فردوسی › سخن پرسیدن موبد ازکسری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی پیر بد پهلوانی سخن / به گفتار و کردار گشته کهن
چنین گوید از دفتر پهلوان / که پرسید موبد ز نوشین‌روان
که آن چیست کز کردگار جهان / بخواهد پرستنده اندر نهان
بدان آرزو نیز پاسخ دهد / بدان پاسخش بخت فرخ نهد
یکی دست برداشته به آسمان / همی‌خواهد از کردگار جهان
نیابد بخواهش همه آرزو / دوچشمش پر از آب و پر چینش رو
به موبد چنین گفت پیروز شاه / که خواهش ز یزدان به اندازه خواه
کزان آرزو دل پراز خون شود / که خواهد که زاندازه بیرون شود
بپرسید نیکی کرا درخورست / بنام بزرگی که زیباترست
چنین داد پاسخ که هرکس که گنج / بیابد پراگنده نابرده رنج
نبخشد نباشد سزاوار تخت / زمان تا زمان تیره گرددش بخت
ز هستی وبخشش بود مرد مه / تو ار گنج داری نبخشی نه به
بگفت‌ش خرد راکه بنیاد چیست / بشاخ و ببرگ خرد شاد کیست
چنین داد پاسخ که داناست شاد / دگر آنک شرمش بود با نژاد
برسید دانش کرا سودمند / کدامست بی‌دانش و بی‌گزند
چنین داد پاسخ که هر کو خرد / بپرورد جان را همی‌پرورد
ز بیشی خرد را بود سودمند / همان بی خرد باشد اندر گزند
بگفت‌ش که دانش به از فر شاه / که فرر و بزرگیست زیبای گاه
چنین داد پاسخ که دانا بفر / بگیرد جهان سر به سر زیر پر
خرد باید و نام و فرو نژاد / بدین چار گیرد سپهر از تو یاد
چنین گفت زان پس که زیبای تخت / کدامست وز کیست ناشاد بخت
چنین داد پاسخ که یاری نخست / بباید ز شاه جهاندار جست
دگر بخشش و دانش و رسم گاه / دلش پر ز بخشایش دادخواه
ششم نیز کانرا دهد مهتری / که باشد سزوار بر بهتری
به هفتم که از نیک و بد درجهان / سخنها بروبر نماند نهان
چوفر و خرد دارد و دین و بخت / سزوار تاجست و زیبای تخت
بهشتم که دشمن بداند ز دوست / بی‌آزاری از شهریاران نکوست
نماند پس ازمرگ او نام زشت / بیابد به فرجام خرم بهشت
بپرسیدش از داد و خردک منش / ز نیکی وز مردم بدکنش
چنین داد پاسخ که آز و نیاز / دو دیوند بدگوهر و دیر ساز
هرآنکس که بیشی کند آرزوی / بدو دیو او باز گردد بخوی
وگر سفلگی برگزید او ز رنج / گزیند برین خاک آگنده گنج
چو بیچاره دیوی بود دیرساز / که هر دو بیک خو گرایند باز
بپرسید و گفتا که چندست و چیست / که بهری برو هم بباید گریست
دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام / ازان مستمندیم و زین شادکام
چنین داد پاسخ که دانا سخن / ببخشید واندیشه افگند بن
نخستین سخن گفتن سودمند / خوش آواز خواند ورا بی‌گزند
دگر آنک پیمان سخن خواستن / سخنگوی و بینا دل آراستن
که چندان سراید که آید به کار / وزو ماند اندر جهان یادگار
سه دیگر سخنگوی هنگام جوی / بماند همه ساله بر آب روی
چهارم که دانا دلارای خواند / سراینده را مرد بارای خواند
که پیوسته گوید سراسر سخن / اگر نو بود داستان گر کهن
به پنجم که باشد سخنگوی گرم / بشیرین سخن هم به آواز نرم
سخن چون یک اندر دگر بافتی / ازو بی‌گمان کام دل یافتی
بپرسید چندی که آموختی / روان را به دانش بیفروختی
چنین گفت کز هرک آموختم / همه فام جان وخرد توختم
همی‌پرسم از ناسزایان سخن / چه گویی که دانش کی آید ببن
بدانش نگر دور باش از گناه / که دانش گرامی‌تر از تاج و گاه
بپرسید کس را از آموختن / ستایش ندیدم و افروختن
که نیزش ز دانا بباید شنید / نگویم کسی کو بجایی رسید
چنین داد پاسخ که از گنج سیر / که آید مگر خاکش آرد بزیر
در دانش از گنج نامی ترست / همان نزد دانا گرامی ترست
سخن ماند از ما همی یادگار / تو با گنج دانش برابر مدار
بپرسید دانا شود مرد پیر / گر آموزشی باشد و یادگیر
چنین داد پاسخ که دانای پیر / ز دانش جوانی بود ناگزیر
بر ابله جوانی گزینی رواست / که بی‌گور اوخاک او بی‌نواست
بپرسید کز تخت شاهنشهان / بکردی همه شهریار جهان
کنون نامشان بیش یاد آوریم / بیاد از جگر سرد باد آوریم
چنین داد پاسخ که در دل نبود / که آن رسم را خود نباید ستود
بشمشیر و داد این جهان داشتن / چنین رفتن و خوار بگذاشتن
بپرسید با هر کسی پیش ازین / سخن راندی نامور بیش ازین
سبک دارد اکنون نگوید سخن / نه از نو نه از روزگار کهن
چنین داد پاسخ که گفتاربس / بکردار جویم همه دسترس
بپرسید هنگام شاهان نماز / نبودی چنین پیش ایشان دراز
شما را ستایش فزونست ازان / خروش و نیایش فزونست ازان
چنین داد پاسخ که یزدان‌پاک / پرستنده را سر برآرد ز خاک
فلک را گزارنده او کند / جهان راهمه بندهٔ او کند
گر این بنده آن را نداند بها / مبادا ز درد و ز سختی رها
بپرسید تا توشدی شهریار / سپاست فزون چیست از کردگار
کزان مر تو را دانش افزون شدست / دل بدسگالان پر از خون شدست
چنین داد پاسخ که از کردگار / سپاس آنک گشتیم به روزگار
کسی پیش من برفزونی نجست / وز آواز من دست بد را بشست
زبون بود بدخواه در جنگ من / چو گوپال من دید و اورنگ من
بپرسید درجنگ خاور بدی / چنان تیز چنگ و دلاور بدی
چو با باختر ساختی ساز جنگ / شکیبایی آراستی با درنگ
چنین داد پاسخ که مرد جوان / نیندیشد از رنج و درد روان
هرآنگه که سال اندر آید بشست / به پیش مدارا بباید نشست
سپاس از جهاندار پروردگار / کزویست نیک وبد روزگار
که روز جوانی هنر داشتیم / بد و نیک را خوار نگذاشتیم
کنون روز پیروی بدانندگی / برای و به گنج وفشانندگی
جهان زیر آیین و فرهنگ ماست / سپهر روان جوشن جنگ ماست
بدو گفت شاهان پیشین دراز / سخن خواستند آشکارا و راز
شما را سخن کمتر و داد بیش / فزون داری از نامداران پیش
چنین داد پاسخ که هرشهریار / که باشد ورا یار پروردگار
ندارد تن خویش با رنج و درد / جهان را نگهبان هرآنکس که کرد
بپرسید شادان دل شهریار / پر اندیشه بینم بدین روزگار
چنین داد پاسخ که بیم گزند / ندارد به دل مردم هوشمند
بدو گفت شاهان پیشین ز بزم / نبردند جان را باندازه رزم
چنین داد پاسخ که ایشان ز جام / نکردند هرگز به دل یاد نام
مرا نام بر جام چیره شدست / روانم زمانرا پذیره شدست
بپرسید هرکس که شاهان بدند / تن خویشتن را نگهبان بدند
بدارو و درمان و کار پزشک / بدان تا نپالود باید سرشک
چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان / که پیش آید از گردش آسمان
بجایست دارو نیاید به کار / نگه داردش گردش روزگار
چو هنگامه رفتن آمد فراز / زمانه نگردد بپرهیز باز
بپرسید چندان ستایش کنند / جهان آفرین را نیایش کنند
زمانی نباشد بدان شادمان / باندیشه دارد همیشه روان
چنین داد پاسخ که اندیشه نیست / دل شاه با چرخ گردان یکیست
بترسم که هرکو ستایش کند / مگر بیم ما را نیایش کند
ستایش نشاید فزون زآنک هست / نجوییم راز دل زیردست
بدو گفت شادی ز فرزند چیست / همان آرزوها ز پیوند چیست
چنین داد پاسخ که هرکو جهان / بفرزند ماند نگردد نهان
چوفرزند باشد بیابد مزه / ز بهر مزه دور گردد بزه
وگر بگذرد کم بود درد اوی / که فرزند بیند رخ زرد اوی
بپرسد که گیتی تن آسان کراست / ز کردار نیکو پشیمان چراست
چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست / بگیرد عنان زمانه بدست
فزونی نجوید تن آسان شود / چو بیشی سگالد هراسان شود
دگر آنک گفتی ز کردار نیک / نهان دل وجان ببازار نیک
ز گیتی زبونتر مر آن را شناس / که نیکی سگالید با ناسپاس
بپرسید کان کس که بد کرد و مرد / ز دیوان جهان نام او را سترد
هران کس که نیکی کند بگذرد / زمانه نفس را همی‌بشمرد
چه باید همی نیکویی را ستود / چومرگ آمد و نیک و بد را درود
چنین داد پاسخ که کردار نیک / بیابد بهر جای بازار نیک
نمرد آنک او نیک کردار مرد / بیاسود و جان را به یزدان سپرد
وزان کس که ماند همی نام بد / از آغاز بد بود و فرجام بد
نیاسود هرکس کزو باز ماند / وزو در زمانه بد آواز ماند
بپرسد چه کارست برتر ز مرگ / اگر باشد این را چه سازیم برگ
چنین داد پاسخ کزین تیره خاک / اگر بگذری یافتی جان پاک
هرآنکس که در بیم و اندوه زیست / بران زندگی زار باید گریست
بپرسد کزین دو گرانتر کدام / کزوییم پر درد و ناشادکام
چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه / جز اندوه مشمر که گردد ستوه
چه بیمست اگر بیم اندوه نیست / بگیتی جز اندوه نستوه نیست
بپرسید کزما که با گنج‌تر / چنین گفت کام کس که بی‌رنجتر
بپرسید کهو کدامست زشت / که از ارج دورست و دور از بهشت
چنین داد پاسخ که زنرا که شرم / نباشد بگیتی نه آواز نرم
ز مردان بتر آنک نادان بود / همه زندگانی به زندان بود
بگرود به یزدان وتن پرگناه / بدی بر دل خویش کرده سیاه
بپرسید مردم کدامست راست / که جان وخرد بر دل او گواست
چنین گفت کانکو بسود و زیان / نگوید نبندد بدی را میان
بپرسید کزو خو چه نیکوترست / که آن بر سر مردمان افسرست
چنین داد پاسخ که چون بردبار / بود مرد نایدش افسون به کار
نه آن کز پی سودمندی کند / وگر نیز رای بلندی کند
چو رادی که پاداش رادی نجست / ببخشید وتاریکی از دل بشست
سه دیگر چو کوشایی ایزدی / که از جان پاک آید و بخردی
بپرسید در دل هراس از چه بیش / بدو گفت کز رنج و کردار خویش
بپرسید بخشش کدامست به / که بخشنده گردد سرافراز و مه
چنین داد پاسخ کز ارزانیان / مدارید باز ایچ سود و زیان
بپرسید موبد ز کار جهان / سخن برگشاد آشکار و نهان
که آیین کژ بینم و نا پسند / دگر گردش کارناسودمند
چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر / اگر هست بادانش و یادگیر
بزرگست و داننده و برترست / که بر داوران جهان داورست
بد آیین مشو دور باش از پسند / مبین ایچ ازو سود و ناسودمند
بد و نیک از او دان کش انباز نیست / به کاریش فرجام وآغاز نیست
چوگوید بباش آنچ گوید بدست / همو بود تا بود و تا هست هست
بپرسید کز درد بر کیست رنج / که تن چون سرایست و جان را سپنج
چنین داد پاسخ که این پوده پوست / بود رنجه چندانک مغز اندروست
چوپالود زو جان ندارد خرد / که برخاک باشد چو جان بگذرد
بپرسید موبد ز پرهیز و گفت / که آز و نیاز از که باید نهفت
چنین داد پاسخ که آز و نیاز / سزد گر ندارد خردمند باز
تو از آز باشی همیشه به رنج / که همواره سیری نیابی ز گنج
بپرسید کز شهریاران که بیش / بهوش و به آیین و با رای و کیش
چنین داد پاسخ که آن پادشا / که باشد پرستنده و پارسا
ز دادار دارنده دارد سپاس / نباشد کس از رنج او در هراس
پرامید دارد دل نیک مرد / دل بدکمنش را پراز بیم و درد
سپه را بیاراید از گنج خویش / سوی بدسگال افگند رنج خویش
سخن پرسد از بخردان جهان / بد و نیک دارد ز دشمن نهان
بپرسید کار پرستش بچیست / به نیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریک خوی / روان اندر آرد بباریک موی
نخست آنک داند که هست و یکیست / تر ازین نشان رهنمای اندکیست
ازو دارد از کار نیکی سپاس / بدو باشد ایمن و زو در هراس
هراس تو آنگه که جویی گزند / وزو ایمنی چون بود سودمند
وگر نیک دل باشی و راه جوی / بود نزد هر کس تو را آبروی
وگر بدکنش باشی و بد تنه / به دوزخ فرستاده باشی بنه
مباش ایچ گستاخ با این جهان / که او راز خویش از تو دارد نهان
گراینده باشی بکردار دین / بداری بدین روزگار گزین
خرد را کنی با دل آموزگار / بکوشی که نفریبدت روزگار
همان نیز یاد گنهکار مرد / نباشی به بازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پی این جهان / نباید که داری به دل در نهان
نشستنت همواره با بخردان / گراینده رامش جاودان
گراینده بادی به فرهنگ و رای / به یزدان خرد بایدت رهنمای
از اندازه بر نگذرانی سخن / که تو نو به کاری گیتی کهن
نگرداندت رامش و رود مست / نباشدت با مردم بد نشست
بپیچی دل از هرچ نابودنیست / به بخشای آن را که بخشودنیست
نداری دریغ آنچه داری ز دوست / اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست
اگر دوست با دوست گیرد شمار / نباید که باشد میانجی به کار
چو با مرد بدخواه باشد نشست / چنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگی / هنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیره‌تر / دروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند کسی را بزرگی بچیز / نه خواری بناچیز دارد بنیز
اگر بدگمانی گشاید زبان / توتندی مکن هیچ با بدگمان
ازان پس چو سستی گمانی برد / وز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را باندازه گوی / سخنهای چرب آور و تازه‌گوی
به آزرم اگر بفگنی سوی خویش / پشیمانی آید به فرجام پیش
چو بیکار باشی مشو رامشی / نه کارست بیکاری ار باهشی
ز هرکار کردن تو را ننگ نیست / اگر چند با بوی و با رنگ نیست
به نیکی بهر کار کوشا بود / همیشه بدانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اوی / پشیمانی و تندی آرد بروی
ببخشاید از درد بر مستمند / نیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبار / نباشد به چشم جهاندار خوار
بداند که چندست با او هنر / باندازه یابد ز هر کاربر
گر افزون ازان دوست بستایدش / بلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنج / وگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستی / بپیچد ز بی‌راهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دست / هنرمند دینی و یزدان پرست
همانست رای و همینست راه / به یزدان گرای و به یزدان پناه
اگر دادگر باشدی شهریار / ازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد نوشین روان / کجا خاک شد نام ماندش جوان