فردوسی › بخش ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سکندر چو بر تخت بنشست گفت / که با جان شاهان خرد باد جفت
که پیروزگر در جهان ایزدست / جهاندار کز وی نترسد بدست
بد و نیک هم بگذرد بی‌گمان / رهایی نباشد ز چنگ زمان
هرانکس که آید بدین بارگاه / که باشد ز ما سوی ما دادخواه
اگر گاه بار آید ار نیم‌شب / به پاسخ رسد چون گشاید دو لب
چو پیروزگر فرهی دادمان / در بخت پیروز بگشادمان
همه زیردستان بیابند بهر / به کوه و بیابان و دریا و شهر
نخواهیم باژ از جهان پنج سال / جز آنکس که گوید که هستم همال
به دوریش بخشیم بسیار چیز / ز دارنده چیزی نخواهیم نیز
چو اسکندر این نیکویها بگفت / دل پادشا گشت با داد جفت
ز ایوان برآمد یکی آفرین / بران دادگر شهریار زمین
ازان پس پراگنده شد انجمن / جهاندار بنشست با رای‌زن