فردوسی › بخش ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو ضحاک شد بر جهان شهریار / برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز / برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان / پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند / نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز / به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانهٔ جمشید / برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدند / سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز / دگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان / بران اژدهافشن سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی / بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن / جز از کشتن و غارت و سوختن