فردوسی › بخش ۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ / ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پیوند مهراب وز مهر زال / وزان ناهمالان گشته همال
سخن رفت هر گونه با موبدان / به پیش سرافراز شاه ردان
چنین گفت با بخردان شهریار / که بر ما شود زین دژم روزگار
چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ / برون آوریدم به رای و به جنگ
فریدون ز ضحاک گیتی بشست / بترسم که آید ازان تخم رست
نباید که بر خیره از عشق زال / همال سرافگنده گردد همال
چو از دخت مهراب و از پور سام / برآید یکی تیغ تیز از نیام
اگر تاب گیرد سوی مادرش / زگفت پراگنده گردد سرش
کند شهر ایران پر آشوب و رنج / بدو بازگردد مگر تاج و گنج
همه موبدان آفرین خواندند / ورا خسرو پاک‌دین خواندند
بگفتند کز ما تو داناتری / به بایستها بر تواناتری
همان کن کجا با خرد درخورد / دل اژدها را خرد بشکرد
بفرمود تا نوذر آمدش پیش / ابا ویژگان و بزرگان خویش
بدو گفت رو پیش سام سوار / بپرسش که چون آمد از کارزار
چو دیدی بگویش کزین سوگرای / ز نزدیک ماکن سوی خانه رای
هم آنگاه برخاست فرزند شاه / ابا ویژگان سرنهاده به راه
سوی سام نیرم نهادند روی / ابا ژنده‌پیلان پرخاش جوی
چو زین کار سام یل آگاه شد / پذیره سوی پورکی شاه شد
ز پیش پدر نوذر نامدار / بیامد به نزدیک سام سوار
همه نامداران پذیره شدند / ابا ژنده‌پیل و تبیره شدند
رسیدند پس پیش سام سوار / بزرگان و کی نوذر نامدار
پیام پدر شاه نوذر بداد / به دیدار او سام یل گشت شاد
چنین داد پاسخ که فرمان کنم / ز دیدار او رامش جان کنم
نهادند خوان و گرفتند جام / نخست از منوچهر بردند نام
پس از نوذر و سام و هر مهتری / گرفتند شادی ز هر کشوری
به شادی درآمد شب دیریاز / چو خورشید رخشنده بگشاد راز
خروش تبیره برآمد ز در / هیون دلاور برآورد پر
سوی بارگاه منوچهر شاه / به فرمان او برگرفتند راه
منوچهر چون یافت زو آگهی / بیاراست دیهیم شاهنشهی
ز ساری و آمل برآمد خروش / چو دریای سبز اندر آمد به جوش
ببستند آئین ژوپین وران / برفتند با خشتهای گران
سپاهی که از کوه تا کوه مرد / سپر در سپر ساخته سرخ و زرد
ابا کوس و با نای روئین و سنج / ابا تازی اسپان و پیلان و گنج
ازین گونه لشکر پذیره شدند / بسی با درفش و تبیره شدند
چو آمد به نزدیکی بارگاه / پیاده شد و راه بگشاد شاه
چو شاه جهاندار بگشاد روی / زمین را ببوسید و شد پیش اوی
منوچهر برخاست از تخت عاج / ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج
بر خویش بر تخت بنشاختش / چنان چون سزا بود بنواختش
وزان گرگساران جنگ آوران / وزان نره دیوان مازندران
بپرسید و بسیار تیمار خورد / سپهبد سخن یک به یک یادکرد
که نوشه زی ای شاه تا جاودان / ز جان تو کوته بد بدگمان
برفتم بران شهر دیوان نر / نه دیوان که شیران جنگی به بر
که از تازی اسپان تکاورترند / ز گردان ایران دلاورترند
سپاهی که سگسار خوانندشان / پلنگان جنگی نمایندشان
ز من چون بدیشان رسید آگهی / از آواز من مغزشان شد تهی
به شهر اندرون نعره برداشتند / ازان پس همه شهر بگذاشتند
همه پیش من جنگ جوی آمدند / چنان خیره و پوی پوی آمدند
سپه جنب جنبان شد و روز تار / پس اندر فراز آمد و پیش غار
نبیره جهاندار سلم بزرگ / به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ
سپاهی به کردار مور و ملخ / نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ
چو برخاست زان لشکر گشن گرد / رخ نامداران ما گشت زرد
من این گرز یک زخم برداشتم / سپه را هم آنجای بگذاشتم
خروشی خروشیدم از پشت زین / که چون آسیا شد بریشان زمین
دل آمد سپه را همه بازجای / سراسر سوی رزم کردند رای
چو بشنید کاکوی آواز من / چنان زخم سرباز کوپال من
بیامد به نزدیک من جنگ ساز / چو پیل ژیان با کمند دراز
مرا خواست کارد به خم کمند / چو دیدم خمیدم ز راه گزند
کمان کیانی گرفتم به چنگ / به پیکان پولاد و تیر خدنگ
عقاب تکاور برانگیختم / چو آتش بدو بر تبر ریختم
گمانم چنان بد که سندان سرش / که شد دوخته مغز تا مغفرش
نگه کردم از گرد چون پیل مست / برآمد یکی تیغ هندی به دست
چنان آمدم شهریارا گمان / کزو کوه زنهار خواهد بجان
وی اندر شتاب و من اندر درنگ / همی جستمش تا کی آید به چنگ
چو آمد به نزدیک من سرفراز / من از چرمه چنگال کردم دراز
گرفتم کمربند مرد دلیر / ز زین برگسستم بکردار شیر
زدم بر زمین بر چو پیل ژیان / بدین آهنین دست و گردی میان
چو افگنده شد شاه زین گونه خوار / سپه روی برگشت از کارزار
نشیب و فراز بیابان و کوه / به هر سو شده مردمان هم گروه
سوار و پیاده ده و دو هزار / فگنده پدید آمد اندر شمار
چو بشنید گفتار سالار شاه / برافراخت تا ماه فرخ کلاه
چو روز از شب آمد بکوشش ستوه / ستوهی گرفته فرو شد به کوه
می و مجلس آراست و شد شادمان / جهان پاک دید از بد بدگمان
به بگماز کوتاه کردند شب / به یاد سپهبد گشادند لب
چو شب روز شد پردهٔ بارگاه / گشادند و دادند زی شاه راه
بیامد سپهدار سام سترگ / به نزد منوچهر شاه بزرگ
چنی گفت با سام شاه جهان / کز ایدر برو با گزیده مهان
به هندوستان آتش اندر فروز / همه کاخ مهراب و کابل بسوز
نباید که او یابد از بد رها / که او ماند از بچهٔ اژدها
زمان تا زمان زو برآید خروش / شود رام گیتی پر از جنگ و جوش
هر آنکس که پیوستهٔ او بود / بزرگان که در دستهٔ او بود
سر از تن جدا کن زمین را بشوی / ز پیوند ضحاک و خویشان اوی
چنین داد پاسخ که ایدون کنم / که کین از دل شاه بیرون کنم
ببوسید تخت و بمالید روی / بران نامور مهر انگشت اوی
سوی خانه بنهاد سر با سپاه / بدان باد پایان جوینده راه