فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فیض نور خداست در دل ما / از دل ماست نور منزل ما
نقل ما نقل حرف شیرینش / یاد آن روی شمع محفل ما
در دل از دوست عقدهٔ مشکل / در کف اوست حلّ مشکل ما
تخم محنت بسینهٔ ما کشت / آنکه مهرش سرشته در گل ما
سالها در جوار او بودیم / سایهٔ دوست بود منزل ما
در محیط فراق افتادیم / نیست پیدا کجاست ساحل ما
مهر بود و وفا که میکشتیم / از چه جور و جفاست حاصل ما
دست و پا بس زدیم بیهوده / داغ دل گشت سعی باطل ما
دل بتیغ فراق شد بسمل / چند خواهد طپید بسمل ما
چونکه خواهد فکند در پایش / سر ما دستمزد قاتل ما
طپش دل زشوق دیدار است / به از این چیست فیض حاصل ما
در سفر تا بکی تپد دل ما / نیست پیداکجاست منزل ما
بوی جان میوزد در این وادی / ساربانا بدار محمل ما
هر کجا میرویم او با ماست / اوست در جان ما و در دل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروتست / زاسمان اوفتاده در گل ما
زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیا / شهواتست چاه بابل ها
از الم های این چه بابل / نیست واقف درون غافل ما
کچک درد تا بسر نخورد / نرود فیل نفس کاهل ما
فیض از نفس خویشتن ما را / نیست ره سوی شیخ کامل ما