فردوسی › آغاز داستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی پیر بد مرزبان هری / پسندیده و دیده ازهر دی
جهاندیده‌ای نام او بود ماخ / سخن‌دان و با فر و با یال و شاخ
بپرسیدمش تا چه داری بیاد / ز هرمز که بنشست بر تخت داد
چنین گفت پیرخراسان که شاه / چو بنشست بر نامور پیشگاه
نخست آفرین کرد بر کردگار / توانا و داننده روزگار
دگر گفت ما تخت نامی کنیم / گرانمایگان را گرامی کنیم
جهان را بداریم در زیر پر / چنان چون پدر داشت با داد و فر
گنه کردگانرا هراسان کنیم / ستم دیدگان را تن آسان کنیم
ستون بزرگیست آهستگی / همان بخشش و داد و شایستگی
بدانید کز کردگار جهان / بد و نیک هرگز نماند نهان
نیاگان ما تاجداران دهر / که از دادشان آفرین بود بهر
نجستند جز داد و بایستگی / بزرگی و گردی و شایستگی
ز کهتر پرستش ز مهتر نواز / بداندیش را داشتن در گداز
بهرکشوری دست و فرمان مراست / توانایی و داد و پیمان مراست
کسی را که یزدان کند پادشا / بنازد بدو مردم پارسا
که سرمایه شاه بخشایشست / زمانه ز بخشش بسایشست
به درویش برمهربانی کنیم / بپرمایه بر پاسبانی کنیم
هرآنکس که ایمن شد از کار خویش / برما چنان کرد بازار خویش
شما را بمن هرچ هست آرزوی / مدارید راز از دل نیکخوی
ز چیزی که دلتان هراسان بود / مرا داد آن دادن آسان بود
هرآنکس که هست از شما نیکبخت / همه شاد باشید زین تاج وتخت
میان بزرگان درخشش مراست / چوبخشایش داد و بخشش مراست
شما مهربانی بافزون کنید / ز دل کینه و آز بیرون کنید
هر آنکس که پرهیز کرد از دو کار / نبیند دو چشمش بد روزگار
بخشنودی کردگار جهان / بکوشید یکسر کهان و مهان
دگر آنک مغزش بود پرخرد / سوی ناسپاسی دلش ننگرد
چو نیکی فزایی بروی کسان / بود مزد آن سوی تو نارسان
میامیز با مردم کژ گوی / که او را نباشد سخن جز بروی
وگر شهریارت بود دادگر / تو بر وی بسستی گمانی مبر
گر ای دون که گویی نداند همی / سخنهای شاهان بخواند همی
چو بخشایش از دل کند شهریار / تو اندر زمین تخم کژی مکار
هرآنکس که او پند ما داشت خوار / بشوید دل از خوبی روزگار
چوشاه از تو خشنود شد راستیست / وزو سر بپیچی درکاستیست
درشتیش نرمیست در پند تو / بجوید که شد گرم پیوند تو
ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج / مکن شادمان دل به بیداد گنج
چو اندر جهان کام دل یافتی / رسیدی بجایی که بشتافتی
چو دیهیم هفتاد بر سرنهی / همه گرد کرده به دشمن دهی
بهر کار درویش دارد دلم / نخواهم که اندیشه زو بگسلم
همی‌خواهم از پاک پروردگار / که چندان مرا بر دهد روزگار
که درویش را شاد دارم به گنج / نیارم دل پارسا را به رنج
هرآنکس که شد در جهان شاه فش / سرش گردد از گنج دینار کش
سرش را بپیچم ز کندواری / نباید که جوید کسی مهتری
چنین است انجام و آغاز ما / سخن گفتن فاش و هم راز ما
درود جهان آفرین برشماست / خم چرخ گردان زمین شماست
چو بشنید گفتار او انجمن / پر اندیشه گشتند زان تن بتن
سرگنج داران پر از بیم گشت / ستمکاره را دل به دو نیم گشت
خردمند ودرویش زان هرک بود / به دل‌ش اندرون شادمانی فزود
چنین بود تا شد بزرگیش راست / هرآن چیز درپادشاهی که خواست
برآشفت وخوی بد آورد پیش / به یکسو شد از راه آیین وکیش
هرآنکس که نزد پدرش ارجمند / بدی شاد و ایمن زبیم گزند
یکایک تبه کردشان بی‌گناه / بدین گونه بد رای و آیین شاه
سه مرد از دبیران نوشین روان / یکی پیر ودانا و دیگر جوان
چو ایزد گشسب و دگر برزمهر / دبیر خردمند با فر وچهر
سه دیگر که ماه آذرش بود نام / خردمند و روشن دل و شادکام
برتخت نوشین روان این سه پیر / چو دستور بودند وهمچون وزیر
همی‌خواست هرمز کزین هرسه مرد / یکایک برآرد بناگاه گرد
همی‌بود ز ایشان دلش پرهراس / که روزی شوند اندرو ناسپاس
بایزد گشسب آن زمان دست آخت / به بیهوده بربند و زندانش ساخت
دل موبد موبدان تنگ شد / رخانش ز اندیشه بی‌رنگ شد
که موبد بد وپاک بودش سرشت / بمردی ورا نام بد زردهشت
ازان بند ایزدگشسب دبیر / چنان شد که دل خسته گردد به تیر
چو روزی برآمد نبودش زوار / نه خورد ونه پوشش نه انده گسار
ز زندان پیامی فرستاد دوست / به موبد که ای بنده را مغز و پوست
منم بی‌زواری به زندان شاه / کسی را به نزدیک من نسیت راه
همی خوردنی آرزوی آیدم / شکم گرسنه رنج بفزایدم
یکی خوردنی پاک پیشم فرست / دوایی بدین درد ریشم فرست
دل موبد از درد پیغام اوی / غمی گشت زان جای و آرام اوی
چنان داد پاسخ که از کار بند / منال ار نیاید به جانت گزند
ز پیغام اوشد دلش پرشکن / پراندیشه شد مغزش از خویشتن
به زاندان فرستاد لختی خورش / بلرزید زان کار دل در برش
همی‌گفت کاکنون شود آگهی / بدین ناجوانمرد بی‌فرهی
که موبد به زندان فرستاد چیز / نیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مرد / کند برمن از خشم رخساره زرد
هم از بهر ایزد گشسب دبیر / دلش بود پیچان و رخ چون زریر
بفرمود تا پاک خوالیگرش / به زندان کشد خوردنیها برش
ازان پس نشست از بر تازی اسب / بیامد به نزدیک ایزد گشسب
گرفتند مر یکدگر را کنار / پر از درد ومژگان چو ابر بهار
ز خوی بد شاه چندی سخن / همی‌رفت تا شد سخنها کهن
نهادند خوان پیش ایزدگشسب / گرفتند پس واژ و برسم بدست
پس ایزد گشسب آنچ اندرز بود / به زمزم همی‌گفت و موبد شنود
ز دینار وز گنج وز خواسته / هم از کاخ و ایوان آراسته
به موبد چنین گفت کای نامجوی / چو رفتی از ایدر به هرمزد گوی
که گر سرنپیچی ز گفتار من / براندیشی از رنج و تیمار من
که از شهریاران توخورده‌ام / تو را نیز در بر بپرورده‌ام
بدان رنج پاداش بند آمدست / پس از رنج بیم گزند آمدست
دلی بیگنه پرغم ای شهریار / به یزدان نمایم به روز شمار
چوموبد سوی خانه شد در زمان / ز کارآگهان رفت مردی‌دمان
شنیده یکایک بهرمزد گفت / دل شاه با رای بد گشت جفت
ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت / به زندان فرستاد و او را بکشت
سخنهای موبد فراوان شنید / بروبر نکرد ایچ گونه پدید
همی‌راند اندیشه برخوب و زشت / سوی چاره کشتن زردهشت
بفرمود تا زهر خوالیگرش / نهانی برد پیش دریک خورش
چو موبد بیامد بهنگام بار / به نزدیکی نامور شهریار
بدو گفت کامروز ز ایدر مرو / که خوالیگری یافتستیم نو
چو بنشست موبد نهادند خوان / ز موبد بپالود رنگ رخان
بدانست کان خوان زمان ویست / همان راستی در گمان ویست
خورشها ببردند خوالیگران / همی‌خورد شاه از کران تا کران
چو آن کاسه زهر پیش آورید / نگه کرد موبد بدان بنگرید
بران بدگمان شد دل پاک اوی / که زهرست بر خوان تریاک اوی
چوهرمز نگه کرد لب را ببست / بران کاسه زهر یازید دست
بران سان که شاهان نوازش کنند / بران بندگان نیز نازش کنند
ازان کاسه برداشت مغز استخوان / بیازید دست گرامی بخوان
به موبد چنین گفت کای پاک مغز / تو راکردم این لقمهٔ پاک ونغز
دهن بازکن تا خوری زین خورش / کزین پس چنین باشدت پرورش
بدو گفت موبد به جان و سرت / که جاوید بادا سر وافسرت
کزین نوشه خوردن نفرماییم / به سیری رسیدم نیفزاییم
بدو گفت هرمز به خورشید وماه / به پاکی روان جهاندار شاه
که بستانی این نوشه ز انگشت من / برین آرزو نشکنی پشت من
بدو گفت موبد که فرمان شاه / بیامد نماند مرا رای و راه
بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت / همی‌راند تا خانهٔ خویش تفت
ازان خوردن ز هر باکس نگفت / یکی جامه افگند ونالان بخفت
بفرمود تا پای زهر آورند / ازان گنجها گر ز شهر آورند
فرو خورد تریاک و نامد به کار / ز هرمز به یزدان بنالید زار
یکی استواری فرستاد شاه / بدان تا کند کار موبد نگاه
که آن زهرشد بر تنش کارگر / گر اندیشهٔ ما نیامد ببر
فرستاده را چشم موبد بدید / سرشکش ز مژگان برخ بر چکید
بدو گفت رو پیش هرمزد گوی / که بختت ببر گشتن آورد روی
بدین داوری نزد داور شویم / بجایی که هر دو برابر شویم
ازین پس تو ایمن مشو از بدی / که پاداش پیش آیدت ایزدی
تو پدرود باش ای بداندیش مرد / بد آید برویت ز بد کارکرد
چو بشنید گریان بشد استوار / بیاورد پاسخ بر شهریار
سپهبد پشیمان شد از کار اوی / بپیچید ازان راست گفتار اوی
مر آن درد را راه چاره ندید / بسی باد سرد از جگر برکشید
بمرد آن زمان موبد موبدان / برو زار وگریان شده بخردان
چنینست کیهان همه درد و رنج / چه یازد بتاج وچه نازی به گنج
که این روزگار خوشی بگذرد / زمانه نفس را همی‌بشمرد
چوشد کار دانا بزاری به سر / همه کشور از درد زیر و زبر
جهاندار خونریز و ناسازگار / نکرد ایچ یاد از بد روزگار
میان تنگ خون ریختن را ببست / به بهرام آذرمهان آخت دست
چوشب تیره‌تر شد مر او را بخواند / به پیش خود اندر به زانو نشاند
بدو گفت خواهی که ایمن شوی / نبینی ز من تیزی و بدخوی
چو خورشید بر برج روشن شود / سرکوه چون پشت جوشن شود
تو با نامداران ایران بیای / همی‌باش در پیش تختم بپای
ز سیمای برزینت پرسم سخن / چو پاسخ گزاری دلت نرم کن
بپرسم که این دوستار توکیست / بدست ار پرستنده ایزدیست
تو پاسخ چنین ده که این بدتنست / بداندیش وز تخم آهرمنست
وزان پس ز من هرچ خواهی بخواه / پرستنده و تخت و مهر و کلاه
بدو گفت بهرام کایدون کنم / ازین بد که گفتی صدافزون کنم
بسیمای برزین که بود از مهان / گزین پدرش آن چراغ جهان
همی‌ساخت تا چاره‌ای چون کند / که پیراهن مهر بیرون کند
چو پیدا شد آن چادر عاج گون / خور از بخش دوپیکر آمد برون
جهاندار بنشست بر تخت عاج / بیاویختند آن بهاگیر تاج
بزرگان ایران بران بارگاه / شدند انجمن تا بیامد سپاه
ز در پرده برداشت سالار بار / برفتند یکسر بر شهریار
چو بهرام آذرمهان پیشرو / چو سیمان برزین و گردان نو
نشستند هریک به آیین خویش / گروهی ببودند بر پای پیش
به بهرام آذرمهان گفت شاه / که سیمای برزین بدین بارگاه
سزاوار گنجست اگر مرد رنج / که بدخواه زیبا نباشد به گنج
بدانست بهرام آذرمهان / که آن پرسش شهریار جهان
چگونست وآن راپی و بیخ چیست / کزان بیخ اورا بباید گریست
سرانجام جز دخمهٔ بی‌کفن / نیابد ازین مهتر انجمن
چنین داد پاسخ که ای شاه راد / زسیمای بر زین مکن ای یاد
که ویرانی شهر ایران ازوست / که مه مغز بادش بتن بر مه پوست
نگوید سخن جز همه بتری / بر آن بتری بر کند داوری
چو سیمای برزین شنید این سخن / بدو گفت کای نیک یار کهن
ببد برتن من گوایی مده / چنین دیو را آشنایی مده
چه دیدی ز من تا تو یار منی / ز کردار و گفتار آهرمنی
بدو گفت بهرام آذرمهان / که تخمی پراگنده‌ای در جهان
کزان بر نخستین توخواهی درود / از آتش نیابی مگر تیره دود
چو کسری مرا و تو را پیش خواند / بر تخت شاهنشهی برنشاند
ابا موبد موبدان برزمهر / چوایزدگشسب آن مه خوب چهر
بپرسید کین تخت شاهنشهی / کرا زیبد و کیست با فرهی
بکهتر دهم گر به مهتر پسر / که باشد بشاهی سزاوارتر
همه یکسر از جای برخاستیم / زبان پاسخش را بیاراستیم
که این ترکزاده سزاوارنیست / بشاهی کس او را خریدار نیست
که خاقان نژادست و بد گوهرست / ببالا و دیدار چون مادرست
تو گفتی که هرمز بشاهی سزاست / کنون زین سزا مر تو را این جزاست
گوایی من از بهر این دادمت / چنین لب به دشنام بگشادمت
ز تشویر هرمز فروپژمرید / چو آن راست گفتار او را شنید
به زندان فرستادشان تیره شب / وز ایشان ببد تیز بگشاد لب
سیم شب چو برزد سر از کوه ماه / ز سیمای برزین بپردخت شاه
به زندان دزدان مر او را بکشت / ندارد جز از رنج و نفرین بمشت
چو بهرام آذرمهان آن شنید / که آن پاکدل مرد شد ناپدید
پیامی فرستاد نزدیک شاه / که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
تو دانی که من چند کوشیده‌ام / که تا رازهای تو پوشیده‌ام
به پیش پدرت آن سزاوار شاه / نبودم تو را جز همه نیکخواه
یکی پند گویم چوخوانی مرا / بر تخت شاهی نشانی مرا
تو را سودمندیست از پند من / به زندان بمان یک زمان بند من
به ایران تو راسودمندی بود / خردمند را بی‌گزندی بود
پیامش چو نزدیک هرمز رسید / یکی رازدار از میان برگزید
که بهرام را پیش شاه آورد / بدان نامور بارگاه آورد
شب تیره بهرام را پیش خواند / به چربی سخن چند با او براند
بدو گفت برگوی کان پند چیست / که ما را بدان روزگار بهیست
چنین داد پاسخ که در گنج شاه / یکی ساده صندوق دیدم سیاه
نهاده به صندوق در حقه‌ای / بحقه درون پارسی رقعه‌ای
نبشتست بر پرنیان سپید / بدان باشد ایرانیان را امید
به خط پدرت آن جهاندار شاه / تو را اندران کرد باید نگاه
چوهرمز شنید آن فرستاد کس / به نزدیک گنجور فریادرس
که در گنجهای پدر بازجوی / یکی ساده صندوق و مهری بروی
بران مهر بر نام نوشین‌روان / که جاوید بادا روانش جوان
هم اکنون شب تیره پیش من آر / فراوان بجستن مبر روزگار
شتابید گنجور و صندوق جست / بیاورد پویان به مهر درست
جهاندار صندوق را برگشاد / فراوان ز نوشین‌روان کرد یاد
به صندوق در حقه با مهر دید / شتابید وزو پرنیان برکشید
نگه کرد پس خط نوشین‌روان / نبشته بران رقعهٔ پرنیان
که هرمز بده سال و بر سر دوسال / یکی شهریاری بود بی‌همال
ازان پس پرآشوب گردد جهان / شود نام و آواز او درنهان
پدید آید ازهرسویی دشمنی / یکی بدنژادی وآهرمنی
پراگنده گردد ز هر سو سپاه / فروافگند دشمن او را ز گاه
دو چشمش کند کور خویش زنش / ازان پس برآرند هوش از تنش
به خط پدر هرمز آن رقعه دید / هراسان شد و پرنیان برکشید
دوچشمش پر از خون شد و روی زرد / ببهرام گفت ای جفاپیشه مرد
چه جستی ازین رقعه اندرهمی / بخواهی ربودن ز من سرهمی
بدو گفت بهرام کای ترک زاد / به خون ریختن تا نباشی تو شاد
توخاقان نژادی نه از کیقباد / که کسری تو را تاج بر سر نهاد