فردوسی › داستان کلیله ودمنه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نگه کن که شادان برزین چه گفت / بدانگه که بگشاد راز ازنهفت
بدرگه شهنشاه نوشین روان / که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی / که درگه بدیشان بیاراستی
پزشک سخنگوی وکنداوران / بزرگان وکارآزموده سران
ابرهردری نامور مهتری / کجا هرسری رابدی افسری
پزشک سراینده برزوی بود / بنیرو رسیده سخنگوی بود
زهردانشی داشتی بهره‌ای / بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای
چنان بد که روزی بهنگام بار / بیامد برنامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر / پژوهنده ویافته یادگیر
من امروز دردفتر هندوان / همی‌بنگریدم بروشن روان
چنین بدنبشته که برکوه هند / گیاییست چینی چورومی پرند
که آن را چو گردآورد رهنمای / بیامیزد ودانش آرد بجای
چو بر مرده بپراگند بی‌گمان / سخنگوی گرددهم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریار / بپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورم / مگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست / که نوشین روان برجهان پادشاست
بدو گفت شاه این نشاید بدن / مگر آزموده رابباید شدن
ببر نامهٔ من بر رای هند / نگر تاکه باشد بت آرای هند
بدین کارباخویشتن یارخواه / همه یاری ازبخت بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود درجهان / که این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رای / کزو بایدت بی‌گمان رهنمای
درگنج بگشاد نوشین روان / زچیزی که بد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریر / ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیصد بیاراست شاه / فرستاده برداشت آمد به راه
بیامد بر رای ونامه بداد / سربارها پیش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه رای / بدو گفت کای مرد پاکیزه رای
زکسری مرا گنج بخشیده نیست / همه لشکر وپادشاهی یکیست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه / وزان روشنی بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاک / که گر مردگان را برآرد زخاک
برهمن بکوه اندرون هرک هست / یکی دارد این رای رابا تودست
بت آرای وفرخنده دستور من / هم آن گنج وپرمایه گنجور من
بدونیک هندوستان پیش تست / بزرگی مرا درکم وبیش تست
بیاراستندش به نزدیک رای / یکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنی / همان پوشش نغز وگستردنی
برفت آن شب ورای زد با ردان / بزرگان قنوج با بخردان
چوبرزد سر از کوه رخشنده روز / پدید آمد آن شمع گیتی فروز
پزشکان فرزانه را خواند رای / کسی کو بدانش بدی رهنمای
چو برزوی بنهاد سرسوی کوه / برفتند بااو پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپای / بپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزید / ز پژمرده و آنچ رخشنده دید
ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر / همی بر پراگند بر مرده بر
یکی مرده زنده نگشت ازگیا / همانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپای / ابر رنج اوبرنیامد بجای
بدانست کان کار آن پادشا ست / که زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاه / هم ازنامداران هم از رنج راه
وزان خواسته نیز کورده بود / زگفتار بیهوده آزرده بود
زکارنبشته ببد تنگدل / که آن مرد بیدانش و سنگدل
چرا خیره بر باد چیزی نبشت / که بد بار آن رنج گفتار زشت
چنین گفت زان پس بران بخردان / که‌ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتن / کجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن / که داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترست / به دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوان / که ای نامداران روشن روان
برین رنجها برفزونی کنید / مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر / بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی رانزد اوی / پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی
چونزدیک اوشد سخنگوی مرد / همه رنجها پیش او یاد کرد
زکار نبشته که آمد پدید / سخنها که ازکاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد / ز هر دانشی پیش اوک رد یاد
که من در نبشته چنین یافتم / بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید / ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه / که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست / که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد / چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه / گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه / بیابی چوجویی توازگنج شاه
چو بشنید برزوی زو شاد شد / همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرین کرد وشد نزد شاه / بکردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش کنان پیش رای / که تا جای باشد توبادی بجای
کتابیست ای شاه گسترده کام / که آن را بهندی کلیله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه / برای وبدانش نماینده راه
به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج / سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه / بپیچید برخویشتن چندگاه
ببرزوی گفت این کس از ما نجست / نه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین روان / اگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هست / اگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش ما / بدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کس / بخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریار / ندارم فزون ز آنچ گویی مدار
کلیله بیاورد گنجور شاه / همی‌بود او را نماینده راه
هران در که ازنامه بو خواندی / همه روز بر دل همی‌راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد / ز برخواندی نیز تا بامداد
همی‌بود شادان دل و تن درست / بدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی بشاه جهان / دری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامهٔ هندوان / فرستاد نزدیک نوشین روان
بدین گونه تا پاسخ نامه دید / که دریای دانش برما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رای / بدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختش / یکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشوار / یکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندی و تیغ هند / همه روی آهن سراسر پرند
بیامد ز قنوج برزوی شاد / بسی دانش نوگرفته بیاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاه / نیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنید / بجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه‌ای پسندیده مرد / کلیله روان مرا زنده کرد
تواکنون ز گنجور بستان کلید / ز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنج / به گنج‌ور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست / جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفت / بر گاه کسری خرامید تفت
چو آمد به نزدیک تختش فراز / برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریار / که بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج / کسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاه / که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافت / ببخت و بتخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامهٔ شهریار / ببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ / بماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریار / که ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهر / گشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگار / به فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهان / ز داننده رنجم نگردد نهان
بدو گفت شاه این بزرگ آروزست / بر اندازهٔ مرد آزاده خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورست / سخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت / که این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کرد / ز بر زوی یک در سرنامه کرد
نبشت او بران نامهٔ خسروی / نبود آن زمان خط جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاه / بدو ناسزا کس نکردی نگاه
چنین تا بتازی سخن راندند / ورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد / خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان / ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی / بدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه نصر / بدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اوی / که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری / نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش / بدانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهان / ازو یادگاری بود درجهان
گزارنده را پیش بنشاندند / همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را / بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست / چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند / چوپیوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد / زمان و زمین پیش او بنده باد
از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ / که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب / گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست / ببودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهر / که از خاک برشد به گردان سپهر
فراز آوریدش بخاک نژند / همان کس که بردش با بر بلند