فردوسی › بخش ۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز میرین یکی بود کهتر به سال / ز گردان رومی برآورده یال
گوی بر منش نام او اهرنا / ز تخم بزرگان رویین تنا
فرستاد نزدیک قیصر پیام / که دانی که ما را نژادست و نام
ز میرین به هر گوهری بگذرم / به تیغ و به گنج درم برترم
به من ده کنون دختر کهترت / به من تازه کن لشکر و افسرت
چنین داد پاسخ که پیمان من / شنیدی مگر با جهانبان من
که داماد نگزیند این دخترم / ز راه نیاکان خود نگذرم
چو میرین یکی کار بایدت کرد / ازان پس تو باشی ورا هم نبرد
به کوه سقیلا یکی اژدهاست / که کشور همه پاک ازو در بلاست
اگر کم کنی اژدها را ز روم / سپارم ترا دختر و گنج و بوم
که همتای آن گرگ شیراوژنست / دمش زهر و او دام آهرمنست
چنین داد پاسخ که فرمان کنم / بدین آرزو جان گروگان کنم
ز نزدیک قیصر بیامد برون / دلش زان سخن کفته جان پر زخون
به یاران چنین گفت کان زخم گرگ / نبد جز به شمشیر مردی سترگ
ز میرین کی آید چنین کارکرد / نداند همی قیصر از مرد مرد
شوم زو بپرسم بگوید مگر / سخن با من از بی‌پی چاره‌گر
بشد تا به ایوان میرین چوگرد / پرستنده‌ای رفت و آواز کرد
نشستنگهی داشت میرین که ماه / به گردون ندارد چنان جایگاه
جهانجوی با گبر کنداوری / یکی افسری بر سرش قیصری
پرستنده گفت اهرن پیلتن / بیامد به در با یکی انجمن
نشستنگهی ساخت شایسته‌تر / برفت آنک بودند بایسته‌تر
به ایوان میرین نماندند کس / دو مهتر نشستند بر تخت بس
چو میرین بدیدش به بر درگرفت / بپرسیدن مهتر اندر گرفت
بدو گفت اهرن که با من بگوی / ز هرچت بپرسم بهانه مجوی
مرا آرزو دختر قیصرست / کجا روم را سربسر افسرست
بگفتیم و پاسخ چنین داد باز / که در کوه با اژدها رزم ساز
اگر بازگویی تو آن کار گرگ / بوی مر مرا رهنمای بزرگ
چو بشنید میرین ز اهرن سخن / بپژمرد و اندیشه افگند بن
که گر کار آن نامدار جهان / به اهرن بگویم نماند نهان
سرمایهٔ مردمی راستیست / ز تاری و کژی بباید گریست
بگویم مگر کان نبرده سوار / نهد اژدهار را سر اندر کنار
چو اهرن بود مر مرا یار و پشت / ندارد مگر باد دشمن به مشت
برآریم گرد از سر آن سوار / نهان ماند این کار یک روزگار
به اهرن چنین گفت کز کار گرگ / بگویم چو سوگند یابم بزرگ
که این کار هرگز به روز و به شب / نگویی نداری گشاده دو لب
بخورد اهرن آن سخت سوگند اوی / بپذرفت سرتاسر آن بند اوی
چو قرطاس را جامهٔ خامه کرد / به هیشوی میرین یکی نامه کرد
که اهرن که دارد ز قیصر نژاد / جهانجوی با گنج و با تخت و داد
بخواهد ز قیصر همی دختری / که ماندست از دختران کهتری
همی اژدها دام اهرن کند / بکوشد کزان بدنشان تن کند
بیامد به نزدیک من چاره‌جوی / گذشته سخنها گشادم بدوی
ازان گرگ و آن رزم دیده‌سوار / بگفتم همه هرچ آمد به کار
چنان هم که کار مرا کرد خوب / کند بی‌گمان کار این مرد خوب
دو تن را بدین مرز مهتر کند / چو خورشید را بر سر افسر کند
بیامد دوان اهرن چاره‌جوی / به نزدیک هیشوی بنهاد روی
چو اهرن به نزدیک دریا رسید / جهانجوی هیشوی پیشین دوید
ازو بستد آن نامهٔ دلپسند / برو آفرین کرد و بگشاد بند
بدو گفت هیشوی کای راد مرد / بیاید کنون او به کردار گرد
یکی نامداری غریب و جوان / فدی کرد بر پیش میرین روان
کنون چون کند رزم نر اژدها / به چاره نیابد مگر زو رها
مرا گفتن و کار بر دست اوست / سخن گفتن نیک هرجا نکوست
تو امشب بدین میزبان رای کن / بنه شمع و دریا دل‌آرای کن
که فردا بیاید گو نامجوی / بگویم بدو هرچ گویی بگوی
به شمع آب دریا بیاراستند / خورشها بخوردند و می خواستند
چنین تا سپیده ز یاقوت زرد / بزد شید بر شیشهٔ لاژورد
پدید آمد از دشت گرد سوار / ز دورش بدید اهرن نامدار
چو تنگ اندر آمد پیاده دوان / پذیره شدش مرد روشن روان
فرود آمد از باره جنگی سوار / می و خوردنی خواست از نامدار
یکی تیز بگشاد هیشوی لب / که شادان بدی نامور روز و شب
نگه کن بدین مرد قیصر نژاد / که گردون گردان بدو گشت شاد
هم از تخمهٔ قیصرانست نیز / همش فر و نام و همش گنج و چیز
به دامادی قیصر آمدش رای / همی خواهد اندر سخن رهنمای
چنو نیست مر قیصران را همال / جوانیست با فر و با برز و یال
ازو خواست یک‌بار و پاسخ شنید / کنون چارهٔ دیگر آمد پدید
همی گویدش اژدهاگیر باش / گر از خویشی قیصر آژیر باش
به پیش گرانمایگان روز و شب / بجز نام میرین نراند به لب
هرانکس که باشند زیبای بخت / بخواهد که ماند بدو تاج و تخت
یکی برز کوهست از ایدر نه دور / همه جای خوردن گه کام و سور
یکی اژدها بر سر تیغ کوه / شده مردم روم زو در ستوه
همی ز آسمان کرگس اندر کشد / ز دریا نهنگ دژم برکشد
همی دود زهرش بسوزد زمین / نخواند برین مرز و بوم آفرین
گر آن کشته آید به دست تو بر / شگفتی شوی در جهان سربسر
ازو یاورت پاک یزدان بود / به کام تو خورشید گردان بود
بدین زور و بالا و این دستبرد / ندانیم همتای تو هیچ گرد
بدو گفت رو خنجری کن دراز / ازو دسته بالاش چون پنج باز
ز هر سوش برسان دندان مار / سنانی برو بسته برسان خار
همی آب داده به زهر و به خون / به تیزی چو الماس و رنگ آب‌گون
به فرمان یزدان پیروزبخت / نگون اندر آویزمش بر درخت