فردوسی › بخش ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر تندبادی براید ز کنج / بخاک افگند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر / هنرمند دانیمش ار بی‌هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست / ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیست / بدین پرده اندر ترا راه نیست
همه تا در آز رفته فراز / به کس بر نشد این در راز باز
برفتن مگر بهتر آیدش جای / چو آرام یابد به دیگر سرای
دم مرگ چون آتش هولناک / ندارد ز برنا و فرتوت باک
درین جای رفتن نه جای درنگ / بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ
چنان دان که دادست و بیداد نیست / چو داد آمدش جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگ / یکی دان چو اندر بدن نیست برگ
دل از نور ایمان گر آگنده‌ای / ترا خامشی به که تو بنده‌ای
برین کار یزدان ترا راز نیست / اگر جانت با دیو انباز نیست
به گیتی دران کوش چون بگذری / سرانجام نیکی بر خود بری
کنون رزم سهراب رانم نخست / ازان کین که او با پدر چون بجست