار
دگرگفت کزبخشش نیک‌خوی / کدامست نیکوتر از هر دو سوی
کجا در دو گیتیش بارآورد / بسالی دو بارش بهارآورد
چنین گفت کان کس که با خواسته / ببخشش کند جانش آراسته
وگر بر ستاننده آرد سپاس / ز بخشنده بازارگانی شناس
دگر گفت کز مرد پیرایه چیست / وزان نیکوییها گرانمایه چیست
چنین داد پاسخ که بخشنده مرد / کجا نیکویی با سزاوار کرد
ببالد به کردار سرو بلند / چو بالید هرگز نباشد نژند
وگر ناسزا را بسایی به مشک / نبوید نروید گل از خار خشک
سخن پرسی از گنگ گر مرد کر / به بار آید ورای ناید ببر
یکی گفت کاندر سرای سپنج / نباشد خردمند بی‌درد و رنج
چه سازیم تا نام نیک آوریم / درآغاز فرجام نیک آوریم
بدو گفت شو دور باش از گناه / جهان را همه چون تن خویش خواه
هران چیزکانت نیاید پسند / تن دوست و دشمن دران برمبند
دگرگفت کوشش ز اندازه بیش / چن گویی کزین دوکدامست پیش
چنین داد پاسخ که اندر خرد / جز اندیشه چیزی نه اندر خورد
بکوشی چو در پیش کار آیدت / چوخواهی که رنجی به بار آیدت
سزای ستایش دگر گفت کیست / اگر برنکوهیده باید گریست
چنین گفت کان کو به یزدان پاک / فزون دارد امید و هم بیم و باک
دگر گفت کای مرد روشن‌خرد / ز گردون چه بر سر همی‌بگذرد
کدامست خوشتر مرا روزگار / ازین برشده چرخ ناپایدار
سخن گوی پاسخ چنین داد باز / که هرکس که گشت ایمن و بی‌نیاز
به خوبی زمانه ورا داد داد / سزد گر نگیری جز از داد یاد
بپرسید دیگر که دانش کدام / به گیتی که باشیم زو شادکام
چنین گفت کان کو بود بردبار / به نزدیک اومرد بی‌شرم خوار
دگر گفت کان کو نجوید گزند / ز خوها کدامش بود سودمند
بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم / بخوابد بخشم از گنهکار چشم
دگر گفت کان چیست ای هوشمند / که آید خردمند را آن پسند
چنین گفت کان کو بود پر خرد / ندارد غم آن کزو بگذرد
وگر ارجمندی سپارد به خاک / نبندد دل اندر غم و درد پاک
دگر کو ز نادیدنیها امید / چنان بگسلد دل چو از باد بید
دگر گفت بد چیست بر پادشای / کزو تیره گردد دل پارسای
چنین داد پاسخ که بر شهریار / خردمند گوید که آهو چهار
یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ / و دیگر که دارد دل از بخش تنگ
دگر آنک رای خردمند مرد / به یک سو نهد روز ننگ و نبرد
چهارم که باشد سرش پرشتاب / نجوید به کار اندر آرام و خواب
بپرسید دیگر که بی عیب کیست / نکوهیدن آزادگان را بچیست
چنین گفت کین رابه بخشیم راست / که جان وخرد درسخن پادشاست
گرانمایگان را فسون ودروغ / به کژی و بیداد جستن فروغ
میانه بو د مرد کنداوری / نکوهشگر و سر پر از داوری
منش پستی وکام برپادشا / به بیهوده خستن دل پارسا
زبان راندن و دیده بی‌آب شرم / گزیدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم که دارد روا / خرد دور کردن ز بهر هوا
بپرسید دیگر یکی هوشمند / که اندرجهان چیست آن بی‌گزند
چنین داد پاسخ او کز نخست / درپاک یزدان بدانست وجست
کزویت سپاس و بدویت پناه / خداوند روز و شب و هور و ماه
دل خویش راآشکار و نهان / سپردن به فرمان شاه جهان
تن خویشتن پروریدن به ناز / برو سخت بستن در رنج وآز
نگه داشتن مردم خویش را / گسستن تن از رنج درویش را
سپردن به فرهنگ فرزند خرد / که گیتی بنادان نشاید سپرد
چوفرمان پذیرنده باشد پسر / نوازنده باید که باشد پدر
بپرسید دیگر که فرزند راست / به نزد پدر جایگاهش کجاست
چنین داد پاسخ که نزد پدر / گرامی چوجانست فرخ پسر
پس ازمرگ نامش بماند به جای / ازیرا پسرخواندش رهنمای
بپرسید دیگر که ازخواسته / که دانی که دارد دل آراسته
چنین داد پاسخ که مردم به چیز / گرامیست وز چیز خوارست نیز
نخست آنکه یابی بدو آرزوی / ز هستیش پیدا کنی نیک‌خوی
وگر چون بباید نیاری به کار / همان سنگ وهم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلند / کرا خوانی از خسروان سودمند
چنین داد پاسخ کزان شهریار / که ایمن بود مرد پرهیزکار
وز آواز او بدهراسان بود / زمین زیر تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچیست / به گیتی پر از رنج و درویش کیست
چنین گفت آنکس که هستش بسند / ببخش خداوند چرخ بلند
کسی را کجا بخت انباز نیست / بدی در جهان بتر از آز نیست
ازو نامداران فروماندند / همه همزبان آفرین خواندند
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه / نشست از بر تخت پیروز شاه
بخواند آنکسی راکه دانا بدند / به گفتار ودانش توانا بدند
بگفتند هرگونه‌ای هرکسی / همانا پسندش نیامد بسی
چنین گفت کسری به بوزرجمهر / که از چادر شرم بگشای چهر
سخن گوی دانا زبان برگشاد / ز هرگونه دانش همی‌کرد یاد
نخست آفرین کرد بر شهریار / که پیروز بادا سر تاجدار
دگر گفت مردم نگردد بلند / مگر سر بپیچد ز راه گزند
چو باید که دانش بیفزایدت / سخن یافتن را خرد بایدت
در نام جستن دلیری بود / زمانه ز بد دل به سیری بود
وگر تخت جویی هنر بایدت / چوسبزی بود شاخ و بر بایدت
چوپرسند پرسندگان از هنر / نشاید که پاسخ دهیم ازگهر
گهر بی‌هنر ناپسندست وخوار / برین داستان زد یکی هوشیار
که گر گل نبوید به رنگش مجوی / کز آتش بروید مگر آب جوی
توانگر به بخشش بود شهریار / به گنج نهفته نه‌ای پایدار
به گفتار خوب ار هنر خواستی / به کردار پیدا کند راستی
فروتر بود هرک دارد خرد / سپهرش همی درخرد پرورد
چنین هم بود مردم شاد دل / ز کژیش خون گردد آزاد دل
خرد درجهان چون درخت وفاست / وزو بار جستن دل پادشاست
چوخرسند باشی تن آسان شوی / چو آز آوری زو هراسان شوی
مکن نیک مردی به جان کسی / که پاداش نیکی نیابی بسی
گشاده دلانرا بود بخت یار / انوشه کسی کو بود بردبار
هران کس که جوید همی برتری / هنرها بباید بدین داوری
یکی رای وفرهنگ باید نخست / دوم آزمایش بباید درست
سیوم یار باید بهنگام کار / ز نیک وز بد برگرفتن شمار
چهارم که مانی بجا کام را / ببینی ز آغاز فرجام را
به پنجم اگر زورمندی بود / به تن کوشش آری بلندی بود
وزین هر دری جفت گردد سخن / هنرخیره بی‌آزمایش مکن
ازان پس چو یارت بود نیکساز / بروبر به هنگامت آید نیاز
چو کوشش نباشد تن زورمند / نیارد سر آرزوها ببند
چو کوشش ز اندازه اندر گذشت / چنان دان که کوشنده نومید گشت
خوی مرد دانا بگوییم پنج / کزان عادت او خود نباشد به رنج
چونادان عادت کند هفت چیز / ز وان هفت چیز به رنج‌ست نیز
نخست آنک هرکس که دارد خرد / ندارد غم آن کزو بگذرد
نه شادان کند دل بنایافته / نه گر بگذرد زو شود تافته
چو از رنج وز بد تن آسان شود / ز نابودنیها هراسان شود
چو سختیش پیش آید از هر شمار / شود پیش و سستی نیارد به کار
ز نادان که گفتیم هفتست راه / یکی آنک خشم آورد بی‌گناه
گشاده کند گنج بر ناسزای / نه زو مزد یابد بهر دو سرای
سه دیگر به یزدان بود ناسپاس / تن خویش را در نهان ناشناس
چهارم که با هر کسی راز خویش / بگوید برافرازد آواز خویش
به پنجم به گفتار ناسودمند / تن خویش دارد بدرد و گزند
ششم گردد ایمن ز نا استوار / همی پرنیان جوید از خار بار
به هفتم که بستیهد اندر دروغ / به بی‌شرمی اندر بجوید فروغ
چنان دان توای شهریار بلند / که از وی نبیند کسی جز گزند
چو بر انجمن مرد خامش بود / ازان خامشی دل به رامش بود
سپردن به دانای داننده گوش / به تن توشه یابد به دل رای وهوش
شنیده سخنها فرامش مکن / که تاجست برتخت شاهی سخن
چوخواهی که دانسته آید به بر / به گفتار بگشای بند از هنر
چوگسترد خواهی به هر جای نام / زبان برکشی همچو تیغ از نیام
چو بامرد دانات باشد نشست / زبردست گردد سر زیر دست
ز دانش بود جان و دل را فروغ / نگر تا نگردی به گرد دروغ
سخنگوی چون بر گشاید سخن / بمان تا بگوید تو تندی مکن
زبان را چو با دل بود راستی / ببندد ز هر سو درکاستی
ز بیکار گویان تو دانا شوی / نگویی ازان سان کزو بشنوی
ز دانش دربی‌نیازی مجوی / و گر چند ازو سخنی آید بروی
همیشه دل شاه نوشین‌روان / مبادا ز آموختن ناتوان
بپرسید پس موبد تیز مغز / که اندر جهان چیست کردار نغز
کجا مرد را روشنایی دهد / ز رنج زمانه رهایی دهد
چنین داد پاسخ که هر کو خرد / بیابد ز هر دو جهان بر خورد
بدو گفت گرنیستش بخردی / خرد خلعتی روشنست ایزدی
چنین داد پاسخ که دانش بهست / چو دانا بود برمهان برمهست
بدو گفت گر راه دانش نجست / بدین آب هرگز روان را نشست
چنین داد پاسخ که از مرد گرد / سرخویش را خوار باید شمرد
اگر تاو دارد به روز نبرد / سر بدسگال اندر آرد بگرد
گرامی بود بر دل پادشا / بود جاودان شاد و فرمانروا
بدو گفت گرنیستش بهره زین / ندارد پژوهیدن آیین و دین
چنین داد پاسخ که آن به که مرگ / نهد بر سر او یکی تیره ترگ
دگر گفت کزبار آن میوه دار / که دانا بکارد به باغ بهار
چه سازیم تاهرکسی برخوریم / وگر سایهٔ او به پی بسپریم
چنین داد پاسخ که هر کو زبان / ز بد بسته دارد نرنجد روان
کسی را ندرد به گفتار پوست / بود بر دل انجمن نیز دوست
همه کار دشوارش آسان شود / ورا دشمن ودوست یکسان شود
دگر گفت کان کو ز راه گزند / بگردد بزرگست و هم ارجمند
چنین داد پاسخ که کردار بد / بسان درختیست با بار بد
اگر نرم گوید زبان کسی / درشتی به گوشش نیاید بسی
بدان کز زبانست گوشش به رنج / چو رنجش نجویی سخن را بسنج
همان کم سخن مرد خسروپرست / جز از پیش گاهش نشاید نشست
دگر از بدیهای نا آمده / گریزد چو از دام مرغ و دده
سه دیگر که بر بد توانا بود / بپرهیزد ار ویژه دانا بود
نیازد به کاری که ناکردنیست / نیازارد آن را که نازردنیست
نماند که نیکی برو بگذرد / پی روز نا آمده نشمرد
بدشمن ز نخچیر آژیرتر / برو دوست همواره چون تیر و پر
ز شادی که فرجام او غم بود / خردمند را ارز وی کم بود
تن آسانی و کاهلی دور کن / بکوش وز رنج تنت سور کن
که ایدر تو را سود بی‌رنج نیست / چنان هم که بی‌پاسبان گنج نیست
ازین باره گفتار بسیار گشت / دل مردم خفته بیدار گشت
جهان زنده باد به نوشین‌روان / همیشه جهاندار و دولت جوان
برو خواندند آفرین موبدان / کنارنگ و بیداردل بخردان
ستودند شاه جهان را بسی / برفتند با خرمی هرکسی
دوهفته برین نیز بگذشت شاه / بپردخت روزی ز کاری سپاه
بفرمود تا موبدان و ردان / به ایوان خرامند با بخردان
بپرسید شاه ازبن و از نژاد / ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهی وز داد کنداوران / ز آغاز وفرجام نیک اختران
سخن کرد زین موبدان خواستار / به پرسش گرفت آنچ آید به کار
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت / که رخشنده گوهر برآر از نهفت
یکی آفرین کرد بوزرجمهر / که‌ای شاه روشن‌دل و خوب‌چهر
چنان دان که اندر جهان نیز شاه / یکی چون تو ننهاد برسرکلاه
به داد و به دانش به تاج و به تخت / به فر و به چهر و برای و به بخت
چوپرهیزکاری کند شهریار / چه نیکوست پرهیز با تاجدار
ز یزدان بترسد گه داوری / نگردد به میل و بکنداوری
خرد راکند پادشا بر هوا / بدانگه که خشم آورد پادشا
نباید که اندیشهٔ شهریار / بود جز پسندیدهٔ کردگار
ز یزدان شناسد همه خوب و زشت / به پاداش نیکی بجوید بهشت
زبان راست گوی و دل آزرم‌جوی / همیشه جهان را بدو آبروی
هران کس که باشد ورا رای‌زن / سبک باشد اندر دل انجمن
سخن گوی وروشن دل و دادده / کهان را بکه دارد و مه به مه
کسی کو بود شاه را زیر دست / نباید که یابد به جائی شکست
بدانگه شد تاج خسرو بلند / که دانا بود نزد او ارجمند
نگه داشتن کار درگاه را / به زهر آژدن کام بدخواه را
چو دارد ز هر دانشی آگهی / بماند جهاندار با فرهی
نباید که خسبد کسی دردمند / که آید مگر شاه را زو گزند
کسی کو به بادافره اندرخورست / کجا بدنژادست و بد گوهرست
کند شاه دور از میان گروه / بی‌آزار تا زو نگردد ستوه
هران کس که باشد به زندان شاه / گنهکار گر مردم بیگناه
به فرمان یزدان بباید گشاد / بزند و باست آنچ کردست یاد
سپهبد به فرهنگ دارد سپاه / براساید از درد فریادخواه
چو آژیر باشی ز دشمن برای / بداندیش را دل برآید ز جای
همه رخنهٔ پادشاهی بمرد / بداری به هنگام پیش از نبرد
به چیزی که گردد نکوهیده شاه / نکوهش بود نیز با فر و گاه
ازو دور گشتن به رغم هوا / خرد را بران رای کردن گوا
فزودن به فرزند برمهر خویش / چو در آب دیدن بود چهر خویش
ز فرهنگ وز دانش آموختن / سزد گر دلت یابد افروختن
گشادن برو بر در گنج خویش / نباید که یادآورد رنج خویش
هرانگه که یازد ببد کار دست / دل شاه بچه نباید شکست
چو بر بد کنش دست گردد دراز / به خون جز به فرمان یزدان میاز
و گر دشمنی یابی اندر دلش / چو خوباشد از بوستان بگسلش
که گر دیر ماند بنیرو شود / وزو باغ شاهی پرآهو شود
چوباشد جهانجوی با فر و هوش / نباید که دارد به بدگوی گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بد / تباهی به دیهیم شاهی رسد
نباید شنیدن ز نادان سخن / چو بد گوید از داد فرمان مکن
همه راستی باید آراستن / نباید که دیو آورد کاستن
چواین گفتها بشنود پارسا / خرد راکند بر دلش پادشا
کند آفرین تاج برشهریار / شود تخت شاهی برو پایدار
بنازد بدو تاج شاهی و تخت / بداندیش نومید گردد زبخت
چو برگردد این چرخ ناپایدار / ازو نام نیکو بود یادگار
بماناد تا روز باشد جوان / هنر یافته جان نوشین‌روان
ز گفتار او انجمن خیره شد / همه رای دانندگان تیره شد
چو نوشین‌روان آن سخنها شنود / به روزیش چندانک بد برفزود
وزان پندها دیده پر آب کرد / دهانش پر از در خوشاب کرد
یکی انجمن لب پر از آفرین / برفتند ز ایوان شاه زمین
برین نیز بگذشت یک هفته روز / بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز
بیانداخت آن چادر لاژورد / بیاراست گیتی به دیبای زرد
شهنشاه بنشست با موبدان / جهاندیده و کار کرده ردان
سرموبد موبدان اردشیر / چو شاپور وچون یزدگرد دبیر
ستاره شناسان و جویندگان / خردمند و بیدار گویندگان
سراینده بوزرجمهر جوان / بیامد برشاه نوشین‌روان
بدانندگان گفت شاه جهان / که باکیست این دانش اندر نهان
کزو دین یزدان به نیرو شود / همان تخت شاهی بی‌آهو شود
چوبشنید زو موبد موبدان / زبان برگشاد از میان ردان
چنین داد پاسخ که از داد شاه / درفشان شود فر دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بند / بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر کو بشوید زبان از دروغ / نجوید به کژی ز گیتی فروغ
سپهبد چو با داد و بخشایشست / ز تاجش زمانه پرآسایشست
و دیگر که از کهتر پرگناه / چو پوزش کند باز بخشدش شاه
به پنجم جهاندار نیکوسخن / که نامش نگردد به گیتی کهن
همه راست گوید سخن کم وبیش / نگردد بهر کار ز آیین خویش
ششم بر پرستندهٔ تخت خویش / چنان مهر دارد که بر بخت خویش
به هفتم سخن هرک دانا بود / زبانش بگفتن توانا بود
نگردد دلش سیر ز آموختن / از اندیشگان مغز را سوختن
به آزادیست ازخرد هرکسی / چنانچون ببالد ز اختر بسی
دلت مگسل ای شاه راد از خرد / خرد نام و فرجام را پرورد
منش پست وکم دانش آنکس که گفت / کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت
چنین گفت پس یزدگرد دبیر / که ای شاه دانا و دانش‌پذیر
ابرشاه زشتست خون ریختن / به اندک سخن دل برآهیختن
همان چون سبک سر بود شهریار / بداندیش دست اندآرد به کار
همان با خردمند گیرد ستیز / کند دل ز نادانی خویش تیز
دل شاه گیتی چو پر آز گشت / روان ورا دیو انباز گشت
و رایدون که حاکم بود تیزمغز / نیاید ز گفتار او کار نغز
دگر کارزاری که هنگام جنگ / بترسد ز جان و نترسد ز ننگ
توانگر که باشد دلش تنگ و زفت / شکم زمین بهتر او را نهفت
چو بر مرد درویش کنداوری / نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری
چوکژی کند پیر ناخوش بود / پس ازمرگ جانش پرآتش بود
چو کاهل بود مرد برنا به کار / ازو سیر گردد دل روزگار
نماند ز نا تندرستی جوان / مبادش توان و مبادش روان
چو بوزرجمهر این سخنهای نغز / شنید و بدانش بیاراست مغز
چنین گفت باشاه خورشید چهر / که بادا به کام تو روشن سپهر
چنان دان که هرکس که دارد خرد / بدانش روان را همی‌پرورد
نکوهیده ده کار بر ده گروه / نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه
یکی آنک حاکم بود با دروغ / نگیرد بر مرد دانا فروغ
سپهبد که باشد نگهبان گنج / سپاهی که او سر بپیچد ز رنج
دگر دانشومند کو از بزه / نترسد چو چیزی بود بامزه
پزشکی که باشد به تن دردمند / ز بیمار چون باز دارد گزند
چو درویش مردم که نازد به چیز / که آن چیز گفتن نیرزد به نیز
همان سفله کز هر کس آرام و خواب / ز دریا دریغ آیدش روشن آب
وگرباد نوشین بتو برجهد / سپاسی ازان برسرت برنهد
بهفتم خردمند کاید به خشم / به چیز کسان برگمارد دو چشم
بهشتم به نادان نماینده راه / سپردن به کاهل کسی کارگاه
همان بیخرد کو نیابد خرد / پشیمان شود هم ز گفتار بد
دل مردم بیخرد به آرزوی / برین گونه آویزد ای نیک‌خوی
چوآتش که گوگرد یابد خورش / گرش درنیستان بود پرورش
دل شاه نوشین‌روان زنده باد / سران جهان پیش او بنده باد
برین نیزبگذشت یک هفته ماه / نشست از بر تخت پیروز شاه
به یک دست موبد که بودش وزیر / بدست دگر یزدگرد دبیر
همان گرد بر گرد او موبدان / سخن گو چو بوزرجمهر جوان
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه / که‌ای مرد پر دانش و نیک‌خواه
سخنها که جان را بود سودمند / همی مرد بی‌ارز گردد بلند
ازو گنج گویا نگیرد کمی / شنودن بود مرد را خرمی
چنین گفت موبد به بوزرجمهر / که‌ای نامورتر ز گردان سپهر
چه دانی که بیشیش بگزایدت / چوکمی بود روز بفزایدت
چنین داد پاسخ که کمتر خوری / تن آسان شوی هم روان پروری
ز کردار نیکی چو بیشی کنی / همی برهماورد پیشی کنی
چنین گفت پس یزدگرد دبیر / که‌ای مرد گوینده و یاد گیر
سه آهو کدامند با دل به راز / که دارند وهستند زان بی‌نیاز
چنین داد پاسخ که باری نخست / دل از عیب جستن ببایدت شست
بی‌آهو کسی نیست اندر جهان / چه در آشکار و چه اندر نهان
چومهتر بود بر تو رشک آوری / چوکهتر بود زو سرشک آوری
سه دیگر سخن چین و دوروی مرد / بران تا برانگیزد از آب گرد
چو گوینده‌ای کو نه برجایگاه / سخن گفت و زو دور شد فر و جاه
همان کو سخن سر به سر نشنود / نداند به گفتار و هم نگرود
به چیزی ندارد خردمند چشم / کزو بازماند بپیچد ز خشم
بپرسید پس موبد موبدان / که این برتر از دانش بخردان
کسی نیست بی‌آرزو درجهان / اگر آشکارست و گر در نهان
همان آرزو را پدیدست راه / که پیدا کند مرد را دستگاه
کدامین ره آید تو را سودمند / کدامست با درد و رنج و گزند
چنین داد پاسخ که راه از دو سوست / گذشتن تو را تا کدام آرزوست
ز گیتی یکی بازگشتن به خاک / که راهی درازست با بیم و باک
خرد باشدت زین سخن رهنمون / بدین پرسش اندر چرایی و چون
خرد مرد راخلعت ایزدیست / سزاوار خلعت نگه کن که کیست
تنومند را کو خرد یار نیست / به گیتی کس او را خریدار نیست
نباشد خرد جان نباشد رواست / خرد جان پاکست و ایزد گو است
چوبنیاد مردی بیاموخت مرد / سرافراز گردد به ننگ و نبرد
ز دانش نخستین به یزدان گرای / که او هست و باشد همیشه به جای
بدو بگروی کام دل یافتی / رسیدی به جایی که بشتافتی
دگر دانش آنست کز خوردنی / فراز آوری روی آوردنی
بخورد و بپوشش به یزدان گرای / بدین دار فرمان یزدان به جای
گر آیدت روزی به چیزی نیاز / به دشت و به گنج و به پیلان مناز
هم از پیشه‌ها آن گزین کاندروی / ز نامش نگردد نهان آبروی
همان دوستی باکسی کن بلند / که باشد بسختی تو را سودمند
تو در انجمن خامشی برگزین / چوخواهی که یک سر کنند آفرین
چو گویی همان گوی کموختی / به آموختن درجگر سوختی
سخن سنج و دینار گنجی مسنج / که در دانشی مرد خوارست گنج
روان در سخن گفتن آژیرکن / کمان کن خرد را سخن تیرکن
چو رزم آیدت پیش هشیار باش / تنت را ز دشمن نگهدار باش
چو بدخواه پیش توصف برکشید / تو را رای وآرام باید گزید
برابر چو بینی کسی هم نبرد / نباید که گردد تو را روی زرد
تو پیروزی ار پیشدستی کنی / سرت پست گردد چوسستی کنی
بدانگه که اسب افگنی هوش دار / سلیح هم آورد را گوش دار
گرو تیز گردد تو زو برمگرد / هشیوار یاران گزین در نبرد
چودانی که با او نتابی مکوش / ببرگشتن از رزم باز آر هوش
چنین هم نگه دار تن در خورش / نباید که بگزایدت پرورش
بخور آن چنان کان بنگزایدت / ببیشی خورش تن بنفزایدت
مکن درخورش خویش را چار سوی / چنان خور که نیزت کند آرزوی
ز می نیزهم شادمانی گزین / که مست ازکسی نشنود آفرین
چو یزدان پسندی پسندیده‌ای / جهان چون تنست و تو چون دیده‌ای
بسی از جهان آفرین یاد کن / پرستش برین یاد بنیاد کن
بشر رفی نگه دار هنگام را / به روز و به شب گاه آرام را
چودانی که هستی سرشته ز خاک / فرامش مکن راه یزدان پاک
پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن / تو نو باش گرهست گیتی کهن
به نیکی گرای و غنیمت شناس / همه ز آفریننده دار این سپاس
مگرد ایچ گونه به گرد بدی / به نیکی گر ای اگر بخردی
ستوده‌ترآنکس بود در جهان / که نیکش بود آشکار و نهان
هوا را مبر پیش رای وخرد / کزان پس خرد سوی تو ننگرد
چوخواهی که رنج تو آید به بر / ز آموزگاران مپرتاب سر
دبیری بیاموز فرزند را / چوهستی بود خویش و پیوند را
دبیری رساند جوان را به تخت / کند نا سزا را سزاوار بخت
دبیریست از پیشه‌ها ارجمند / کزو مرد افگنده گردد بلند
چو با آلت و رای باشد دبیر / نشیند بر پادشا ناگزیر
تن خویش آژیر دارد ز رنج / بیابد بی‌اندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط گرد آیدش / براندیشه معنی بیفزایدش
ز لفظ آن گزیند که کوتاه‌تر / بخط آن نماید که دلخواه‌تر
خردمند باید که باشد دبیر / همان بردبار و سخن یادگیر
هشیوار و سازیدهٔ پادشا / زبان خامش از بد به تن پارسا
شکیبا و با دانش و راست‌گوی / وفادار و پاکیزه و تازه‌روی
چو با این هنرها شود نزد شاه / نشاید نشستن مگر پیش گاه
سخنها چوبشنید از و شهریار / دلش تازه شد چون گل اندر بهار
چنین گفت کسری به موبد که رو / ورا پایگاهی بیارای نو
درم خواه وخلعت سزاوار اوی / که در دل نشستست گفتار اوی
دگر هفته چون هور بفراخت تاج / بیامد نشست از بر تخت عاج
ابا نامور موبدان و ردان / جهاندار و بیدار دل بخردان
همی‌خواست ز ایشان جهاندارشاه / همان نیز فرخ دبیر سپاه
هم از فیلسوفان وز مهتران / ز هر کشوری کار دیده سران
همان ساوه و یزدگرد دبیر / به پیش اندرون بهمن تیزویر
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه / که دل را بیارای و بنمای راه
زمن راستی هرچ دانی بگوی / به کژی مجو ازجهان آبروی
پرستش چگونه است فرمان من / نگه داشتن رای و پیمان من
ز گیتی چو آگه شوند این مهان / شنیده بگویند با همرهان
چنین گفت با شاه بیدار مرد / که ای برتر از گنبد لاژورد
پرستیدن شهریار زمین / نجوید خردمند جز راه دین
نباید به فرمان شاهان درنگ / نباید که باشد دل شاه تنگ
هرآنکس که برپادشا دشمنست / روانش پرستار آهرمنست
دلی کو ندارد تن شاه دوست / نباید که باشد ورا مغز و پوست
چنان دان که آرام گیتیست شاه / چونیکی کنیم او دهد دستگاه
به نیک و بد او را بود دست رس / نیازد بکین و بزرم کس
تو مپسند فرزند را جای اوی / چوجان دار در دل همه رای اوی
به شهری که هست اندرو مهرشاه / نیابد نیاز اندران بوم راه
بدی را تو از فر او بگذرد / که بختش همه نیکویی پرورد
جهان را دل ازشاه خندان بود / که بر چهر او فر یزدان بود
چو از نعمتش بهرهٔابی بکوش / که داری همیشه به فرمانش گوش
به اندیشه گر سربپیچی ازوی / نبیند به نیکی تو را بخت روی
چو نزدیک دارد مشو برمنش / وگر دور گردی مشو بدکنش
پرستنده گر یابد از شاه رنج / نگه کن که با رنج نامست و گنج
نباید که سیر آید از کارکرد / همان تیز گردد ز گفتار سرد
اگر گشن شد بنده را دستگاه / به فر و به نام جهاندار نه شاه
گر از ده یکی باژ خواهد رواست / چنان رفت باید که او را هواست
گرامی‌تر آنکس بود نزد شاه / که چون گشن بیند ورا دستگاه
ز بهری که اورا سراید ز گنج / نماند که باشد بدو درد و رنج
ز یزدان بود آنک ماند سپاس / کند آفرین مرد یزدان‌شناس
و دیگر که اندر دلش راز شاه / بدارد نگوید به خورشید وماه
به فرمان شاه آنک سستی کند / همی از تن خویش مستی کند
نکوهیده باشد گل آن درخت / که نپراگند بار بر تاج وتخت
ز کسهای او پیش او بدمگوی / که کمتر کنی نزد او آبروی
و گر پرسدت هرچ دانی نگوی / به بسیار گفتن مبر آبروی
هرآنکس که بسیار گوید دروغ / به نزدیک شاهان نگیرد فروغ
سخن کان نه اندر خورد با خرد / بکوشد که بر پادشا نشمرد
فزونست زان دانش اندر جهان / که بشنید گوش آشکار و نهان
کسی را که شاه جهان خوار کرد / بماند همیشه روان پر ز درد
همان در جهان ارجمند آن بود / که با او لب شاه خندان بود
چو بنوازدت شاه کشی مکن / اگر چه پرستنده باشی کهن
که هرچند گردد پرستش دراز / چنان دان که هست او ز تو بی‌نیاز
اگر با تو گردد ز چیزی دژم / به پوزش گرای و مزن هیچ دم
اگر پرورد دیگری را همان / پرستار باشد چو تو بی گمان
و گر نیستت آگهی زان گناه / برهنه دلت را ببر نزد شاه
وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل / بدو روی منمای و پی برگسل
به فرش ببیند نهان تو را / دل کژ و تیره روان تو را
ازان پس نیابی تو زو نیکوی / همان گرم گفتار او نشنوی
در پادشا همچو دریا شمر / پرستنده ملاح وکشتی هنر
سخن لنگر و بادبانش خرد / به دریا خردمند چون بگذرد
همان بادبان را کند سایه دار / که هم سایه‌دارست و هم مایه دار
کسی کو ندارد روانش خرد / سزد گر در پادشا نسپرد
اگر پادشا کوه آتش بدی / پرستنده را زیستن خوش بدی
چو آتش گه خشم سوزان بود / چوخشنود باشد فروزان بود
ازو یک زمان شیروشهدست بهر / به دیگر زمان چون گزاینده زهر
به کردار دریا بود کارشاه / به فرمان او تابد از چرخ ماه
ز دریا یکی ریگ دارد به کف / دگر دربیابد میان صدف
جهان زنده بادا بنوشین‌روان / همیشه به فرمانش کیوان روان
نگه کرد کسری بگفتا راوی / دلش گشت خرم به دیدار اوی
چو گفتی که زه بدره بودی چهار / بدین گونه بد بخشش شهریار
چو با زه بگفتی زهازه بهم / چهل بدره بودی ز گنجش درم
چو گنجور باشاه کردی شمار / به هربدره بودی درم ده هزار
شهنشاه با زه زهازه بگفت / که گفتار او با درم بود جفت
بیاورد گنجور خورشید چهر / درم بدره‌ها پیش بوزرجمهر
برین داستان برسخن ساختم / به مهبود دستور پرداختم
میاسای ز آموختن یک زمان / ز دانش میفگن دل اندرگمان
چوگویی که فام خرد توختم / همه هرچ بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار / که بنشاندت پیش آموزگار
ز دهقان کنون بشنو این داستان / که برخواند از گفتهٔ باستان