فردوسی › بخش ۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت / جهاندار بیدار بیمار گشت
بفرمود تا رفت شاپور پیش / ورا پندها داد ز اندازه بیش
بدانست کامد به نزدیک مرگ / همی زرد خواهد شدن سبز برگ
بدو گفت کاین عهد من یاددار / همه گفت بدگوی را باددار
سخنهای من چون شنودی بورز / مگر بازدانی ز ناارز ارز
جهان راست کردم به شمشیر داد / نگه داشتم ارج مرد نژاد
چو کار جهان مر مرا گشت راست / فزون شد زمین زندگانی بکاست
ازان پس که بسیار بردیم رنج / به رنج اندرون گرد کردیم گنج
شما را همان رنج پیشست و ناز / زمانی نشیب و زمانی فراز
چنین است کردار گردان سپهر / گهی درد پیش آردت گاه مهر
گهی بخت گردد چو اسپی شموس / به نعم اندرون زفتی آردت و بوس
زمانی یکی باره‌ای ساخته / ز فرهختگی سر برافراخته
بدان ای پسر کاین سرای فریب / ندارد ترا شادمان بی‌نهیب
نگهدار تن باش و آن خرد / چو خواهی که روزت به بد نگذرد
چو بر دین کند شهریار آفرین / برادر شود شهریاری و دین
نه بی‌تخت شاهیست دینی به پای / نه بی‌دین بود شهریاری به جای
دو دیباست یک در دگر بافته / برآورده پیش خرد تافته
نه از پادشا بی‌نیازست دین / نه بی‌دین بود شاه را آفرین
چنین پاسبانان یکدیگرند / تو گویی که در زیر یک چادرند
نه آن زین نه این زان بود بی‌نیاز / دو انباز دیدیمشان نیک‌ساز
چو باشد خداوند رای و خرد / دو گیتی همی مرد دینی برد
چو دین را بود پادشا پاسبان / تو این هر دو را جز برادر مخوان
چو دین‌دار کین دارد از پادشا / مخوان تا توانی ورا پارسا
هرانکس که بر دادگر شهریار / گشاید زبان مرد دینش مدار
چه گفت آن سخن‌گوی با آفرین / که چون بنگری مغز دادست دین
سر تخت شاهی بپیچد سه کار / نخستین ز بیدادگر شهریار
دگر آنک بی‌سود را برکشد / ز مرد هنرمند سر درکشد
سه دیگر که با گنج خویشی کند / به دینار کوشد که بیشی کند
به بخشندگی یاز و دین و خرد / دروغ ایچ تا با تو برنگذرد
رخ پادشا تیره دارد دروغ / بلندیش هرگز نگیرد فروغ
نگر تا نباشی نگهبان گنج / که مردم ز دینار یازد به رنج
اگر پادشا آز گنج آورد / تن زیردستان به رنج آورد
کجا گنج دهقان بود گنج اوست / وگر چند بر کوشش و رنج اوست
نگهبان بود شاه گنج ورا / به بار آورد شاخ رنج ورا
بدان کوش تا دور باشی ز خشم / به مردی به خواب از گنهکار چشم
چو خشم آوری هم پشیمان شوی / به پوزش نگهبان درمان شوی
هرانگه که خشم آورد پادشا / سبک‌مایه خواند ورا پارسا
چو بر شاه زشتست بد خواستن / بباید به خوبی دل آراستن
وگر بیم داری به دل یک زمان / شود خیره رای از بد بدگمان
ز بخشش منه بر دل اندوه نیز / بدان تا توان ای پسر ارج چیز
چنان دان که شاهی بدان پادشاست / که دور فلک را ببخشید راست
زمانی غم پادشاهی برد / رد و موبدش رای پیش آورد
بپرسد هم از کار بیداد و داد / کند این سخن بر دل شاه یاد
به روزی که رای شکار آیدت / چو یوز درنده به کار آیدت
دو بازی بهم در نباید زدن / می و بزم و نخچیر و بیرون شدن
که تن گردد از جستن می گران / نگه داشتند این سخن مهتران
وگر دشمن آید به جایی پدید / ازین کارها دل بباید برید
درم دادن و تیغ پیراستن / ز هر پادشاهی سپه خواستن
به فردا ممان کار امروز را / بر تخت منشان بدآموز را
مجوی از دل عامیان راستی / که از جست‌وجو آیدت کاستی
وزیشان ترا گر بد آید خبر / تو مشنو ز بدگوی و انده مخور
نه خسروپرست و نه یزدان‌پرست / اگر پای گیری سر آید به دست
چنین باشد اندازهٔ عام شهر / ترا جاودان از خرد باد بهر
بترس از بد مردم بدنهان / که بر بدنهان تنگ گردد جهان
سخن هیچ مگشای با رازدار / که او را بود نیز انباز و یار
سخن را تو آگنده دانی همی / ز گیتی پراگنده خوانی همی
چو رازت به شهر آشکارا شود / دل بخردان بی‌مدرا شود
برآشوبی و سر سبک خواندت / خردمند گر پیش بنشاندت
تو عیب کسان هیچ‌گونه مجوی / که عیب آورد بر تو بر عیب‌جوی
وگر چیره گردد هوا بر خرد / خردمندت از مردمان نشمرد
خردمند باید جهاندار شاه / کجا هرکسی را بود نیک‌خواه
کسی کو بود تیز و برترمنش / بپیچد ز پیغاره و سرزنش
مبادا که گیرد به نزد تو جای / چنین مرد گر باشدت رهنمای
چو خواهی که بستایدت پارسا / بنه خشم و کین چون شوی پادشا
هوا چونک بر تخت حشمت نشست / نباشی خردمند و یزدان‌پرست
نباید که باشی فراوان سخن / به روی کسان پارسایی مکن
سخن بشنو و بهترین یادگیر / نگر تا کدام آیدت دلپذیر
سخن پیش فرهنگیان سخته گوی / گه می نوازنده و تازه‌روی
مکن خوار خواهنده درویش را / بر تخت منشان بداندیش را
هرانکس که پوزش کند بر گناه / تو بپذیر و کین گذشته مخواه
همه داده ده باش و پروردگار / خنک مرد بخشنده و بردبار
چو دشمن بترسد شود چاپلوس / تو لشکر بیارای و بربند کوس
به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ / بپرهیزد و سست گردد به ننگ
وگر آشتی جوید و راستی / نبینی به دلش اندرون کاستی
ازو باژ بستان و کینه مجوی / چنین دار نزدیک او آب‌روی
بیارای دل را به دانش که ارز / به دانش بود تا توانی بورز
چو بخشنده باشی گرامی شوی / ز دانایی و داد نامی شوی
تو عهد پدر با روانت بدار / به فرزندمان هم‌چنین یادگار
چو من حق فرزند بگزاردم / کسی را ز گیتی نیازاردم
شما هم ازین عهد من مگذرید / نفس داستان را به بد مشمرید
تو پند پدر همچنین یاددار / به نیکی گرای و بدی باد دار
به خیره مرنجان روان مرا / به آتش تن ناتوان مرا
به بد کردن خویش و آزار کس / مجوی ای پسر درد و تیمار کس
برین بگذرد سالیان پانصد / بزرگی شما را به پایان رسد
بپیچد سر از عهد فرزند تو / هم‌انکس که باشد ز پیوند تو
ز رای و ز دانش به یکسو شوند / همان پند دانندگان نشنوند
بگردند یکسر ز عهد و وفا / به بیداد یازند و جور و جفا
جهان تنگ دارند بر زیردست / بر ایشان شود خوار یزدان‌پرست
بپوشند پیراهن بدتنی / ببالند با کیش آهرمنی
گشاده شود هرچ ما بسته‌ایم / ببالاید آن دین که ما شسته‌ایم
تبه گردد این پند و اندرز من / به ویرانی آرد رخ این مرز من
همی خواهم از کردگار جهان / شناسندهٔ آشکار و نهان
که باشد ز هر بد نگهدارتان / همه نیک نامی بود یارتان
ز یزدان و از ما بر آن کس درود / که تارش خرد باشد و داد پود
نیارد شکست اندرین عهد من / نکوشد که حنظل کند شهد من
برآمد چهل سال و بر سر دو ماه / که تا برنهادم به شاهی کلاه
به گیتی مرا شارستانست شش / هوا خوشگوار و به زیر آب خوش
یکی خواندم خورهٔ اردشیر / که گردد زبادش جوان مرد پیر
کزو تازه شد کشور خوزیان / پر از مردم و آب و سود و زیان
دگر شارستان گندشاپور نام / که موبد ازان شهر شد شادکام
دگر بوم میسان و رود فرات / پر از چشمه و چارپای و نبات
دگر شارستان برکهٔ اردشیر / پر از باغ و پر گلشن و آبگیر
چو رام اردشیرست شهری دگر / کزو بر سوی پارس کردم گذر
دگر شارستان اورمزد اردشیر / هوا مشک بوی و به جوی آب شیر
روان مرا شادگردان به داد / که پیروز بادی تو بر تخت شاد
بسی رنجها بردم اندر جهان / چه بر آشکار و چه اندر نهان
کنون دخمه را برنهادیم رخت / تو بسپار تابوت و پرداز تخت
بگفت این و تاریک شد بخت اوی / دریغ آن سر و افسر و تخت اوی
چنین است آیین خرم جهان / نخواهد بما برگشادن نهان
انوشه کسی کو بزرگی ندید / نبایستش از تخت شد ناپدید
بکوشی و آری ز هرگونه چیز / نه مردم نه آن چیز ماند به نیز
سرانجام با خاک باشیم جفت / دو رخ را به چادر بباید نهفت
بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپرسم
بکوشیم بر نیک‌نامی به تن / کزین نام یابیم بر انجمن
خنک آنک جامی بگیرد به دست / خورد یاد شاهان یزدان‌پرست
چو جام نبیدش دمادم شود / بخسپد بدانگه که خرم شود
کنون پادشاهی شاپور گوی / زبان برگشای از می و سور گوی
بران آفرین کافرین آفرید / مکان و زمان و زمین آفرید
هم آرام ازویست و هم کار ازوی / هم انجام ازویست و فرجام ازوی
سپهر و زمان و زمین کرده است / کم و بیش گیتی برآورده است
ز خاشاک ناچیز تا عرش راست / سراسر به هستی یزدان گواست
جز او را مخوان کردگار جهان / شناسندهٔ آشکار و نهان
ازو بر روان محمد درود / بیارانش بر هریکی برفزود
سرانجمن بد ز یاران علی / که خوانند او را علی ولی
همه پاک بودند و پرهیزگار / سخنهایشان برگذشت از شمار
کنون بر سخنها فزایش کنیم / جهان‌آفرین را ستایش کنیم
ستاییم تاج شهنشاه را / که تختش درفشان کند ماه را
خداوند با فر و با بخش و داد / زمانه به فرمان او گشت شاد
خداوند گوپال و شمشیر و گنج / خداوند آسانی و درد و رنج
جهاندار با فر و نیکی‌شناس / که از تاج دارد به یزدان سپاس
خردمند و زیبا و چیره‌سخن / جوانی بسال و بدانش کهن
همی مشتری بارد از ابر اوی / بتازیم در سایهٔ فر اوی
به رزم آسمان را خروشان کند / چو بزم آیدش گوهرافشان کند
چو خشم آورد کوه ریزان شود / سپهر از بر خاک لرزان شود
پدر بر پدر شهریارست و شاه / بنازد بدو گنبد هور و ماه
بماناد تا جاودان نام اوی / همه مهتری باد فرجام اوی
سر نامه کردم ثنای ورا / بزرگی و آیین و رای ورا
ازو دیدم اندر جهان نام نیک / ز گیتی ورا باد فرجام نیک
ز دیدار او تاج روشن شدست / ز بدها ورا بخت جوشن شدست
بنازد بدو مردم پارسا / هم‌انکس که شد بر زمین پادشا
هوا روشن از بارور بخت اوی / زمین پایهٔ نامور تخت اوی
به رزم اندرون ژنده پیل بلاست / به بزم اندرون آسمان وفاست
چو در رزم رخشان شود رای اوی / همی موج خیزد ز دریای اوی
به نخچیر شیران شکار وی‌اند / دد و دام در زینهار وی‌اند
از آواز گرزش همی روز جنگ / بدرد دل شیر و چرم پلنگ
سرش سبز باد و دلش پر ز داد / جهان بی‌سر و افسر او مباد